03/04/2026
گاهی تاج از سرِ پادشاه بزرگتر است.
آنقدر بزرگ که سایهاش نه فقط بر سرِ او،
بلکه بر دلِ مردم هم میافتد.
پادشاهان میآیند تا نظم بسازند،
اما اگر گوششان فقط صدای قدمهای خودشان را بشنود،
دیوارها بلند میشود و پنجرهها کوتاه.
قدرت مثل شمشیر است؛
در دستِ خردمند، سپر میشود،
و در دستِ شتابزده، زخم.
تاریخ همیشه آرام قضاوت میکند.
نه با فریادِ میدانها،
بلکه با زمزمهی سالها.
و در پایان،
آنچه میماند نه تاج است و نه تخت—
بلکه خاطرهای است که مردم در دل نگه میدارن
🤣😂😆😜
12/30/2025
نامزدیتان مبارک قهرمان دلها🌷
آرزومندم این آغاز زیبا، سرشار از عشق، آرامش و خوشبختی برای هر دوی شما باشد.
امیدوارم در کنار هم آیندهای روشن و پر از لبخند بسازید.
12/25/2025
داستان واقعی
ارسال شده توسط خود رویا خانم…
یکساله بودم که مادر و پدرم از هم جدا شدند. سرپرستی مرا مادربزرگ مادریام به عهده گرفت. زحمت بزرگکردنم را کشید. بسیار خوش بودم با او؛ دوستم داشت. نوجوان شده بودم که مادربزرگم مریض شد و فوت کرد. دنیا روی سرم قیامت شد. تنها سرپرست و همدمم را از دست دادم. زیاد گریه کردم و سرگردان ماندم.
مادرم گفت بیا برویم همراه من، نرفتم؛ چون مادرم دوباره عروسی کرده بود و خودش صاحب چند اولاد بود. در قصهٔ من نبود؛ اگر بود، از اول مرا رها نمیکرد. خالهام مرا با خود برد و چهار ماه در خانهاش جا داد. پدرم خبر شد و آمد گفت: «خوب نیست دختر جوان در خانهٔ خاله، بیا پیش خودم.»
اول مقاومت کردم و گفتم نمیروم. رفت محکمه شکایت کرد، برنده شد و مرا با خود برد. پدرم دو زن داشت و زندگی را مادراندرهایم بر من جهنم کرده بودند. صنف ده بودم، شاگرد لایق، اما دیگر نتوانستم تمرکز کنم بالای درسهایم. دو سال به هزار بدبختی و مشکل گذشت.
یکی از روزها خانم همسایه خواستگاری آمد. گفت بچهٔ ما دخترتان را در راه مکتب دیده و عاشقش شده. من هم از بس از ظلم و ستم خانهٔ پدرم به تنگ آمده بودم، قبول کردم. با او ازدواج کردم. فکر میکردم بالاخره خلاص میشوم از سختی و مشکلات، اما چقدر ساده بودم؛ اصل مشکلات بعد از ازدواج شروع شد.
چند وقت بعد از عروسی همهچیز خوب پیش میرفت که باردار شدم و آهستهآهسته شوهرم با من سرد شد. ماه نهم بارداریام بود که شوهرم رفت ایران کار کند. وقتی بچهکم تولد شد، بسیار خوش بودم. در نبود شوهرم، خانوادهٔ خسرانم بسیار رویهٔ خراب با من میکردند. هر وقت طعنهٔ طلاق پدر و مادرم را میدادند.
یک سال بعد شوهرم رد مرز شد و دوباره آمد وطن. خوشحال بودم؛ فکر میکردم دیگر از تنهایی خلاص میشوم. اما وقتی آمد، انگار آدم دیگری شده بود. رفتارش، کارهایش،