داستان و حکایات آموزنده

داستان و حکایات آموزنده

Teilen

این صفحه جهت داستان های کوتاه و آموزنده ایجاد شده

11/04/2026

کودک دست فروش

داستان واقعی

نوشته : برشکی حنیفی

ساعت 11 قبل از ظهر را نشان میداد، هوا بقدری گرم بود که به مشکل نفس میکشیدی. به قصد رفتن سوی شهر سوار موتر های شهری شدم.

بعد اینکه مسافران تکمیل شد، موتر به مقصد شهر در حرکت افتاد. سرک مسیر شهر کمی بیروبار بود، و هر یک دقیقه بعد موتر ها ایستاده میشدند. در کنار من یک خانم دیگر هم نشسته بود که از شدت گرمی خیلی به عذاب بود.

در مسیر راه مشغول فکر کردن به این بودم که آیا چیزی را که امروز میخواهم بخرم میتوانم به آسانی دریافت کنم یا خیر؟ که ناگهان صدای کودک ده ساله ای رشته ای افکارم را از هم گسست. دیدم یک دخترک با پیراهن کهنه و چادری به سر داشت که چند جای آن سوراخ بود و در دستش هم یک بسته ساجق بود و معلوم میشد که برای فروش به شهر میرود، بالای درایور صداکرد: "کاکا جان مرا هم تا شهر میرسانی؟" درایور بدون اینکه توجه ای به صدای آن کودک کند، از کنارش رد شد.

ولی من نتوانستم که خودم را بی تفاوت بگیرم. به درایور گفتم: "لطفا سوارش کن." درایور غر غر کنان گفت: " همشیره کی کرایه او را میدهد در این تیل قیمت من نمیتوانم هر روز هر کی را مفت تا مقصدش برسانم."

من گفتم: "من میدهم پول کرایه اش را." درایور بدون حرفی موتر را ایستاده کرد و دخترک را صدا زد که بیاید و سوار شود.

دخترک را در کنار دیگرم جا دادم. همینکه جابجا شد رو به درایور کرد و گفت:" کاکا جان من پول ندارم." درایور نگاهی از شیشه عقب به چهره اش انداخت و چیزی نگفت.

من برای اینکه خاطر دخترک جمع شود گفتم: "تشویش نکن، خدا مهربان است." موتر دوباره به راه خود گاهی ایستاده و گاهی حرکت ادامه داد.

در مسیر راه دخترک خیلی خاموش بود و غرق افکار خودش بود و زیاد دلم خواست همرایش صحبت کنم. بلاخره سر صحبت را همرایش آغاز کردم و ازش پرسیدم: دختر جان اسمت چیست؟ با شنیدن صدای ناگهانی ام تکانی خورد ولی لبخند زیبای به رخم زد و جواب داد:" اسمم ماه بیگم است و همگی بیگم صدایم میکنند."

خیلی نام زیبای بود هم ماه و هم بیگم. ولی ای کاش سرنوشت این ماه بیگم چنین نمیبود که از کودکی بجای بازی های کودکانه و درس و مکتب مجبور باشد که برای فامیلش نان پیدا کند.

گفتم:"چقدر نام زیبا دقیقاً مثل چهره ات نامت هم زیبا است. خانه تان کجاست و کجا میروی؟"

باز هم لبخندی زد و گفت: خانه ما در یکه توت است و شهر میروم و ادامه داد:" خاله جان اسم خودت چیست؟"

گفتم من لیلا هستم یعنی اسمم لیلا است. گفت:" نام شما هم مقبول است." گفتم:"تشکر."

باز هم پرسیدم:"خوب شهر چی کار داری؟" اشاره ای به دستش که بسته ساجق بود، کرد و گفت:" میخواهم اینها را بفروشم و برای خانه نان ببرم."

پرسیدم: هر روز این کار را میکنی و تا شهر میروی؟

گفت:" بلی خاله جان هر روز تا اینجا پیاده میایم و بعدش اگر کدام موتر سوارم کردند زود میرسم شهر در غیر آن همانطور پیاده تا شهر میروم و همین قسم پس خانه برمی گردم."

