Reza Stories

Reza Stories

Share

به صفحه رسمی Reza Stories خوش اومدین
جایی که داستانها به شما درس زندگی میدهند و ذهن شما را روشن می کنن

09/03/2026

#داستان: تاجری که زن زیبایش را نزد قاضی به امانت گذاشت| چه فاجعه‌ای در انتظار اوست؟!! پایانش همه را شوکه کرد!

داستان مرد بازرگان، زن زیبا، و قاضی ریاکار.

روزی روزگاری در دیاری دور مرد بازرگانی بود که به تازگی ازدواج کرده بود و زن بسیار جوان و زیبارویی داشت. مرد بازرگان قصد سفر به مکه داشت هم برای زیارت خانه خدا و هم برای امور تجارت و چون در زمان قدیم رسم نبود که زن ها از خونه بیرون برن و اگر زنی هم از خونه بیرون می رفت اون زن رو بی حیا و بی عفت می دونستند پس هر کس به راه دور سفر می کرد زن و فرزند و اموالش رو به یک مرد امین و امانتدار یا قاضی محل می سپرد. به خصوص کسایی که می خواستن به مکه برن زن و فرزندش رو به قاضی می سپردن و از اون نوشته ای می گرفتن و بعد به مکه می رفتن. مرد بازرگان که تازه ازدواج کرده بود و اقوامی توی شهر نداشت بازرگانی که می خواست حتماً به مکه بره نمی خواست زن خودش رو طلاق بده و نمی تونست اونو تنها بذاره. البته اونقدر اون زن زیبارو و وجیه و با کمال بود که حد زیباییش در وصف نمی گنجید.

مثل اینکه خداوند تمام حسن و جوونی و زیبایی رو به اون داده بود.

بازرگان هم زنش رو خیلی دوست داشت.

به اون گفت من فردا تو رو پیش قاضی شهر می برم و به دست اون می سپرم تا از مکه برگردم. زن بازرگان گفت تو خرج یک سال منو آماده کن و یک اتاق به من بده.

من اصلاً از خونه بیرون نمی رم.

توی همون اتاق به عبادت مشغول می شم تا تو برگردی.

بازرگان گفت بسیار خوب.

فردای اون روز تمام خرج یک سال زنش رو فراهم کرد.

نزد قاضی شهر رفت و به اون گفت ای قاضی من می خوام به مکه برم. به هیچ کس جز تو اعتماد ندارم و چون تو امانت داری و همه تو رو می شناسن و نزد تو همه چیز خودشون رو به امانت می ذارن من هم اومدم زن و زندگی خودم رو به تو بسپارم تا از مکه برگردم.

قاضی گفت ای بازرگان عیبی نداره.

بیاور.

من زن تو رو مثل زن و فرزندان خودم مواظبت می کنم تا تو برگردی.

بازرگان به حرف های قاضی اطمینان کرد و گفت ای قاضی زنم حاضره با خرج یک سال توی یک اتاق بمونه تا موقعی که من برگردم. قاضی گفت باشه. بعد فوری یک اتاق رو خالی کرد و بازرگان با خرج یک سال زنش رو به خونه قاضی برد و توی همون اتاقی که قاضی خالی کرده بود گذاشت. بعد رفت پیش قاضی گفت زنم رو به تو می سپرم. تو یک نوشته به من بده. قاضی یک نوشته به اون داد و روی کاغذ نوشت که در فلان تاریخ و در فلان اتاق زن بازرگان را به امانت قبول کردم تا بازرگان برگردد. آن را مهر و امضا کرد و به بازرگان داد. بازرگان خداحافظی کرد و رفت.

چند ماهی گذشت.

زن از اتاقش بیرون نیومد.

شب و روز به عبادت و راز و نیاز خدا مشغول بود. تا یک روز لای در اتاق باز بود. قاضی که از در اتاق زن گذشت چشمش به زن زیبای تاجر افتاد. همین که چشمش به اون افتاد دید که به جای یک زن یک تکه ماهه که اتاق رو روشن کرده. زن چنان زیبا بود که مثل ماه می درخشید.

قاضی نه یک دل بلکه صد دل عاشق او شد.

یک روز قاضی زن و اهل و عیالش رو به دیدار خانواده شون فرستاد تا کسی توی خونه نباشه.

بعد در هنگامی که زن در حال عبادت بود به خلوت زن سرک کشید و وارد اتاقش شد. زن از حضور قاضی توی اتاقش خیلی ترسید. قاضی به اون گفت تو زن زیبایی هستی.

بازرگان لیاقت تو رو نداره. من عاشق و دلباخته تو هستم. تو باید زن من بشی. زن در حالی که ترسیده بود و دست هاش از ترس می لرزید گفت من قسم خوردم به شوهرم خیانت نکنم. من به شوهرم در هر شرایطی وفادارم.

قاضی گفت این حرف ها به کله ام نمی ره.

تو باید مال من بشی.

زن گفت این کار غیر ممکنه.

