09/03/2026
#داستان: تاجری که زن زیبایش را نزد قاضی به امانت گذاشت| چه فاجعهای در انتظار اوست؟!! پایانش همه را شوکه کرد!
داستان مرد بازرگان، زن زیبا، و قاضی ریاکار.
روزی روزگاری در دیاری دور مرد بازرگانی بود که به تازگی ازدواج کرده بود و زن بسیار جوان و زیبارویی داشت. مرد بازرگان قصد سفر به مکه داشت هم برای زیارت خانه خدا و هم برای امور تجارت و چون در زمان قدیم رسم نبود که زن ها از خونه بیرون برن و اگر زنی هم از خونه بیرون می رفت اون زن رو بی حیا و بی عفت می دونستند پس هر کس به راه دور سفر می کرد زن و فرزند و اموالش رو به یک مرد امین و امانتدار یا قاضی محل می سپرد. به خصوص کسایی که می خواستن به مکه برن زن و فرزندش رو به قاضی می سپردن و از اون نوشته ای می گرفتن و بعد به مکه می رفتن. مرد بازرگان که تازه ازدواج کرده بود و اقوامی توی شهر نداشت بازرگانی که می خواست حتماً به مکه بره نمی خواست زن خودش رو طلاق بده و نمی تونست اونو تنها بذاره. البته اونقدر اون زن زیبارو و وجیه و با کمال بود که حد زیباییش در وصف نمی گنجید.
مثل اینکه خداوند تمام حسن و جوونی و زیبایی رو به اون داده بود.
بازرگان هم زنش رو خیلی دوست داشت.
به اون گفت من فردا تو رو پیش قاضی شهر می برم و به دست اون می سپرم تا از مکه برگردم. زن بازرگان گفت تو خرج یک سال منو آماده کن و یک اتاق به من بده.
من اصلاً از خونه بیرون نمی رم.
توی همون اتاق به عبادت مشغول می شم تا تو برگردی.
بازرگان گفت بسیار خوب.
فردای اون روز تمام خرج یک سال زنش رو فراهم کرد.
نزد قاضی شهر رفت و به اون گفت ای قاضی من می خوام به مکه برم. به هیچ کس جز تو اعتماد ندارم و چون تو امانت داری و همه تو رو می شناسن و نزد تو همه چیز خودشون رو به امانت می ذارن من هم اومدم زن و زندگی خودم رو به تو بسپارم تا از مکه برگردم.
قاضی گفت ای بازرگان عیبی نداره.
بیاور.
من زن تو رو مثل زن و فرزندان خودم مواظبت می کنم تا تو برگردی.
بازرگان به حرف های قاضی اطمینان کرد و گفت ای قاضی زنم حاضره با خرج یک سال توی یک اتاق بمونه تا موقعی که من برگردم. قاضی گفت باشه. بعد فوری یک اتاق رو خالی کرد و بازرگان با خرج یک سال زنش رو به خونه قاضی برد و توی همون اتاقی که قاضی خالی کرده بود گذاشت. بعد رفت پیش قاضی گفت زنم رو به تو می سپرم. تو یک نوشته به من بده. قاضی یک نوشته به اون داد و روی کاغذ نوشت که در فلان تاریخ و در فلان اتاق زن بازرگان را به امانت قبول کردم تا بازرگان برگردد. آن را مهر و امضا کرد و به بازرگان داد. بازرگان خداحافظی کرد و رفت.
چند ماهی گذشت.
زن از اتاقش بیرون نیومد.
شب و روز به عبادت و راز و نیاز خدا مشغول بود. تا یک روز لای در اتاق باز بود. قاضی که از در اتاق زن گذشت چشمش به زن زیبای تاجر افتاد. همین که چشمش به اون افتاد دید که به جای یک زن یک تکه ماهه که اتاق رو روشن کرده. زن چنان زیبا بود که مثل ماه می درخشید.
قاضی نه یک دل بلکه صد دل عاشق او شد.
یک روز قاضی زن و اهل و عیالش رو به دیدار خانواده شون فرستاد تا کسی توی خونه نباشه.
بعد در هنگامی که زن در حال عبادت بود به خلوت زن سرک کشید و وارد اتاقش شد. زن از حضور قاضی توی اتاقش خیلی ترسید. قاضی به اون گفت تو زن زیبایی هستی.