پرسیدم: والدین ات کجا هستند؟ با کمی شرم ازم پرسید: والدین چیست؟ گفتم:"یعنی پدر و مادرت؟"

گفت:" خووو... مادرم در خانه است ولی چند روز می شود که مریض است اگرنه هر روز هردوی ما یکجا میایم و پدرم نیست، مریض بود و فوت شده."

از شنیدن این جمله اش خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم خدایا گناه این طفل چیست، که در این سن کم به جای بازی کردن با وسایل بازی کودکانه، نان آور فامیل خود شده است؟

باز هم پرسیدم:" دیگر کی است در فامیل همرایت؟

گفت:" مادرم است و دو برادرم و خودم. "پرسیدم: بزرگ خودت هستی؟

گفت: "بلی من بزرگ هستم." چند دقیقه بین ما سکوت برقرار شد و هردو خاموش شدیم. ولی مثل اینکه من کودک را رها کردنی نبودم. دوباره شروع کردم و پرسیدم: چقدر میشه این یک بسته ساجق؟

گفت: "150 افغانی؟"

گفتم:" اگر من همه این ساجق هایت را بخرم دیگه هم داری که تا شهر بروی؟"

گفت:" بلی خاله جان یک بسته دیگه در خانه دارم و از اینکه کسی ساجق نمیخرد و تا شام میتوانم همین یک بسته را بفروشم حتی یگان روز یک پوری هم نمیفروشم و دست خالی خانه میروم به همین خاطر یک بسته با خودم میاورم و باید بر گردم خانه و بسته دیگر را بگیرم و دوباره برگردم شهر."

گفتم:" چند میفروشی همه اینها را به من؟"

خندید و گفت:" نمیدانم؟"

گفتم:" یک قیمت بگو؟"

گفت:" اگر 130 افغانی بدهی درست است، چون دو پوری اش کم است؟"

گفتم:" درست است، پس بیا من و تو بین هم یک خرید و فروشی میکنیم؟"

گفت:" چی قسم مه نفهمیدم؟

گفتم من این ساجق هایت را 500 افغانی میخرم؟" با تعجب بسیار گفت:" 500 خیلی زیاد است و میتوانی چند بسته بخری؟"

گفتم:" همین یک بسته را 500 میخرم؟"

گفت:" پس درست است بخر."

بسته ساجق را از وی گرفتم و 500 افغانی برایش دادم و دوباره برایش گفتم: " خوب حالا بگو چند پس میخری این بسته را؟" باز هم تعجب کرد و گفت:" پس میفروشیش؟" گفتم:" بلی"

خندید و گفت:" پس130 افغانی میخرم."

گفتم:" نه خیلی زیاد است این دو بسته اش کم است و 130 افغانی خیلی زیاد است، تو 50 افغانی به من بده و این بسته را بگیر." باز هم لبخندی معنی داری که گویا با دیوانه ای روبرو شده است، زد و گفت درست است خاله جان از پولیکه برایش داده بودم 50 افغانی حساب کرد و برایم داد و گفت بگیر.

50 افغانی را گرفتم و دوباره گفتم:" خوب حالا این 50 افغانی را بگیر و برایم دو پوری ساجق بده که یکی را همینجا همه بجویم و یکی را هم به خانه میبرم."

دخترک از اینکه پول نسبتا زیادی در دستش آمده بود خیلی خوشحال بود و با خوشحالی گفت:" بگیر خاله جان این دو بسته از پولت و یک بسته هم من برایت تحفه میدهم. خیلی مهربان هستی."

رویش را بوسیدم و گفتم:" تشکر عزیزم مهربان خودت هستی که تحفه دادی برایم."

در این مدت گفتگوی ما درایور هر از گاهی از شیشه عقب به ما نگاه میکرد و پوزخندی به ما میزد که گویا او هم فکر میکرد که دیوانه ای را سوار کرده است.

اما من از اینکه کمک کمی برای وی انجام داده بودم، و او هم با داد و معامله جنس دست داشته خودش خیلی خوشحال بودم تا حد اقل فکر نکند که به چشم یک گدا به او نگاه کردم.

