Solutions for Life & Soul

Solutions for Life & Soul

Share

Solutions for Life & Soul

11/26/2025

این تابلو یکی از مشهورترین نقاشی‌های فئودور رِشتنیکوف (Fyodor Reshetnikov)، نقاش واقع‌گرای روس است و نامش «باز هم نمرهٔ بد» (Опять двойка) است؛ اثری از سال ۱۹۵۲ که در هنر شوروی بسیار شناخته شده استنقاشی داستانی بسیار ساده اما پُرحس را روایت می‌کند:
• پسر بزرگ‌تر که از مدرسه برگشته، باز هم نمرهٔ بد گرفته است. حالت چهره‌اش شرمسار و غمگین است، و دستش کیف مدرسه را گرفته.
• مادر بر سر میز نشسته و با نگاهی ناراحت و نگران به پسرش نگاه می‌کند؛ گویی از تکرار این وضعیت خسته شده است.
• خواهر بزرگ‌تر که احتمالاً دانش‌آموز موفق‌تری است، از کلاس برگشته و بخشی از ماجرا را با نگاهی قضاوت‌گرانه دنبال می‌کند.
• برادر کوچک‌تر که روی سه‌چرخه نشسته، با شادی کودکانه‌ای از دیدن «اتفاق» سرگرم شده است و واکنشی ساده و بی‌خیال دارد.
• تنها موجودی که از آمدن پسر خوشحال است، سگ خانواده است؛ بدون اینکه بداند چه اتفاقی افتاده، با شور و شوق از او استقبال می‌کند. همین تضاد، یکی از نقاط عاطفیِ زیبای تابلوست.

🎨 تفسیر هنری

این اثر نمونه‌ی برجسته‌ای از رئالیسم اجتماعی شوروی است، اما در عین حال فراتر از یک پیام ایدئولوژیک، کیفیتی انسانی و جهان‌شمول دارد:
• تضاد میان شادیِ بی‌قید حیوان و ناراحتی بزرگسالان صحنه را احساسی و لطیف می‌کند.
• نگاه مادر، احساس مسئولیت و نگرانی را منتقل می‌کند.
• ترکیب‌بندی، با نور ملایمی که روی چهره‌ها می‌افتد، حس یک روز سرد زمستانی و فضای خانه‌ای ساده را القا می‌کند.
• تکرار عنوان «باز هم نمرهٔ بد» نشان می‌دهد این اتفاق اولین بار نیست و کودک با نوعی فشار درسی یا نافرمانی مواجه است.⭐ چرا این تابلو محبوب است؟

به دلیل داستان‌پردازی قوی. بدون گفتن یک کلمه، بیننده از روابط خانوادگی، احساسات شخصیت‌ها و فضای اجتماعی زمانه آگاه می‌شود. هر کس هم می‌تواند بخشی از تجربه‌ی کودکی یا نوجوانی خود را در آن پیدا کند

11/25/2025
03/31/2025

*ماکسیم گورکی ۱۰۵ سال پیش سخنی گفته که جامعه امروز ایران وایرانی در چنین وضعیتی گرفتار شده است:*
*ماکسیم گورکی، نويسندهٔ فرهیخته و برندهٔ پنج بارجايزهٔ نوبل و خالق اثر فناناپذیر «مادر»، ١٨ ژوئن سال ۱۹۳۶ درگذشت.*

*سخنان "ماکسیم گورکی" در ۱۰۵ سال پیش، قابل تأمل است!*

*در جهان سه گونه دزد هست:*
١- دزد معمولی
٢- دزد سیاسی
٣- *دزد مذهبی*

•دزدان معمولی کسانی‌اند که؛
پول،
کیف،
جیب،
ساعت،
زر و سیم،
وسایل خانه‌ و … شما را برای سیرکردن شکم‌ خودشان و فرزندانشان می‌دزدند.

•دزدان سیاسی کسانی‌اند که؛
آینده،
آرزوها،
رؤیاها،
کار،
زندگی،
حق،
حقوق،
دسترنج،
دستمزد،
تحصیلات،
توانایی،
اعتبار،
آبرو،
سرمایه‌های ملی شما و حتی مالیات شما را می‌دزدند و چپاول می‌کنند و شما را در سیه‌روزی و بدبختی نگه‌ می‌دارند...

