یک چیز جدید

یک چیز جدید Technology trends in English language.learning and teaching. In today's modern world.technology has ever changing affect on many things. I want to serve yo

فرزانه دختر ۱۸ ساله از ولایت غور بود که درست یک سال پس از ازدواجش پس از لت‌وکوب و سوختگی شدید از سوی شوهرش جان باخت.فرزا...
24/08/2026

فرزانه دختر ۱۸ ساله از ولایت غور بود که درست یک سال پس از ازدواجش پس از لت‌وکوب و سوختگی شدید از سوی شوهرش جان باخت.
فرزانه فقط یک نام نیست، بلکه صدای همه آن زنانی است که در ظلم خاموشانه کشته می‌شوند. این سکوت را بشکنیم.😰
#جهالت

«بعد از خواندن این نوشته، ۱۵ دقیقه گریه کردم…»روزی خواهد رسید که والدین‌تان به فرزندان شما تبدیل خواهند شد؛ نه از نظر سن...
24/08/2026

«بعد از خواندن این نوشته، ۱۵ دقیقه گریه کردم…»

روزی خواهد رسید که والدین‌تان به فرزندان شما تبدیل خواهند شد؛ نه از نظر سن، بلکه از نظر نیازمندی.

روزی خواهد آمد که آنها چیزهایی را که شما فقط به آنها می‌گفتید، فراموش خواهند کرد.

وقتی آهسته‌تر حرکت می‌کنند، از آنها بخواهید همان کار را دوباره انجام دهند و برای انجام کارهایی که زمانی برایشان آسان بود، کمک‌شان کنید.

هرگز اجازه ندهید احساس کنند که باری بر دوش شما هستند.

به آنها به چشم قرضی از عشق نگاه کنید که اکنون زمان پس‌دادنش فرا رسیده است.

بیشتر به آنها زنگ بزنید.
بیشتر به دیدن‌شان بروید.
تا زمانی که هنوز می‌توانید، با صدای آرام‌تر و مهربان‌تر با آنها صحبت کنید.

زیرا روزی خواهد رسید که تلفن دیگر زنگ نخواهد خورد

وحید به من گفت اسم من وحید است، 55 ساله هستم و در بیرمنگام زندگی میکنم.دختر من راخیا زمانیکه 17 ساله بود با یک پسر شروع ...
23/08/2026

وحید به من گفت

اسم من وحید است، 55 ساله هستم و در بیرمنگام زندگی میکنم.

دختر من راخیا زمانیکه 17 ساله بود با یک پسر شروع به قرار گذاشتن کرد. من با آن مخالفت کردم. به او گفتم: یا پسر را انتخاب کن یا این خانه را؟ او پسر را انتخاب کرد و در همان هفته مرا از خانه بیرون کرد.

او کلید خانه را روی میز آشپزخانه گذاشت. من هیچگاه آنرا برنداشتم. این برای سالها آنجا افتاده بود، گرد و غبار روی آن نشسته بود، و من هر روز از کنار آن قدم میزدم.

او در سال اول دو بار با من تماس گرفت. من هیچ بار پاسخ ندادم. من فکر کردم که اگر من پاسخ بدهم، این طوری معلوم خواهد شد که من تسلیم شده ام. زمانیکه سال دوم رسید، او دوباره با من تماس نگرفت. من به اقارب خود گفتم: "او تصمیم خود را گرفته است، حالا باید عواقب تصمیمات خود را بپذیرد."

بعضی اوقات من دیر وقت شب رسانه های اجتماعی او را چک میکردم، هیچ لایک، هیچ نظر، فقط زندگی او را از دور مشاهده میکردم، زندگی که من به خودم میگفتم دیگر بخشی از من نیست.

زمانیکه او 22 ساله شد، مادرش، خانم سابق من، برای ملاقات ما ترتیبات را گرفت، ما در یک کافی ملاقات کردیم، یک جای که در نیمه راه بین زندگی دو ما بود.

رخیا آمد، ما بیشتر اوقات را در سکوت سپری کردیم، هر دو آنقدر مغرور و زخمی بودیم که نتوانستیم گپ های واقعی که همیشه در قلب ما بود داشته باشیم، فقط در مورد آب و هوا، ترافیک و چیزهای کوچک دیگر صحبت میکردیم.