بلاخره سوال و جواب هایم از وی خلاص شد ولی یک سوال باقی مانده بود که به عنوان آخرین سوال ازش پرسیدم که با این پول امروز چی با خودش میبرد؟

دخترک بدون درنگ جواب داد و گفت:" اول دوا های مادرم را میگیرم بقیه هرچی ماند برای شب یک چیزی میخریم."

با خودم فکر کردم که با این قیمتی که در ملک ما است، این 550 افغانی شاید تنها پول همان دارو های مادرش را هم پوره نخواهد کرد.

ازش پرسیدم که اگر برایش کمی پول دیگر برای دواهای مادرش بدهم، قهر نخواهد شد؟

گفت:" خاله جان چرا قهر شوم. خوش هم میشوم تا مادرم هرچه زودتر خوب شود و باهم بیایم سر کار."

گفتم: "پس درست است و یک مقدار پول بیشتر کف دستش گذاشتم و ازش خواهش کردم که همین حالا از موتر که پیاده شد دوباره خانه برگردد. اول به مادر خود کمک کند و دواهای مادر خود را بخرد و بعدش یک مقدار خوراکه برای خانه خود بیاورد."

تا رسیدن به شهر هردو سکوت کردیم و دیگه هیچ حرفی نزدیم چون با خودم فکر کردم که شاید سوال و جواب هایم خسته اش کرده باشد.

همینکه از موتر پیاده شدیم وی را دوباره سوار موتر دیگر برای برگشت به خانه اش کردم و خودم با وجدان راحت رفتم تا خرید خودم را انجام دهم.

پایان.

10/4/1404

23/02/2026

⚜️حکایت ⚜️

زنی به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟ می توانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری , این کار بسیار آسان است !

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند , اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد .

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد .

سپس زن گفت : اکنون آن چه اتفاق می افتد را ببین و تماشا کن !

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا می خواهم , پسرم می خواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد .

خیاط پارچه را به زن داد .

سپس آن زن به خانه مرد خیاط رفت و در زد و زن خیاط در را باز کرد .

زن به او گفت : ممکن است برای ادای نماز وارد خانه تان شوم ?

زن خیاط گفت : بفرمایید ، خوش آمدید .

پس از آن که نمازش تمام شد , بدون آنکه زن خیاط متوجه شود , آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت و سپس از خانه خارج شد .

هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت , آن پارچه را دید , فورا داستان آن زن و معشوقه پسرش را به یاد آورد و همان موقع به فکرطلاق همسرش افتاد.

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف میکنم..

آن زن گفت : کمی صبر کن ,

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم ؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟

روز بعد آن زن پیش خیاط رفت و به او گفت : از همان پارچه زیبایی که دیروز از شما خریدم , کمی دیگر می خواهم , زیرا دیروز برای ادای نماز به خانه زنی محترم رفتم و آن پارچه را آن جا فراموش کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم .

اینجا بود که مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را به خانه برگرداند..

پند، هیچ گاه به حرف کسی روابطی که سال ها میشناسی را به هم نزن، هستند کسانی که تنها آرزوی شان ایجاد خلا در پیوند هایتان است.

18/02/2026

آسان‌ترین کار دنیا: قضاوت. سخت‌ترین کار دنیا: ساختن خودت.

چرا این‌قدر راحت انگشت اشاره‌ات را به سمت دیگران می‌گیری، اما وقتی نوبت به خودت می‌رسد، سکوت می‌کنی؟

انتقاد از دیگران ارزان است. هیچ هزینه‌ای ندارد. تو می‌توانی در چند دقیقه شخصیت، تلاش، رویا و حتی شکست یک انسان را تحلیل کنی و قاضی‌اش شوی. اما وقتی پای خودسازی وسط می‌آید، ناگهان ذهن تو شروع به بهانه‌سازی می‌کند. این‌جا دیگر مسئله حرف نیست؛ مسئله تغییر است. و تغییر درد دارد.

ذکی مکسویل همیشه می‌گوید: «هیچ کسی نمی‌تواند به تو کمک کند جز خودت.» این جمله شعار نیست، اعلان جنگ است. جنگ با نسخه‌ای از خودت که سال‌ها عادت کرده دیگران را مقصر بداند. جنگ با ذهنی که راحت‌تر است اشتباه را بیرون از خودش ببیند تا درون خودش.