*•اما دزدان مذهبی کسانی‌ هستند که؛*
*دنیای زیبایتان را،*
*جرأت اندیشید‌ن‌تان را،*
*علم و دانش‌تان را،*
*عقل و خِردتان را،*
*جشن و شادمانی‌تان را،*
*سلامتی تن و روان‌تان را،*
*دارایی‌ و مال‌تان را می‌دزدند و تازه یک چیزهایی نیز به شما گران می‌فروشند!*
*مانند جهل و خرافات و اندوه و سوگواری و …*

*این دزدان، با سخنان فریبنده دروغ می‌گویند، می‌فریبند، سواری می‌گیرند و شما را در جهل و فرومایگی، فقر و بدبختی، نکبت و … نگه می‌دارند!*

*تفاوت جالب در این‌‌جاست که دزدان معمولی، شما را انتخاب می‌کنند؛*
*اما شما، دزدان سیاسی و مذهبی را خودتان انتخاب می‌کنید و به آن‌ها ارج می‌دهید و آن‌ها را بزرگ می‌شمارید.*

*تفاوت دیگر و بزرگتر اینکه دزدان معمولی، تحت تعقیب پلیس قرار می‌گیرند، دستگیر و زندانی می‌شوند اما دزدان سیاسی و مذهبی … از شما طلبکار هم می‌شوند...*💔💔

02/18/2025

خاطره ای زیباوقابل تامل از پروفسور محمودحسابی:

در دوره تحصیلاتم در آمریکا در یک کار گروهی با یک دخترآمریکایی به نام "کاترینا و همین‌طور فیلیپ" که نمی‌شناختمش هم‌ گروه شدم از کاترینا پرسیدم فیلیپ رو می‌شناسی؟! کاترینا گفت : آره همون‌ پسر که موهای بلوندِ قشنگی داره و ردیف نخست جلومی‌شینه...گفتم نمی‌دونم کیو میگی گفت: همون پسرِ خوش‌تیپ که معمولا پیراهن ‌و شلوار روشن شیکی تنش می‌کنه گفتم بازم نفهمیدم منظورت کیه! گفت همون پسر که کیف و کفشش رو با هم ست می‌کنه! بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
کاترینا تن صداشو یکم آورد پایین و گفت: فیلیپ دیگه! همون پسر «مهربونی که روی ویلچر می‌شینه...» این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر آدم چقدر باید نگاهش به اطرافش مثبت باشه که بتونه از ویژگی منفی چشم‌ پوشی کنه. چقدر خوبه مثبت دیدن! با خودم گفتم اگه که کاترینا از من «در مورد» فیلیپ می‌پرسید چی می‌گفتم؟ حتما سریع می‌گفتم همون معلوله دیگه! وقتی نگاه کاترینارو با نگاه خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم...

02/13/2025

گربه‌ای که سنگ شد

مرحوم محمد قاضی، مترجم پیشکسوت و بلندآوازه كُرد و مهابادی کشورمان در کتاب خاطراتش روایت می کند:

در پنجمین سالی که به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمده بودم، دولت وقت تصمیم گرفت برای خانوارها کوپن ارزاق صادر کند. جنگ جهانی به پایان رسیده بود اما کمبود ارزاق و فقر در کشور هنوز شدت داشت. من به همراه یک کارمند مامور شدم در ناحیه طالقان آمارگیری کنم و لیست ساکنان همه دهات را ثبت نمایم.

ما دو نفر به همراه یک ژاندارم و یک بلد راه سوار بر دو قاطر به عمق کوهستان طالقان رفتیم و از تک تک روستاها آمار جمع آوری کردیم.

در یک روستا کدخدا طبق وظیفه اش ما را همراهی می نمود. به امامزاده ای رسیدیم با بنایی کوچک و گنبدی سبز رنگ که مورد احترام اهالی بود و یک چشمه باصفا به صورت دریاچه ای به وسعت صدمتر مربع مقابل امامزاده به چشم می خورد. مقابل چشمه ایستادیم که دیدم درون آب چشمه ماهی های درشت و سرحال شنا می کنند. ماهی کپور آنچنان فراوان بود که ضمن شنا با هم برخورد می کردند.

کدخدا مرد پنجاه ساله دانا و موقری بود ، گفت : آقای قاضی، این ماهی ها متعلق به این امامزاده هستند و کسی جرات صید آنان را ندارد.چند سال پیش گربه ای قصد شکار بچه ماهی ها را داشت که در دم به شکل سنگ درآمد، آنجاست ببینید.