زمانیکه ما میرفتیم، او گفت:

من هنوز هم کلید را دارم، نمیدانم چرا آنرا نگه داشته ام.

به او گفتم:

من هیچگاه آنرا برگشت نخواستم.

جدا از آن، ما چیزی نگفتیم که واقعاً مهم باشد.

دو سال بعد، در یک صبح یک شنبه، مادرش با من تماس گرفت.

تیلفون زنگ زد و گفت که راخیا شب قبل در یک تصادف موتر در راه خانه یک دوست فوت کرده است.

من در مراسم تشییع جنازه در کنار مادرش ایستادم، مگر من نتوانستم آن قهوه را از ذهنم بیرون کنم، آن سکوت، آن صحبت های کوچک، و آن ملاقات که ما نمیدانستیم آخرین فرصت ما برای دیدن یکدیگر خواهد بود.

چند هفته بعد، مادرش یک جعبه از وسایل راخیا را به من داد، و در آن من یک کتاب یافتم. در داخل کتاب یک رسید بود که تاریخ آن یک هفته بعد از جلسه قهوه ما بود.

او کتاب را خودش خریده بود.

او این کار را زود بعد از ملاقات ما انجام داده بود، زمانیکه هیچ یک از ما نمیدانستیم که ما هیچگاه فرصت دوم برای صحبت کردن درست دوباره نخواهیم داشت.

آن شب من کتاب را در دست گرفتم، کتاب به یک صفحه باز شد، و در بالا نوشته بود:

یادداشت 84

شما نمیدانید که چقدر وقت برای شما باقی مانده است، و شما نمیدانید که آنها چقدر وقت باقی مانده اند.

من جمله را دوباره خواندم.

بعد من آنرا بار سوم در یک اطاق خالی با صدای بلند خواندم.

چون هفت سال فکر کرده بودم که روزی زمان مناسبی خواهد رسید، زمانی که بالاخره به درستی عذرخواهی خواهم کرد.

مگر آن زمان مناسب هیچگاه فرا نرسید.

فقط یک جلسه وجود داشت.

آن کلکین دو سال قبل در آن کافی بسته شده بود، زمانیکه ما در مورد آب و هوا و ترافیک صحبت میکردیم، درحالیکه عذرخواهی واقعی بین ما بود.

حالا من کلید رخایا را در یک حلقه با کلید خود نگه میدارم، هر زمانیکه من دروازه خانه ام را قفل میکنم دو کلید با هم برخورد میکنند.

و هر زمانیکه من آن صدا را میشنوم، من با صدای بلند عذرخواهی را که باید آن روز در کافی نت از او میخواستم میگویم، مگر سکوت بالای آن حاکم است.

من هیچگاه فکر نمیکردم که رسید که او یک هفته بعد از آخرین ملاقات ما دریافت کرده بود، که در یک کتاب پنهان شده بود، یک روز به من نشان خواهد داد که او همچنان آماده است تا از نو شروع کند.

ما هر دو منتظر ماندیم.

و هیچ یک از ما این را به موقع نگفتیم.

اگر کسی در زندگی شما وجود دارد که منتظر زمان مناسب است تا از او عذرخواهی کند، پس این یادآوری برای شما هم است.

خداوند رخیا جناح الفردوس را نصیب کند، و به هر مادر، پدر، و فرزندی که هنوز هم منتظر زمان مناسب است تا از یکدیگر معذرت بخواهند، غیرت بدهد.

💔

عكسي تاريخي از هيت اول افغاني كه بعد از اعلان متاركه جنگ با انگليس ها به خاطر استقلال سياسي افغانستان داخل مذاكره شدند، ...
19/08/2026

عكسي تاريخي از هيت اول افغاني كه بعد از اعلان متاركه جنگ با انگليس ها به خاطر استقلال سياسي افغانستان داخل مذاكره شدند، اعضاي اين هيت ديوان نرنجداس، والي علي احمد خان، سردار عبدالعزيز ،غلام محمد خان وردكي و ديگران بودند ، ليدر اين هيت والي علي احمدخان بود كه در برگشت مورد عتاب شاه امان الله خان قرار گرفت هيت دوم به رياست شادروان محمود طرزي با انگليس ها داخل مذاكره شدند كه در فاينل به طور اشكار انگليس ها استقلال افغانستان را به تاريخ امروز ١٩ ماه اگوست به رسميت شناختد و اولين سفارت دولت مستقل شاهي افغانستان در لندن انگلستان افتتاح و به فعاليت سياسي اغاز كرد بعد از ان شاه امان الله خان هيت سياري ديگري را به رياست شادروان شاه ولي خان دروازي به خارج فرستاد كه در ممالك اروپاي و اسياي سفارت خانه هاي دولت شاهي افغانستان را فعال سازند 🤲🇦🇫