از نگاه روان‌شناسی، مغز انسان برای حفظ عزت نفس فوری، تمایل دارد شکست‌ها را بیرونی و موفقیت‌ها را درونی بداند. این همان سوگیری خودخدمت‌گزار است. وقتی تو می‌گویی “او شانس داشت” یا “او پارتی داشت” در حقیقت داری از هویت شکننده خودت محافظت می‌کنی. چون اگر بپذیری که او تلاش کرده و تو نکرده‌ای، باید مسئولیت بگیری. و مسئولیت یعنی حرکت. حرکت یعنی درد رشد.

اما حقیقت تلخ این است: تا زمانی که سرگرم تحلیل زندگی دیگران باشی، زندگی خودت در حالت توقف می‌ماند. زندگی بدون مقصد بی‌ارزش است. و اگر هدف مشخص نداشته باشی، برای رسیدن به اهداف دیگران کار می‌کنی. این قانون ساده اما بی‌رحم زندگی است که ذکی مکسویل بارها هشدار داده است.
حالا از خودت بپرس: آخرین باری که برای اصلاح یک عادت شخصی‌ات برنامه نوشتی کی بود؟ آخرین باری که به جای بحث در مورد اشتباهات دیگران، روی ضعف‌های خودت کار کردی چه زمانی بود؟

خودسازی یک پروژه احساسی نیست؛ یک سیستم است. اگر سیستم نداشته باشی، فقط انگیزه لحظه‌ای داری و انگیزه بدون ساختار مثل آتش کاه است.

سه ابزار عملی برای عبور از مرحله انتقاد به مرحله ساختن:
اول: قانون آینه. هر انتقادی که به دیگران می‌کنی، بنویس و از خودت بپرس «این ضعف در کجای من وجود دارد؟» ۹۰ درصد مواقع، همان ویژگی در سطحی دیگر در تو هم هست. این تمرین ساده، ذهن تو را از حالت قاضی به حالت سازنده تبدیل می‌کند.

دوم: سیستم بازخورد هفتگی. هر جمعه ۳۰ دقیقه فقط برای
ارزیابی خودت وقت بگذار. نه احساس، نه توجیه. فقط عدد و واقعیت. چند ساعت مطالعه کردی؟ چند ساعت ورزش کردی؟ چند قدم به هدفت نزدیک شدی؟ رشد اندازه‌گیری‌نشده، توهم است.

سوم: جایگزینی انرژی. هر بار که وسوسه شدی درباره کسی صحبت کنی، همان زمان را صرف یادگیری یک مهارت کوچک کن. ده دقیقه مطالعه، ده دقیقه تمرین، ده دقیقه برنامه‌ریزی. جمع همین ده دقیقه‌ها شخصیت تو را بازسازی می‌کند.

ذکی مکسویل باور دارد انسان‌ها با شعار قوی نمی‌شوند؛ با انضباط قوی می‌شوند. خودسازی یعنی انتخاب سخت‌ترین گزینه در لحظه‌ای که آسان‌ترین گزینه در دسترس است.
اگر امروز تصمیم بگیری کمتر قضاوت کنی و بیشتر بسازی، شاید در کوتاه‌مدت سکوتت به چشم نیاید، اما در بلندمدت نتایجت فریاد خواهد زد.

در نهایت یک حقیقت را فراموش نکن:
کسی که وقتش را صرف ساختن خود می‌کند، دیگر فرصتی برای تخریب دیگران ندارد.

