سجاده تا ملکوت

سجاده تا ملکوت

Teilen

در اینجا، سخن از سفری‌ست که از خاک آغاز می‌شود و به افلاک می‌رسد.

13/03/2026

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احدی تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن ف*ج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوش گران را

بشنو راه‌دِهان را؛ مگشا راهِ دَهان را

مولانا بلخی رومی رح غزلیات دیوان شمس تبریز رح

16/12/2025

نمی دانم چه منزل بود، شب جایی که من بودم

بهر سو رقص بسمل بود، شب جایی که من بودم

پری پیکر نگاری، سرو قدی ،لاله رخساری

سرا پا آفت دل بود، شب جایی که من بودم

رقیبان گوش بر آواز او اما زمن ترسان

سخن گفتن چه مشکل بود، شب جایی که من بودم

خدا خود میر مجلس بود اندر لامکان خسرو

محمد شمع محفل بود، شب جایی که من بودم

"امیر خسرو دهلوی"

12/12/2025

راست بگو چه دیده ای کز همه گان رمیده ای
کز همه گان رمیده یی راست بگو چه دیده ای

شام بدی سحر شدی قطــره بدی گهـــر شــدی
تلخ بـــدی شکـــر شـــدی قنـــد کـراچشیده ای

دست و دل و زبان تو جسم شریف و جــان تو
مست شد از جهان تو تا چه فسـون دمیــده ای

موج نگاه گرم کــی دام تــو گشــت و دانــه ات
عشق ببست چشم تو کـز دو جهــان رهیده ای

گردن نفس بسته یی چنگ هــوا شکســته ای
وزکــم و بیش رستــه یی بی پــر و پاپریده ای

نور حضور خویش را کــم و بیش چاره کن
در خـم عشـــق و زندگـــی بـــاده نو رسیده ای

اشتر جان جان من برده ز کـــف عنان من
تاب دل و تــوان من بــاز کجــا چــریده ای

حضرت حیدری وجودی رح

12/12/2025

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست:
پرده‌ئی بر سَرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم!
پدرم روضه‌یِ رضوان به دو گندم بفروخت،
ناخَلَف باشم اگر من به جُوی نفروشم!

12/12/2025

گرچه از آتشِ دِل چون خُمِ مِی در جوشم

مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم.

12/12/2025

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

12/12/2025

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

12/12/2025

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

12/12/2025

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم

مولانا جلال الدین محمد بلخی رح
دیوان شمس

12/12/2025

بشنیده‌ام كه عزم سفر می‌كنی مكن

مهر حریف و یار دگر می‌كنی مكن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌كنی

قصد كدام خسته جگر می‌كنی مكن

از ما مدزد خویش به بیگانگان مرو

دزدیده سوی غیر نظر می‌كنی مكن

ای مه كه چرخ زیر و زبر از برای توست

ما را خراب و زیر و زبر می‌كنی مكن

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری

سوگند و عشوه را تو سپر می‌كنی مكن

كو عهد و كو وثیقه كه با بنده كرده‌ای

از عهد و قول خویش عبر می‌كنی مكن

ای برتر از وجود و عدم بارگاه تو

از خطه وجود گذر می‌كنی مكن

ای دوزخ و بهشت غلامان امر تو

بر ما بهشت را چو سقر می‌كنی مكن

اندر شكرستان تو از زهر ایمنیم

آن زهر را حریف شكر می‌كنی مكن

جانم چو كوره‌ای است پرآتش بست نكرد

روی من از فراق چو زر می‌كنی مكن

چون روی دركشی تو شود مه سیه ز غم

قصد خسوف قرص قمر می‌كنی مكن

ما خشك لب شویم چو تو خشك آوری

چشم مرا به اشك چه تر می‌كنی مكن

چون طاقت عقیله عشاق نیستت

پس عقل را چه خیره نگر می‌كنی مكن

حلوا نمی‌دهی تو به رنجور ز احتما

رنجور خویش را تو بتر می‌كنی مكن

چشم حرام خواره من دزد حسن توست

ای جان سزای دزد بصر می‌كنی مكن

سر دركش ای رفیق كه هنگام گفت نیست

در بی‌سری عشق چه سر می‌كنی مكن

20/11/2025

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندان که می‌رود همه ملک خدای اوست

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست

عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

Wollen Sie Ihr Schule/Universität zum Top-Schule/Universität in Kassel machen?

Klicken Sie hier, um Ihren Gesponserten Eintrag zu erhalten.

Lage

Kategorie

Webseite

Adresse


Kassel