سنگی را در دامنه کوه و نزدیک چشمه نشان داد که به نظرم چندان شبیه گربه نبود. اما کدخدا آنچنان عاقل و چیزفهم بود که حرفش را پذیرفتم. چند نفر از اهل ده همراهمان شده بودند که سر تکان دادند و چیزهایی در تائید این ماجرای شگفت انگیز گفتند.

شب ناچار بودیم جایی اتراق کنیم. به دعوت کدخدا به خانه اش رفتیم. سفره شام را پهن کردند و در کنار دیسهای معطر برنج شمال، دو ماهی کپور درشت و سرخ شده هم گذاشتند.

ضمن صرف غذا گفتم : کدخدا ماهی به این لذیذی را چطور تهیه می کنید؟ به شمال که دسترسی ندارید.

به سادگی گفت : ماهی های همان چشمه امامزاده هستند !!!

لقمه غذا در گلویم گیر کرد. شاید یک دو دقیقه کپ کرده بودم. با جرعه ای آب لقمه را فرو دادم و سردرگم و وحشتزده نگاهش کردم.

حال مرا که دید قهقه ای سر داد و مفصل خندید و گفت : نکند داستان سنگ شدن و ممنوعیت و اینها را باور کردید؟!!
من از جوانی که مسئول اداره ده شدم اگر چنین داستانی خلق نمی کردم که تا به حال مردم ریشه ماهی را از آن چشمه بیرون آورده بودند. یک جوری لازم بود بترسند و پنهانی ماهی صید نکنند.

در چهره کدخدا ، روح همه حاکمان مشرق زمین را در طول تاریخ می دیدم. مردانی که سوار بر ترس و جهل مردم حکومت کرده بودند و هرگز گامی در راه تربیت و آگاهی رعیت برنداشته بودند. حاکمانی که خود کوچکترین اعتقادی به آنچه می گفتند نداشتند و انسانها را قابل تربیت و آگاهی نمی دانستند.


02/13/2025

چرا ولنتاین؟
آیا میدانستید که ایرانیان، قبل از اروپاييان، به جای ولنتاین، روز سپندارمذگان، داشته اند.
و پنجم اسفند ماه، روز عشاق بوده است. 😍💞👌🏻👋🏻👋🏻👋🏻

02/13/2025

عجب شهامتی دارند این دهه هشتاد ها.....ا
در یکی از پارکهای تهران..

آیا دهه های بعدی باید با ایدئولوژی و عقاید دهه های گذشته زندگی کنند یا حق انتخاب دارند؟

02/12/2025

آیا من دزدم؟

یکی از ایرانیان مقیم‌ خارج از کشور مقاله زیبایی نوشته تحت عنوان "آیا من دزدم؟"

ایشان برای بیان این مطلب به دو رخداد که برای او پیش آمده است اشاره می کند

رخداد اول:

او می گوید: زمان امتحانات پزشکی من در ایرلند بود و مبلغی که برای امتحانات می بایست پرداخت میکردم ۳۰۹ پوند بود
در صورتی که پول خرد نداشته و من مبلغ ۳۱۰ پوند را پرداخت نمودم

امتحانات خود را دادم و بعد از گذشت زمان در حالی که به کشور دیگری رفته بودم .
در آن هنگام نامه ای دریافت نمودم که از ایرلند برایم ارسال شده بود.
در آن نامه آمده بود که:
(شما در پرداخت هزینه های امتحان اشتباه کردید و به جای مبلغ ۳۰۹ پوند ، ۳۱۰ پوند پرداخت کردید، و این چکی که به همراه این نامه برای شما ارسال شده به ارزش یک پوند می باشد ... ما بیش از حق خودمان دریافت نمی کنیم).

جالب اینجاست که ارزش آن پاکت نامه
و نامه ای که در آن تایپ شده بود خود بیش از مبلغ ۱ پوند بود!

اتفاق دوم:
او می گوید که من اکثر اوقات که در مسیر دانشگاه و خانه تردد میکردم، از بقالی (سوپر مارکت) که تو مسیرم بود و خانمی در آن فروشنده بود کاکائو به قیمت ۵۰ سنت میخریدم و به مسیر خودم ادامه می دادم .

در یکی از روزها قیمت جدیدی برای همان نوع از کاکائو که بر روی آن ۶۰ سنت نوشته بود در قفسه دیگر قرار داد.

