30/09/2025
خاطرهای از جنابِ آقای شهرام دارابیکلهر:
خاطرم هست، بهدلیل اینکه نیمهی دومِ سال به دنیا آمده بودم، برای انجام تست و ثبتنام در مقطع کلاس اوّل، همراه مادرم خدمت ایشان رسیدم.
هنوز اُبهت نگاهشان در خاطرم مانده!
چند سؤال از من پرسیدند و در نهایت خواستند با سه تا سوت، یک پرنده بکشم!
مداد را به دستم دادند و من مثل مجسّمه خشک شده بودم!
پرسیدند: «چی شد؟ بلد نیستی؟»
گفتم: «بلدم!»
کمی صبر کردند و گفتند: «پس چرا نمیکشی؟»
گفتم: «سوت بلد نیستم بزنم!»
بدین ترتیب خودشان شروع به سوت زدن کردند و من پرنده را کشیدم.