28/09/2025
امروز هجدهمین روز است که دروازههای مکتبم در سکوتی سنگین بسته ماندهاند.
هجده روز است که صبحها به جای شتابِ رفتن به سوی علم، تنها با حسرت به آسمان نگاه میکنم و دلم را با یاد روزهای گذشته آرام میسازم.مکتبی که روزی پناه رؤیاهایم بود، اکنون در غبار فراموشی فرو رفته است؛ جایی که میزهای سادهاش برای من چون تختی از امید بود و هر صفحهی کتاب، پنجرهای رو به فردا.
چه زود همه چیز خاموش شد؛ تخته،صدای معلم، و همهمهی همصنفیهایم که هر کدام قطعهای از دنیای من بودند.
من شاگردیام که دلم برای میز ام تنگ شده، برای لحظهای که قلم روی کاغذ میلغزید و خیالهایم را جان میبخشید.
اکنون حس میکنم بخشی از جانم پشت درهای بسته جا مانده است؛ جایی که چراغ فردایم روشن میشد و راه زندگیام را نشان میداد.مکتب تنها ساختمانی پر از اتاق و میز نیست؛ مکتب، تپش زندهی قلب ماست.
اکنون که هجده روز گذشته، هر لحظه بیشتر میفهمم که نبودنش یعنی خاموشی چراغی که در تاریکیها دستم را میگرفت.
دعا میکنم روزی دوباره زنگ مکتب به صدا درآید، و کوچهها پر شود از گامهای شاد ما، و میزها دوباره شاهد رویش رویاهایمان باشند.
ثریا دلیل