برای من جای تعجب داشت و از او پرسیدم آیا فرقی بین این دو رقم جنس وجود دارد؟
در پاسخ ، به من گفت :
نه، همان نوع و همان کیفیت است !!
پس دلیل چیست؟!
چرا قیمت کاکائو در قفسه ای ۵۰ و در دیگری به قیمت ۶۰ به فروش می رسد؟

در پاسخ به من گفت :
به تازگی در کشور نیجریه، که کاکائو برای ما صادر میکرد
اتفاق جدیدی رخ داده که همراه با افزایش قیمت کاکائو برای ما بود

این جنس جدید قیمت فروش اش ۶۰ سنت و قبلی را چون قبلا خریدیم همان ۵۰ سنت است.

به او گفتم با این وضعیت کسی از شما جنس جدید خرید نمی کند تا زمانی که جنس قبل کامل به فروش نرود.
او گفت: بله، من می دانم

من به او گفتم: بیا یه کاری بکن همه جنس ها را قاطی کن و با قیمت جدید بفروش با این کار کسی نمی تواند متوجه شود و جنس قدیم از جنس جدید‌ را تشخیص دهد.

در پاسخ در گوشی به من گفت : مگه شما یک دزدی ؟؟

شگفت زده شدم از آنچه او به من گفت
و مسیر خودم را پیش گرفتم و رفتم
در حالی که همیشه این سوال در گوش من تکرار می شود
و ذهن مرا در گیر کرده است که :

آیا من دزدم ؟؟!!!
این چه اخلاق و کرداری است؟!

ما از جهان غرب عقب تر نیستیم ، از باورهایمان عقب تر مانده ایم…

📞دکتر ابراهیمی مقدم( روان شناس و مشاور):

08/26/2020

I am excited to announce the release of my new book, "Pouyaee Dar Payvandeh Mehramees" ("Cultivating Compassion with Enthusiasm"), a book founded in cognitive behavioural therapy. It offers various scenarios and exercises grounded in conscious and mindful practices for emotional healing and awareness and relationship building. The book is offered as the first of a multi-part series that has been distributed across Iran. In the creation of this series, I am pulling from over thirty years of my personal writing and research. I look forward to sharing the next book with you, which is already in the publishing phase, and with the people of my home country.

Journey of Heart- Russia & Eastern Europe 06/20/2019

Journey of Heart

Budapest, Hungary
Warsaw and Krakow, Poland
Copenhaghan, Denmark
St. Petersburg, Russia
Stockholm, Sweden
Kiel, Germany
Helsinki, Finland
Tallinn, Estonia, Center of Matryoshka

In Budapest, I visited the National Museum and explored its history from prehistoric times until today. The revolutions of 1989 brought with them the end of Soviet occupation of Hungary. Budapest succeeded in taking advantage of new economic possibilities and pursuing development more efficiently than the other parts of the country. The local government law legislated after the transition provided new rights for the districts of Budapest, like the right to own and finance. This shift is evident in how the city is laid out.

Separated by the River Danube into Buda and Pest, the two parts of Budapest couldn’t be more different. Pest is flat and modern, while Buda is characterized by hills and medieval cobblestone streets. I explored the hilly old town of Buda by the hop-on-hop-off bus, visiting Castle hill, Fisherman’s Bastion and a delightful array of lively and hip indoor markets, rich with crafts and fresh goods. Despite the differences between Buda and Pest, I saw no high-rises, thus the sun shone upon the entire city. I also did not note any visible poverty in the form of homeless people or beggers. I was puzzled by this and learned that while one third of Hungary lives in deep poverty, it is actually a criminal act to beg or to sleep on the streets of Budapest. Is poverty a crime? Such a law feels inappropriate to solve a problem.

In the evening, I attended the Budapest Gala, a grandiose concert featuring a wide range of repertoire from operetta to gypsy orchestra singers to Hungarian classical music to ballet and finally, a cimbalom show. Following the concert I dined on a sunset cruise along the Danube River.
Leaving Budapest, I realize that of the many places I have traveled to, my heart longs to explore Budapest further. Livable, light traffic, easy to get around and architecturally beautiful and inexpensive, five days was certainly not enough and I plan to return. Now, off to Warsaw and Krakow, Poland.