قاضی گفت من اونقدر تو رو سجر و شکنجه می دم تا حاضر بشی قبول کنی. زن گفت هر کاری دلت می خواد بکن.

هر بلایی سرم بیاری من این کارو نمی کنم. من از هیچ کس نمی ترسم. من فقط از خدای خودم می ترسم.

قاضی هر چه حیله و نیرنگ زد آخر نتونست اونو راضی کنه.

یک هفته دو هفته سه هفته گذشت.

دید چاره ای نیست. روزی که دید زن و فرزندش توی خونه نیستن خدمتکارها رو هم به بهانه ای مشغول کرد.

یه شلاق برداشت و تا می تونست زن رو زد.

باز هم اون حاضر نشد.

قاضی که توی خونه اش زیرزمینی برای مجازات مردم خلافکار داشت در ورودی اون زیرزمین رو طوری درست کرده بود که اصلاً هیچ کس اونو نمی دید. یک دریچه آهنی اونجا گذاشته بود و روی دریچه قالیچه ای پهن کرده بود و همیشه روی اون می نشست و کسی از اهل خونه خبر از اون زیرزمین و در مخفی نداشتم. خلاصه یک روز که اهل خونه نبودن و فقط یک بچه کوچیک سه چهار ساله توی خونه بود قاضی با خودش گفت این بچه چیزی سرش نمی شه.

ناگهان وارد اتاق زن بازرگان شد و اون رو برد توی زیرزمین خونه اش زندانی کرد. هیچ کس هم نمی دونست که توی اون زیرزمین چه کسی هست.

ولی قاضی هر دو روز در میون یک تیکه نان برای او می برد.

زن قاضی وقتی از بیرون برگشت دید قاضی عصبانیه.
ازش پرسید چی شده؟ قاضی گفت دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد.

زن بازرگان مقداری طلا و جواهرات برداشته و از خونه فرار کرده.

زن گفت مگه می شه؟ شوهر اون که مرد ثروتمندی بود چه نیازی به دزدی داشت؟ قاضی که خودش رو بسیار عصبانی و ناراحت نشون می داد فریاد کشید که همش تقصیر توئه که هر روز خونه رو با این زن تنها می ذاری و به بیرون میری.

خلاصه زن قاضی باور کرد. قاضی هم برای اینکه دلیل و مدرکی برای بازرگان داشته باشه کاغذی برداشت و نوشت زن بازرگان در فلان تاریخ از خونه من دزدی کرد و از خونه فرار کرد و به چند نفر از اهالی شهر پولی داد و اون ها رو راضی کرد که به عنوان شاهد زیر برگه رو مهر و امضا کنن. روزها یکی بعد از دیگری می گذشت و زن بازرگان همه سجر و شکنجه های قاضی رو تحمل می کرد و تنها پناهش خداوند بود و از یاد و ذکر خداوند یک لحظه هم غافل نبود و همواره توی اون زیرزمین به عبادت می پرداخت. بعد از سه ماه که گذشت مرد بازرگان از سفر مکه برگشت.

فوراً رفت نزد قاضی و نوشته خودش رو نشون قاضی داد و گفت آقای قاضی اومدم دنبال زنم.

این هم نوشته ای که به من داده بودی. قاضی فوراً رفت و همون نوشته مهر و امضا شده خودش رو آورد و گفت ای بازرگان زن تو سه ماه پیش از خونه من فرار کرده و هیچ نشونی از اون پیدا نکردیم.

بازرگان بیچاره ناراحت شد و اصلاً حرف قاضی رو باور نکرد.

سراسیمه رفت و از نو پرسید. از همه سراغ زنش رو گرفت.

مردم همگی گفتن بله ما شنیدیم که زن تو از خونه قاضی دزدی کرده و بعد از اونجا فرار کرده.

بازرگان که نمی تونست این قضیه رو باور کنه طاقت نیاورد و رفت پیش شاه شکایت کرد. پادشاه قاضی رو به حضور خواست و از اون پرسید زن بازرگان که به امانت پیش تو بود چی شد؟ قاضی نوشته رو بیرون آورد به شاه نشون داد و گفت ای پادشاه این هم مهر و امضا.

زنش سه ماه پیش از خونه من فرار کرده.

پادشاه گفت خب این همه مهر و امضا که ساختگی نمی شه. قاضی هم که دروغ نمی گه.

اون حتماً فرار کرده.

بازرگان بینوا و بی خبر از همه چیز چاره ای نداشت و روی دلش سنگ گذاشت.

حرفی نزد.

ناگفته نمونه که پادشاه های قدیم شبگرد بودن.

یعنی لباس کهنه و مبدل می پوشیدن و میون مردم می رفتن.

هیچ کس هم اون ها رو نمی شناخت.

توی همون موقع بود که همه می گفتن زن فلان بازرگان که پیش فلان قاضی به امانت بود دزدی کرد و از خونه قاضی فرار کرده.

پادشاه توی یکی از شب ها به یکی از قمارخونه ها رفت.

البته هیچ کس اونو نمی شناخت. دم در قمارخونه ایستاد و مردم اونو نمی شناختن و فکر می کردن یه رهگذره.