بازرگان لیاقت تو رو نداره. من عاشق و دلباخته تو هستم. تو باید زن من بشی. زن در حالی که ترسیده بود و دست هاش از ترس می لرزید گفت من قسم خوردم به شوهرم خیانت نکنم. من به شوهرم در هر شرایطی وفادارم.
قاضی گفت این حرف ها به کله ام نمی ره.
تو باید مال من بشی.
زن گفت این کار غیر ممکنه.
قاضی گفت من اونقدر تو رو سجر و شکنجه می دم تا حاضر بشی قبول کنی. زن گفت هر کاری دلت می خواد بکن.
هر بلایی سرم بیاری من این کارو نمی کنم. من از هیچ کس نمی ترسم. من فقط از خدای خودم می ترسم.
قاضی هر چه حیله و نیرنگ زد آخر نتونست اونو راضی کنه.
یک هفته دو هفته سه هفته گذشت.
دید چاره ای نیست. روزی که دید زن و فرزندش توی خونه نیستن خدمتکارها رو هم به بهانه ای مشغول کرد.
یه شلاق برداشت و تا می تونست زن رو زد.
باز هم اون حاضر نشد.
قاضی که توی خونه اش زیرزمینی برای مجازات مردم خلافکار داشت در ورودی اون زیرزمین رو طوری درست کرده بود که اصلاً هیچ کس اونو نمی دید. یک دریچه آهنی اونجا گذاشته بود و روی دریچه قالیچه ای پهن کرده بود و همیشه روی اون می نشست و کسی از اهل خونه خبر از اون زیرزمین و در مخفی نداشتم. خلاصه یک روز که اهل خونه نبودن و فقط یک بچه کوچیک سه چهار ساله توی خونه بود قاضی با خودش گفت این بچه چیزی سرش نمی شه.
ناگهان وارد اتاق زن بازرگان شد و اون رو برد توی زیرزمین خونه اش زندانی کرد. هیچ کس هم نمی دونست که توی اون زیرزمین چه کسی هست.
ولی قاضی هر دو روز در میون یک تیکه نان برای او می برد.
زن قاضی وقتی از بیرون برگشت دید قاضی عصبانیه.
ازش پرسید چی شده؟ قاضی گفت دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد.
زن بازرگان مقداری طلا و جواهرات برداشته و از خونه فرار کرده.
زن گفت مگه می شه؟ شوهر اون که مرد ثروتمندی بود چه نیازی به دزدی داشت؟ قاضی که خودش رو بسیار عصبانی و ناراحت نشون می داد فریاد کشید که همش تقصیر توئه که هر روز خونه رو با این زن تنها می ذاری و به بیرون میری.
خلاصه زن قاضی باور کرد. قاضی هم برای اینکه دلیل و مدرکی برای بازرگان داشته باشه کاغذی برداشت و نوشت زن بازرگان در فلان تاریخ از خونه من دزدی کرد و از خونه فرار کرد و به چند نفر از اهالی شهر پولی داد و اون ها رو راضی کرد که به عنوان شاهد زیر برگه رو مهر و امضا کنن. روزها یکی بعد از دیگری می گذشت و زن بازرگان همه سجر و شکنجه های قاضی رو تحمل می کرد و تنها پناهش خداوند بود و از یاد و ذکر خداوند یک لحظه هم غافل نبود و همواره توی اون زیرزمین به عبادت می پرداخت. بعد از سه ماه که گذشت مرد بازرگان از سفر مکه برگشت.
فوراً رفت نزد قاضی و نوشته خودش رو نشون قاضی داد و گفت آقای قاضی اومدم دنبال زنم.
این هم نوشته ای که به من داده بودی. قاضی فوراً رفت و همون نوشته مهر و امضا شده خودش رو آورد و گفت ای بازرگان زن تو سه ماه پیش از خونه من فرار کرده و هیچ نشونی از اون پیدا نکردیم.
بازرگان بیچاره ناراحت شد و اصلاً حرف قاضی رو باور نکرد.
سراسیمه رفت و از نو پرسید. از همه سراغ زنش رو گرفت.
مردم همگی گفتن بله ما شنیدیم که زن تو از خونه قاضی دزدی کرده و بعد از اونجا فرار کرده.
