06/16/2026
یادت باشه بیشترِ حسرتهای زندگی از «نشدن» نمیان،
از «انجام ندادن» میان…
از تماسهایی که نگرفتیم،
حرفهایی که نزدیم،
قدمهایی که برنداشتیم،
و رؤیاهایی که به خاطر ترس از قضاوت دیگران رها کردیم.
حقیقت اینه که زمان منتظر هیچکس نمیمونه…
نه برای دوست داشتن،
نه برای شروع کردن،
نه برای زندگی کردن.
شاید امروز همون «بعداًیی» باشه که سالها منتظرش بودی…
🤍
05/25/2026
این روزها همهچیز دوراهی شده…
بین شدن یا نشدن، گیر کردن یا گذشتن، ماندن یا نماندن…
#مهاجرت #دلتنگی
05/10/2026
ما هم از این زندگی، فقط یکم شادی میخواستیم…
مثل همه آدمهای عادیِ دنیا… 🌸🌷🌺🌼🌹
04/24/2026
پارسال دقیقاً دو روز مونده بود به تولدم…
روزهایی بود که انگار همهچیز روی لبهی تیز زمان راه میرفت. هر روز یه قانون جدید، یه خبر جدید، یه استرس تازه…
پروسه چندساله از فایل کردن گرینکارت تا approve شدنش، از پاس کردن همه مراحل و آزمایشها… تا لحظهبهلحظه چک کردن آپدیت قوانین، قطع شدن گرنتها، و فشار و نگرانی همهی آدمهایی که تو دانشگاه کار میکردن.
اون روزها انقدر همهچی ناپایدار بود، انقدر «پاز شده» و معلق بودیم، که انگار زندگی فقط اجازه نفس کشیدن کوتاه میداد.
باید تو کمترین زمان، بهترین خودمون رو ارائه میدادیم…
حتی یک روز هم، واقعاً یک روز بود… و همون یک روز میتونست همهچیز رو عوض کنه.
من اون روزها مدام یه آهنگ رو پلی میکردم… چشمامو میبستم و فقط تکرار میکردم:
«کاشکی یه بارون بزنه، غم شهرو بشوره ببره…
اینجاشو گیر افتادیم، بکنه زودتر بگذره…»
و گذشت…
یک سال گذشت…
و راچستر، نیویورک شد خونهی جدید ما. جایی که اون موقع فقط تو برنامهها بود، ولی حالا شده واقعیت زندگیمون.
پارسال دقیقاً همین لحظه، همین روزها، ما آرزو میکردیم بهترین اتفاقها بیفته…
آرزویی که از شدت خستگی و امید با هم قاطی شده بود…
اما هیچوقت فکر نمیکردیم همزمانش، دنیا اینقدر تغییر کنه…
هیچوقت فکر نمیکردیم ایران رو این شکلی ببینیم…
لحظهای که باید جابهجا میشدیم، انگار همهچیز همزمان فرو ریخت…
بازار رشتم آتیش گرفت…
بعدش خبرها… یکی از یکی سنگینتر…
و اون جملههایی که هنوز هم ته دل آدم میمونه: ای خدا… ای خدا…
چه جوونهایی پرپر شدن…
و منی که حتی توان حرکت نداشتم…
مهاجرت، هزار تا چالش، دلتنگی…
چک کردن خبرهایی که باورشون سخت بود…
و بعدش جنگ… بیخبری از خانواده… قطع شدن اینترنت…
درست تو لحظهای که بیشتر از همیشه به صدای خونه نیاز داشتیم…تنها سپری کردیم…
و باز فقط وانمود کردیم قویایم… چون راه دیگهای نبود… چون باید ادامه میدادیم…
امروز اما…
برای یه سری treaning باید میرفتیم یه بیمارستان تو شهری خارج از راچستر.
تصادفی، وسط مسیر با یه state park مواجه شدیم…
طبیعتی که انگار هیچ کاری به این همه آشوب نداشت… فقط بود… ساکت، سبز، واقعی.
و دقیقاً امروز دو روز مونده به تولدم…
به حسین گفتم:
«پارسال دقیقاً تو همین روز، تو همین ساعت، تو همین لحظه… داشتیم آرزو میکردیم امروز اینجا باشیم…»
فقط سکوت کردیم…
اما یه سوال موند…
واقعاً خوشحالیم؟…
یا فقط خستهایم از همهی چیزهایی که ازشون گذشتیم؟
چقدر دنیا عجیبه…🥺💔
✨اما من یقین دارم نور بر تاریکی پیروزه✨