17/02/2026

ما اغلب نسبت به والدین خود رنجش‌های خاموش در دل داریم
ما فریادها را به یاد داریم.
ساعت‌های طولانی کار را.
تنبیه‌ها را.
اسباب‌بازی‌ای را که برای ما نخریدند.
بحث‌هایی را که میان خودشان داشتند.
و به خود می‌گوییم آن‌ها به اندازه کافی ما را دوست نداشتند — و گاهی حتی یک درمانگر می‌گوید: «تو در دوران کودکی محبت کافی دریافت نکردی.»
اما چگونه کسی می‌تواند همه بخش‌های کودکی ما را بداند، حتی بخش‌هایی را که خود ما به یاد نداریم؟
چیزهای خاموش.
چیزهایی که ما هرگز متوجه آن نشدیم.
من این را یک تابستان فهمیدم، زمانی که با دختر هشت‌ماهه‌ام به دیدن پدرم رفتم. امتحانات تمام شده بود و برای استراحت به آنجا رفته بودم. کودکم خوب نمی‌خوابید و زیاد گریه می‌کرد، صادقانه بگویم. اما من عادت کرده بودم — شب‌ها بیدار شدن و او را تکان دادن تا دوباره بخوابد.
در همان شب اول، پدرم چیزی را به من نشان داد که امروز شاید مردم آن را «راه‌حل هوشمندانه» بنامند.
او یک زیرانداز کمپ و یک بالشت آورد و آن را کنار گهواره گذاشت. گفت می‌توانیم نوبتی همان‌جا کنار کودک بخوابیم — این کار آسان‌تر از این است که هر بار با گریه او از بستر بلند شویم.
بعد گفت شاید بهتر باشد من روی تخت بخوابم و او روی زیرانداز بخوابد.
با شوخی گفت: «برای کمر هم خوب است.»
و سپس چیزی گفت که مرا کاملاً متوقف کرد:
او گفت زمانی که من نوزاد بودم، دقیقاً یک سال کامل همین‌گونه می‌خوابید.
مادرم در آن زمان به‌صورت تمام‌وقت در دانشکده طب درس می‌خواند.
پدرم در یک شفاخانه روان‌پزشکی کار می‌کرد و شیفت‌های اضافی خدمات اضطراری را نیز می‌گرفت.
و شب‌ها، او روی زیراندازی کنار گهواره من می‌خوابید — آماده بود تا همان لحظه‌ای که گریه کنم بیدار شود.
برای یک سال کامل.
همیشه آماده.
و من هرگز نمی‌دانستم.
او هیچ‌وقت به من نگفته بود. هیچ‌کس نگفته بود.
او هیچ‌وقت درباره فداکاری‌هایش سخنرانی نکرد.
هیچ‌وقت قدردانی نخواست.
هیچ‌وقت نگفت: «من برای تو تمام شب بیدار می‌ماندم.»
او فقط… روی زمین می‌خوابید.
و حالا، دهه‌ها بعد، دوباره آماده بود همین کار را انجام دهد — چون برای او هیچ گزینه دیگری وجود نداشت.
همه والدین عادت نداشتند هر روز با صدای بلند بگویند «دوستت دارم». همیشه محبت این‌گونه نشان داده نمی‌شد.
گاهی محبت چنین شکل‌هایی داشت:
دادن بهترین بخش غذا به تو.
خرج کردن آخرین پول برای بوت‌های زمستانی‌ات.
دویدن به دواخانه شبانه‌روزی در نیمه‌شب.
خوابیدن روی زمین کنار گهواره‌ات.
یا وقتی مریض بودی، اصلاً نخوابیدن.
اگر درمان روان‌شناختی کمک کند زخم‌هایی را که والدین ما نتوانستند درمان کنند، خوب است.
اما هیچ‌کس نباید بدون دانستن جزئیات، قضاوت نهایی کند.
زیرا محبت اغلب در جزئیات زندگی می‌کند —
در چیزهای کوچک،
چیزهایی که گاهی به یاد نمی‌آوریم،
و حتی زمانی که در حال رخ دادن بودند، متوجه آن‌ها نشدیم.

06/02/2026

می‌گویند ارسطو، حکیمِ بزرگ، همواره به شاگرد نامدارش اسکندر می‌گفت:

«از دامِ زنان برحذر باش؛ که عقلِ مردانِ بزرگ را هم به بازی می‌گیرند.»

این سخن به گوشِ زنانِ حرمسرا رسید و آتشِ خشم در دلشان افتاد.

با خود گفتند: «بیایید به خودِ استاد درسی بدهیم که فراموش نکند.»