بازرگان که نمی تونست این قضیه رو باور کنه طاقت نیاورد و رفت پیش شاه شکایت کرد. پادشاه قاضی رو به حضور خواست و از اون پرسید زن بازرگان که به امانت پیش تو بود چی شد؟ قاضی نوشته رو بیرون آورد به شاه نشون داد و گفت ای پادشاه این هم مهر و امضا.
زنش سه ماه پیش از خونه من فرار کرده.
پادشاه گفت خب این همه مهر و امضا که ساختگی نمی شه. قاضی هم که دروغ نمی گه.
اون حتماً فرار کرده.
بازرگان بینوا و بی خبر از همه چیز چاره ای نداشت و روی دلش سنگ گذاشت.
حرفی نزد.
ناگفته نمونه که پادشاه های قدیم شبگرد بودن.
یعنی لباس کهنه و مبدل می پوشیدن و میون مردم می رفتن.
هیچ کس هم اون ها رو نمی شناخت.
توی همون موقع بود که همه می گفتن زن فلان بازرگان که پیش فلان قاضی به امانت بود دزدی کرد و از خونه قاضی فرار کرده.
پادشاه توی یکی از شب ها به یکی از قمارخونه ها رفت.
البته هیچ کس اونو نمی شناخت. دم در قمارخونه ایستاد و مردم اونو نمی شناختن و فکر می کردن یه رهگذره.
بهش گفتن برادر چرا دم در ایستاده ای بیا تو.
بنشین و بازی ما رو تماشا کن. قماربازها بازی کردن و خسته شدن.
بعد این یکی به اون یکی نگاه کرد. اون یکی به این یکی. یکی گفت فلان بازی رو بکنیم. اون یکی گفت بهمان بازی رو. کچلی میون اونا بود گفت بیاید سلطان بازی کنیم.
همه قبول کردن.
یکی از دوستان مرد کچل شاه شد.
توی اون موقع مرد کچل به شوخی به دوستش گفت نکنه پادشاهی تو هم مثل اون پادشاهی باشه که مهر و امضای قلابی قاضی رو باور کرد. پادشاه وقتی حرف کچل رو شنید با خودش گفت آیا اون راست می گه؟ قاضی مهر و امضای قلابی پیش می آورد؟ مگه زن بازرگان فرار نکرده؟ فردای اون روز پادشاه به تخت نشست و به غلامان دستور داد مرد کچل رو پیش اون بیارن. غلامان رفتند و کچل رو پیش پادشاه بردند. پادشاه از کچل سوال کرد دیشب توی فلان قهوه خونه در حالی که دوستات سلطان بازی می کردن چرا گفتی نکنه پادشاهی تو مثل اون پادشاهی باشه که مهر و امضای قلابی قاضی رو باور کرد؟ کچل گفت بگم نگم؟ دل به دریا بزنم؟ توی فکر بود که پادشاه گفت چرا جواب نمی دی؟ کچل گفت ای پادشاه این کیه عالم ای سرور من اگر من یه حرفی بزنم شما فرمان نمی دید که منو دار بزنن؟ پادشاه گفت نه چرا به چنین فرمانی بدم؟ کچل گفت پادشاه یه چیز از تو می خوام. پادشاه گفت چی می خوای هر چی هست بگو تا به تو بدم. کچل گفت ای پادشاه از تو خواهش می کنم فقط یک روز تاج شاهی خودت رو به سر من بذار تا اونچه رو که می دونم به تو و مردم نشون بدم.
پادشاه قبول کرد.
همون ساعت وزیر و وزرای خودشو آورد و گفت برای یک روز تاج پادشاهی خودم رو به سر این مرد کچل می ذارم تا اونچه رو که می دونه به ما نشون بده و حقیقت رو روشن کنه.
همه حاضر شدن و گفتن بذار یک روز هم کچل پادشاه بشه.
ببینیم چه کار می کنه.
بعد پادشاه تاج شاهی رو با دست خودش به سر کچل گذاشت. کچل هم نامردی نکرد و بدون رودربایستی دستور داد قاضی شهر رو کسایی که اون نوشته رو مهر و امضا کرده بودن و همون مرد بازرگان همه رو نزدش بیارن. کچل از قاضی جداگانه سوال کرد آیا فلان بازرگان که در فلان روز به مکه می رفت زن خودش رو به تو سپرده بود؟ قاضی گفت بله به من سپرد. کچل پرسید آیا نوشته دادی یا نه؟ قاضی گفت بله.