From the year 1939-45 Warsaw was largely destroyed by German occupation. After World War II, Unesco helped rebuild the country. In my photos you will see two sculptured symbols of Warsaw and a building that was Stalin’s Administration. After independence, today, it is the place of culture and science and undoubtedly the most recognizable building of Warsaw. It is the highest building in Poland. I took the train to Krakow, a town untouched by the war. Most memorable in Krakow were the organic markets and then the Wieliczka Salt Mine, a UNESCO World Heritage Site. Excavated from the 13th century, this mine produced salt until 2007. The mine's attractions include shafts and labyrinthe passageways, displays of historic salt-mining technology, an underground lake, four chapels and numerous statues carved by miners out of rock salt.

St. Petersburg, Russia- a vibrant and culturally rich city with sociable and approachable people. A livable city with minimal traffic. Perhaps the livability has to do with UNESCO designating the city as a World Heritage site, which led to the World Bank loaning $31 million to prepare for the tercentennial celebration in 2003.

The city is a major destination for the legendary "White Nights" in May and June during which the sun never seems to set. With the low rise buildings, it's as though the city is washed in light during the late hours.

I sampled vodka for the first time, choosing my favourite of the ‘Russian medicine’ to bring home for my family. A lover of gemstones, I visited several amber shops, for Russian Baltic amber jewelry. A Russian saying goes, “the sun glows for a day, candles for an hour, matchsticks for a minute, but yellow amber can sparkle forever”. With souvenirs in tow, I continued a historically-motivated journey through the streets of St. Petersburg.

The second largest city in Russia, St. Petersburg is an industrial center, with heavy military-industrial production and military basing and production. I remember when I was in university as an intellectual in the late 70’s, reading the Communist Manifesto, and engaging in dialogue about social welfare. I recall the nation supporting the working class, providing and subsidizing education and medical needs. Now funding such support has gone to the armed forces, maintaining the armed forces over social welfare.

We have now departed St. Petersburg and are heading towards Stockholm, Sweden. I’m sitting at the stern of the cruise ship, watching the spectacular Baltic Sea around the archipelago and my many memories of my trip to Stockholm with my son, Konaam, are coming back to me.

First, it was winter of 1985 in Paris. Konaam was three years old, and we were on the train from Paris to Stockholm. The people in the coach were smiling kindly at Konaam who was acting sweet and making them laugh. At that time I was looking for better opportunities for my family.

The second time I came to Stockholm, I was trying to save him. I touched base with a friend whom I hold dear to my heart, a friend from university, Rostam. Konaam and I were welcomed to stay with Rostam and his lovely wife for one month while we got Konaam situated with a new beginning in Sweden. With the help of Rostam’s credit, I purchased Konaam a second-hand Jaguar and commenced to align the necessary pieces to meet basic needs. The next day we drove the Jaguar to Gothenburg. We had a fun time on that drive together. We had meaningful communication, and listened to music. He excitedly interpreted his rap music for me. In Gothenburg, we filled out his immigration papers with a lawyer for his residency permission.

Alas our cruise ship docked in the northern German port of Kiel for a day. I enjoyed walking the beautiful port and town. At the time of departure I was informed that pro-climate protestors have surrounded our ship, the Holland America Cruise Line, in several kayaks, small boats, climbing equipment and in an occupied harbour-quay crane. There were about 50 people blocking the departure of our vessel, saying that “cruises kill climate”. On the deck, I observed the Police’s attempt to clear the protestors by approaching the kayaks by boat, and tossing the kayak-bound activists into the water, and confiscating their kayaks. They also seized their paddles, leaving the protestors in the water. This event stopped the departure of our cruise ship for several hours and the Captain was informing us with updates each hour. He informed us that they had called the USA authorities, who contacted the German government to bring in the special forces. My fellow travellers and vacationers were from all over the world, and while they were in a frenzy to reschedule missed flights and arrangements, I kept my eyes on the activists whose heads were bobbing in and out of the water.

For five hours I watched how brutally the police were treating the young protesters. After being held hostage for 5 hours on this ship due to an environmental demonstration, I have a message for the German government. Learn from the mistakes of all the leaders of Iran in my lifetime, both the Shah and Ayatollah. Rather than engaging the opposition or holders of new thought, you are suppressing them. Create a new dialogue with the new generation. Hear their needs.

On one hand I have to say the activists have me reconsidering my travel vessels.

Want your school to be the top-listed School/college in West Vancouver?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Category

Address


West Vancouver, BC