پس کنیزی برگزیدند؛

زیبا، زیرک، شیطان‌صفت،

چنان که عقل را پیش از دل، اسیر می‌کرد.

کنیزک آرام‌آرام به خدمتِ ارسطو درآمد،

با ناز، با خنده، با نگاه…

تا آن‌جا که حکیمِ یونان، اسیرِ همان چیزی شد که از آن نهی می‌کرد.

روزی کنیز گفت:

«اگر دوستم داری، باید چون اسب شوی تا بر تو سوار شوم.»

و شگفتا!

ارسطو پذیرفت.

در همان لحظه،

در گشوده شد،

اسکندر با زنانِ حرمسرا وارد شد

و استاد را دید که به اسب بدل شده است!

با ناباوری گفت:

«استاد! این چه درسی‌ست؟

تو ما را از زنان می‌ترساندی،

و خود چنین…؟»

ارسطو برخاست،

لباس از غبارِ ننگ تکاند،

لبخندی زد و گفت:

«ای امپراتورِ جوان!

این آخرین درسِ من بود.

اگر زنی بتواند استادِ تو را اسب کند،

بی‌تردید تو را خر خواهد کرد!»

📜 حکمت ماجرا:

آن‌که گمان می‌کند از وسوسه‌ها مصون است،

معمولاً نخستین قربانیِ آن‌هاست.

عقل، نه با ادعا،

که با فروتنی زنده می‌ماند 😉

29/01/2026

چطور بدون یک کلمه، کنترل را کامل در دست بگیری؟

-

1️⃣ وقتی صدایشان را بلند می‌کنند — تُن صدایت را پایین بیاور

آدم‌ها توقع دارند همراه‌شان بالا بروی و دعوا را داغ‌تر کنی.
اما وقتی آرام بمانی، الگوی ذهنی‌شان را می‌شکنی.
صدای آرام، ریتم عصبانیت‌شان را قطع می‌کند و مجبورشان می‌کند خودشان را با تو تطبیق دهند.

-

2️⃣ وقتی عجله دارند — حرکاتت را آهسته کن

عجله، انرژی مسری دارد.
اما حرکت‌های آهسته یعنی آرامش، کنترل و اعتمادبه‌نفس.
همین حالت تو، جاذبهٔ روانی ایجاد می‌کند و آن‌ها ناخواسته سرعت‌شان را با تو هماهنگ می‌سازند.

-

3️⃣ وقتی حرفت را قطع می‌کنند — سکوت کن

سکوت، آینه است.
بدون دعوا و بدون توضیح، اشتباهشان را جلوی خودشان می‌گذاری.
۹۰٪ مردم بعد از چند ثانیه سنگینیِ سکوت را حس می‌کنند و خودشان عقب می‌کشند.

-

4️⃣ وقتی توهین می‌کنند — نگاهت را ثابت نگه دار

نه نگاه جنگی…
یک نگاه آرام، محکم و بی‌تکان.
به آن‌ها نشان می‌دهی که کوچک‌ترین واکنشی از تو نمی‌گیرند.
هیچ‌چیز یک آدم توهین‌کننده را مثل بی‌واکنشیِ محکم نمی‌لرزاند.

-

5️⃣ وقتی دروغ می‌گویند — هیچ سؤالی نکن. فقط نگاه کن

یک نگاه خنثی و آرام،
دروغ را مثل فشار روانی روی سرشان می‌ریزد.
حقیقت اغلب زیر سکوت خرد می‌شود، نه زیر بحث.

-

6️⃣ وقتی می‌خواهند مسلط شوند — پلک نزن

قدرت‌طلب‌ها با ترساندن و فشار روانی جلو می‌آیند.
اما وقتی تو بی‌حرکت می‌مانی،
پیام واضحی می‌دهی:
«من تکان نمی‌خورم.»

-

7️⃣ وقتی می‌خواهند عصبانیتت را تحریک کنند — هیچ چیز تحویلشان نده

تا وقتی احساساتت را به آن‌ها می‌دهی، قدرت دست آن‌هاست.
اما وقتی واکنش نمی‌دهی،
تمام ابزارشان را از دستشان می‌گیری.
در آن لحظه، کنترل کامل به دست تو برمی‌گردد.