کچل پرسید خب زن چی شد؟ قاضی فوراً نوشته اش رو بیرون آورد و گفت این نوشته رو همه مردم امضا و مهر کردن که زن بازرگان از خونه من دزدی کرد و بعد فرار کرد. کچل گفت اگه من زن بازرگان رو پیدا کنم و اون نمرده باشه با تو چه کنم؟ خود بگو.
قاضی گفت منو به دار آویزان کن و بکش.
کچل گفت بسیار خوب.
بعداً گله نکنی ها.
قاضی گفت نمی کنم.
کچل حکم کرد تمام کسایی که قباله رو مهر و امضا کرده بودن توی یک جا زندانی بشن.
بعد بازرگان رو جداگانه توی اتاق دیگه ای برد.
از اون پرسید آیا اون نوشته قاضی رو داری؟ بازرگان گفت بله.
فوراً خط رو بیرون آورد و به مرد کچل داد. بعد مرد کچل پادشاه و بازرگان ها و چند تا از غلام ها رو برداشت و رفت منزل قاضی. تمام اهل خونه قاضی رو جمع کرد و از تک تک اونا پرسید زن بازرگان کجاست؟ همه گفتن ما خبر نداریم. اون سه ماه پیش بدون هیچ خبری از خونه ما فرار کرد.
کچل بچه کوچیکی رو دید که توی گوشه ای در حال بازی کردن. کچل تمام اهل خونه رو بیرون کرد.
بعد رفت همون بچه کوچیک رو که در حال بازی بود آورد و از اون پرسید ای بچه جان قاضی زن بازرگان رو کجا برد؟ بچه جواب نداد. کچل اون رو نوازش کرد و مقداری نقل و تنقلات به اون داد.
دوباره از اون پرسید ای بچه جان حالا بگو ببینم زن بازرگان کجاست؟ بچه گفت بیایین به شما نشون می دم.
کچل با شاه و بازرگان ها و غلامان رفتن توی همون اتاق.
بچه فوراً قالیچه ای رو که قاضی روی اون در مخفی انداخته بود و روش می نشست برداشت و دریچه زیرزمین رو نشون داد و گفت اینجاست. کچل زن بازرگان رو از زیرزمین بیرون آورد. دید زن بیچاره از بس رنج و عذاب و شکنجه قاضی رو تحمل کرده بود پوست و استخون شده بود.
بعد زن بازرگان رو با خودشون به قصر بردن. کچل تمام قضیه رو از زن بازرگان سوال کرد.
زن هم رک و راست هر چه قاضی به سرش آورده بود گفت.
اون وقت کچل تمام کسایی رو که مهر و امضاشون پای نوشته و سند بود آورد و از اونا پرسید چرا به ناحق سند رو امضا کردین؟ آیا شما دیدین که زن بازرگان فرار کرده؟ همه اونا قسم خوردن و گفتن ما نمی دونستیم فرار کرده یا نه. ما اصلاً تا به حال زن بازرگان رو ندیده بودیم.
کچل گفت پس چرا امضا کردین؟ اونا گفتن ما گول خوردیم. قاضی به ما پول داد و در عوض از ما مهر و امضا خواست و تهدید کرد که اگر قبول نکنیم ما رو به زندان می اندازه. بعد کچل زن بازرگان رو نزد قاضی برد و گفت این زن بازرگان حالا چی می گی؟ قاضی که از ترس به خودش می لرزید سرشو پایین انداخت. کچل دستور داد قاضی رو به سزای عملش برسونن و اون رو بر سر میدون شهر به دار آویختن. بعد هم تمام کسایی رو که به ناحق پای قباله رو امضا و مهر کرده بودن و به ناحق شهادت داده بودن به زندان انداختن. بعد تاج شاهی رو با دو دست ادب دوباره بر سر شاه گذاشت و گفت دیگه هیچ چیز نمی خوام چون اون زن بی گناه رو نجات دادم و قاضی هوس باز و ریاکار رو هم به سزای عملش رسوندم.
شاه که دید مرد کچل چقدر با ذکاوت و زرنگ و باهوشه اونو توی دربار به خدمت گرفت و به مشاور خاص خودش همتراز با وزیران منصوب کرد.
اگه از این داستان خوشت اومد لایک کن و بنویس خدایا شکرت و اگه هنوز صفحه را فالو نکردی همین حالا فالو کن که کلی داستان قشنگ توی راهه.❤️