14/08/2026
14/08/2026
عكسي از جنرال عصمت مسلم، يكي ديگر از سران مليشه كه در دوره حكومت چپي ها مانند عبدالرشيد دوستم توسط سازمان استخباراتي KGB...
12/08/2026

عكسي از جنرال عصمت مسلم، يكي ديگر از سران مليشه كه در دوره حكومت چپي ها مانند عبدالرشيد دوستم توسط سازمان استخباراتي KGB روس ها به قدرت رسيده بود عصمت مسلم وظيفه كنترول و محافظه شاهراه قندهار و سپين بولدك را به عده داشت و با گرفتن پول از دولت و عوايد سرشار بندر سپين بولدك صاحب ثروت هنگفت گرديده بود و در منطقه وزير اكبر خان كابل با محافظين زياد زندگي مي كرد و به مشروب خوري ، أستعمال چرس و زنكه بازي مشهور بود. قرار روايت هاي ان زمان به خاطر يكي از هنرمندان زن با گلاب زوي وزير داخله وقت مخالفت داشت در تدوير لويه جرگه در تالار پولي تخنيك زماني حكومت داكتر نجيب مي خواست با سلاح داخل محل لويه جرگه شود ولي به امر گلاب زوي او را اجازه نه دادند و در برخوردي كه بين قطعه 06 و محافظين عصمت مسلم در حصه اي گردنه باغ بالا رخ داد زخمي گرديد و براي تداوي به چكسلواكيا برده شد و به اثر همان زخم وفات نمود🇦🇫

 #دریافتیمه همرای شوهرم تقریبا بیشتر یک ماه قبل جنجال کردم هر دقیقه دو میزند دختر سگ دختر خر گو خوردی یک زمان طفلا خورد ...
11/08/2026

#دریافتی
مه همرای شوهرم تقریبا بیشتر یک ماه قبل جنجال کردم هر دقیقه دو میزند دختر سگ دختر خر گو خوردی یک زمان طفلا خورد بود برم زیاد مهم معلوم نمیشد حالا اطفالم کلان شدن و از عروسی ما هم بیشتر از یک دهه میشود حالا اصلا مناسب نمیبینم دو ام بزند چند بار برایش گفتم دو نزن خوشم نمیایه باز هم میزند و مشکلات بسیار زیاد است از خیانت بی تفاوتی بی مهری چی اش برایت بگویم در یک خانه هستیم مثل خواهر و برادر زمانیکه بار اخر دو زد مه هم هر چی از دهنم امد برایش گفتم او هم دو سه برابر اش را گفت چون من بسیار خسته بودم و طفل خورد دارم شب ها بیدار روز ها مانند مزدور حالا بیشتر از یک ماه شد اصلا با هم گپ نمیزنیم دو سال میشود از هم جدا میخوابیم اصلا مانند یک شوهر نیست فقط مه خواهر اش و ای برادرم باشد نه حرمت زن شوهری است نه هم زندکی مشترک مانند دو تا سگ زندگی داریم نه خوش بودنم برایش مهم است نه جگر خون نه مریض نه پریشان هیچ چیز برش مهم نیست بنظر تان با ای رقم انسان جی کنم لطفا

09/08/2026

بزرگترین ارزویت چیست....؟

09/08/2026

یک چیزی نام ببرید که با پول خریده نمیتوانی ...

Dirección

Barcelona

Horario de Apertura

Lunes 09:00 - 17:00
Martes 09:00 - 17:00
Miércoles 09:00 - 17:00
Jueves 09:00 - 17:00
Viernes 09:00 - 17:00

Página web

Notificaciones

Sé el primero en enterarse y déjanos enviarle un correo electrónico cuando یک چیز جدید publique noticias y promociones. Su dirección de correo electrónico no se utilizará para ningún otro fin, y puede darse de baja en cualquier momento.

Contacto La Escuela/facultad

Enviar un mensaje a یک چیز جدید:

Atajos

Compartir

Categoría