کدام‌یک از این سکوت‌ها را بلد بودی
و کدام‌یک را از امروز شروع می‌کنی؟
نظرت را در کامنت بنویس.

این پست را برای خودت نگه دار، روزی به دردت میخورد.
بفرست برای کسی که همیشه کنترل را از دست میدهد.

اینجا «بازی سکوت» است.
ما حرف نمی‌زنیم تا قانع کنیم.
سکوت می‌کنیم تا قدرت برگردد.
اگر این زبانِ توست، بمان.

29/01/2026

یک مرد هر ماه به یک گدا 1000 روپیه میداد.
این کار برای یک سال کامل ادامه یافت. بعد یک روز او به گدا فقط 750 روپیه داد. گدا تعجب کرد، اما با خود گفت: «۷۵۰ روپیه بهتر از هیچ است» و رفت.

ماه بعد، مرد فقط 500 روپیه به گدا داد. با دیدن این گدا تعجب کرد و از مرد پرسید: "تو اول 1000 روپیه میدادی بعد 750 و حالا 500؟ چرا این اتفاق میافتد؟

آیا من علت ان را میتوانم بدانم؟" مرد جواب داد:

"قبلاً اولاد های من کوچک بودند و من بی غم بودم، از اینرو من به شما 1000 روپیه میدادم. بعد دخترم بزرگ شد و داخل پوهنتون شد، و مصارف پوهنتون زیاد است، از اینرو من شروع به دادن 750 روپیه کردم. حالا پسر دوم من هم داخل پوهنتون شده است، و مصارف زیاد شده است، من به شما 500 روپیه دادم.

گدا پرسید: "شما چند طفل دارید؟

" مرد گفت: چهار طفل.

با شنیدن این گدا گفت:

نگرانم که نشود یک روز همه فرزندان تان با پیسه من تحصیل کند.

نتیجه:

بعضی اوقات مردم مهربانی ما را منحیث حق خود فکر میکنند، نه منحیث مهربانی یا رحمت ما.

