26/06/2016
لطفن صفحه مارا لایک نموده دوستان تان را نیز دعوت کنید ممنون
از سلطان غزل حسیب نیما
( پایان یک بازی ...)
یادگاری در من است از لحظه های گمشده
از شروع ناگهان تا انتهای گمشده
با نبرد نابرابر پُر-گلاویزم مدام
با خودم ، با فاصله ، با دست و پای گمشده
با تو یک شب ، با حقیقت ، عشق بیدارم نمود
خواب تلخی داشتم با لای لای گمشده
بیتو خاموشی قفس آراست بر لبهای من
پیر شد آخر قناریِ صدای گمشده
ازدحام خسته ام در بی سراغی های عشق
کعبه ی خالی ست در من ، با خدای گمشده
با هزاران پرسشم ، در مانده ام در بود خویش
خسته ام از پاسخ خام و چرای گمشده
کیستم ؟ غیر از اسیر جنگیی در جنگ سرد
جنگ بی پایان و یک فرمانروای گمشده
…
با تو خلوت معنی بودایی از زندگی ست
می روم در جستجوی انزوای گمشده
(حسیب نیما)