16/01/2026

کجاست همو نفر که میگفت به
اطفال به جای تفنگ قلم بتین
اینه ای هم نتیجه اش
😂😩

14/12/2025

آخرین دور در شهر
ساعت ۲ بامداد بود که راننده تاکسی برای آخرین سرویس شبش به آدرسی در یک محله قدیمی رسید. بوق زد، اما کسی بیرون نیامد. دوباره بوق زد. خسته بود و می‌خواست برود خانه بخوابد، اما چیزی در دلش گفت کمی صبر کند.
از ماشین پیاده شد و زنگ در را زد. صدای پیرزنی ضعیف از پشت در شنیده شد: «چند لحظه صبر کنید، دارم میام.»
در باز شد. پیرزنی ریزنقش با لباسی مرتب اما قدیمی که انگار متعلق به ۵۰ سال پیش بود، جلوی در ایستاده بود. یک چمدان کوچک هم کنار پایش بود.
پیرزن با لبخند گفت: «پسرم، می‌شه چمدونم رو بذاری توی ماشین؟ من توانش رو ندارم.»
راننده چمدان را گذاشت و کمک کرد پیرزن سوار شود. پیرزن آدرسی داد و گفت: «لطفاً از مرکز شهر برو، عجله‌ای ندارم.»
راننده گفت: «مادرجان، اون مسیر خیلی طولانیه، کرایه‌ت زیاد می‌شه.»
پیرزن با صدایی آرام گفت: «اشکالی نداره پسرم... من دارم می‌رم خانه سالمندان. دکتر گفته زیاد وقت ندارم. این آخرین باریه که شهرم رو می‌بینم.»
راننده خشکش زد. دستش را آرام برد و تاکسی‌متر را خاموش کرد.
«هر جا دوست داری بگو ببرمت مادر.»
آن شب، آن‌ها دو ساعت در خیابان‌های خلوت شهر چرخیدند.
پیرزن ساختمانی را نشان داد که قبلاً آنجا منشی بود. جلوی خانه‌ای ایستادند که او و همسر مرحومش سال‌های اول زندگی‌شان را آنجا گذرانده بودند. حتی جلوی یک پارک قدیمی توقف کردند و او چند دقیقه در سکوت به تاب‌ها نگاه کرد و اشک ریخت.
وقتی اولین اشعه‌های خورشید در آسمان پیدا شد، پیرزن گفت: «خسته‌شدی پسرم، دیگه بریم.»
وقتی به جلوی آسایشگاه رسیدند، دو پرستار منتظر بودند. راننده چمدان را تا داخل برد.
پیرزن کیف پولش را درآورد و پرسید: «چقدر می‌شه؟»
راننده گفت: «هیچی.»
پیرزن گفت: «اما تو زحمت کشیدی، باید نون ببری خونه.»
راننده خم شد، دستان چروکیده پیرزن را بوسید و گفت: «مسافر زیاده مادر، اما امشب من مسافر خدا بودم.»
پیرزن با چشمانی تر گفت: «تو لحظات آخر یک پیرزن رو رنگی کردی. خدا به زندگیت رنگ بده.»
راننده در را بست و رفت. آن روز دیگر مسافری سوار نکرد. او تمام روز در خیابان‌ها چرخید و به این فکر کرد که اگر آن بوق آخر را نمی‌زد و می‌رفت، چه اتفاقی می‌افتاد؟
ما همیشه منتظر لحظات بزرگ و پر سروصدا هستیم تا زندگی کنیم، غافل از اینکه گاهی بزرگ‌ترین لحظات زندگی، در سکوت و یک مهربانی ساده پنهان شده‌اند.
نکته اخلاقی:
هیچ‌وقت برای مهربانی کردن عجله نکنید، شاید آن شخص در حال تجربه آخرین لحظات زندگی‌اش باشد.
ما انسان‌ها تنها خاطره‌ای هستیم که از هم باقی می‌مانیم؛ سعی کنیم خاطره‌ی شیرینی باشیم.
❤️ اگر این داستان دلت را لرزاند، به اشتراک بگذار تا یادمان نرود هوای سالمندان تنها را داشته باشیم.

13/12/2025

کاملاً گم شده است. پایین‌تر آمد و زنی را دید که در پایین راه می‌رفت. کمی دیگر پایین شد و صدا زد:

«ببخشید! می‌توانید کمکم کنید؟ قرار است با دوستی ملاقات کنم، یک ساعت تأخیر دارم و اصلاً نمی‌دانم کجا هستم.»

زن سرش را بالا کرد و گفت:
«شما در یک بالن هوای گرم هستید، حدود سی فُت بالاتر از زمین. بین عرض جغرافیایی ۴۰ و ۴۱ درجهٔ شمالی قرار دارید و بین طول جغرافیایی ۵۹ و ۶۰ درجهٔ غربی.»

مرد گفت:
«حتماً شما مهندس نرم‌افزار هستید.»

زن گفت:
«بله هستم. از کجا فهمیدید؟»

مرد جواب داد:
«چون جوابتان از نظر فنی کاملاً درست است، خیلی دقیق و پرجزئیات… اما برای من کاملاً بی‌فایده است. هنوز هم هیچ نمی‌دانم که قدم بعدی‌ام چیست. راستش اصلاً کمکی به من نکرد.»

زن با آرامش گفت:
«و شما هم حتماً منیجر هستید.»

مرد گفت:
«بله… از کجا فهمیدید؟»

زن پاسخ داد:
«چون شما نمی‌دانید کجا هستید و نه می‌دانید به کجا می‌روید. با هوای گرم بالا رفته‌اید. وعده‌هایی داده‌اید که نمی‌دانید چطور انجام‌شان دهید. و حالا انتظار دارید کسانی که روی زمین‌اند، مشکل شما را حل کنند. و در آخر، دقیقاً همان جایی هستید که قبل از صحبت با من بودید—با این تفاوت که حالا فکر می‌کنید تقصیر من است.»

09/12/2025
Wollen Sie Ihr Schule/Universität zum Top-Schule/Universität in Frankfurt machen?

Klicken Sie hier, um Ihren Gesponserten Eintrag zu erhalten.

Lage

Kategorie

Adresse


Xyz
Frankfurt