بهش گفتن برادر چرا دم در ایستاده ای بیا تو.

بنشین و بازی ما رو تماشا کن. قماربازها بازی کردن و خسته شدن.

بعد این یکی به اون یکی نگاه کرد. اون یکی به این یکی. یکی گفت فلان بازی رو بکنیم. اون یکی گفت بهمان بازی رو. کچلی میون اونا بود گفت بیاید سلطان بازی کنیم.

همه قبول کردن.

یکی از دوستان مرد کچل شاه شد.

توی اون موقع مرد کچل به شوخی به دوستش گفت نکنه پادشاهی تو هم مثل اون پادشاهی باشه که مهر و امضای قلابی قاضی رو باور کرد. پادشاه وقتی حرف کچل رو شنید با خودش گفت آیا اون راست می گه؟ قاضی مهر و امضای قلابی پیش می آورد؟ مگه زن بازرگان فرار نکرده؟ فردای اون روز پادشاه به تخت نشست و به غلامان دستور داد مرد کچل رو پیش اون بیارن. غلامان رفتند و کچل رو پیش پادشاه بردند. پادشاه از کچل سوال کرد دیشب توی فلان قهوه خونه در حالی که دوستات سلطان بازی می کردن چرا گفتی نکنه پادشاهی تو مثل اون پادشاهی باشه که مهر و امضای قلابی قاضی رو باور کرد؟ کچل گفت بگم نگم؟ دل به دریا بزنم؟ توی فکر بود که پادشاه گفت چرا جواب نمی دی؟ کچل گفت ای پادشاه این کیه عالم ای سرور من اگر من یه حرفی بزنم شما فرمان نمی دید که منو دار بزنن؟ پادشاه گفت نه چرا به چنین فرمانی بدم؟ کچل گفت پادشاه یه چیز از تو می خوام. پادشاه گفت چی می خوای هر چی هست بگو تا به تو بدم. کچل گفت ای پادشاه از تو خواهش می کنم فقط یک روز تاج شاهی خودت رو به سر من بذار تا اونچه رو که می دونم به تو و مردم نشون بدم.

پادشاه قبول کرد.

همون ساعت وزیر و وزرای خودشو آورد و گفت برای یک روز تاج پادشاهی خودم رو به سر این مرد کچل می ذارم تا اونچه رو که می دونه به ما نشون بده و حقیقت رو روشن کنه.

همه حاضر شدن و گفتن بذار یک روز هم کچل پادشاه بشه.

ببینیم چه کار می کنه.

بعد پادشاه تاج شاهی رو با دست خودش به سر کچل گذاشت. کچل هم نامردی نکرد و بدون رودربایستی دستور داد قاضی شهر رو کسایی که اون نوشته رو مهر و امضا کرده بودن و همون مرد بازرگان همه رو نزدش بیارن. کچل از قاضی جداگانه سوال کرد آیا فلان بازرگان که در فلان روز به مکه می رفت زن خودش رو به تو سپرده بود؟ قاضی گفت بله به من سپرد. کچل پرسید آیا نوشته دادی یا نه؟ قاضی گفت بله.
کچل پرسید خب زن چی شد؟ قاضی فوراً نوشته اش رو بیرون آورد و گفت این نوشته رو همه مردم امضا و مهر کردن که زن بازرگان از خونه من دزدی کرد و بعد فرار کرد. کچل گفت اگه من زن بازرگان رو پیدا کنم و اون نمرده باشه با تو چه کنم؟ خود بگو.

قاضی گفت منو به دار آویزان کن و بکش.

کچل گفت بسیار خوب.

بعداً گله نکنی ها.

قاضی گفت نمی کنم.

کچل حکم کرد تمام کسایی که قباله رو مهر و امضا کرده بودن توی یک جا زندانی بشن.

بعد بازرگان رو جداگانه توی اتاق دیگه ای برد.

از اون پرسید آیا اون نوشته قاضی رو داری؟ بازرگان گفت بله.

فوراً خط رو بیرون آورد و به مرد کچل داد. بعد مرد کچل پادشاه و بازرگان ها و چند تا از غلام ها رو برداشت و رفت منزل قاضی. تمام اهل خونه قاضی رو جمع کرد و از تک تک اونا پرسید زن بازرگان کجاست؟ همه گفتن ما خبر نداریم. اون سه ماه پیش بدون هیچ خبری از خونه ما فرار کرد.

کچل بچه کوچیکی رو دید که توی گوشه ای در حال بازی کردن. کچل تمام اهل خونه رو بیرون کرد.

بعد رفت همون بچه کوچیک رو که در حال بازی بود آورد و از اون پرسید ای بچه جان قاضی زن بازرگان رو کجا برد؟ بچه جواب نداد. کچل اون رو نوازش کرد و مقداری نقل و تنقلات به اون داد.

دوباره از اون پرسید ای بچه جان حالا بگو ببینم زن بازرگان کجاست؟ بچه گفت بیایین به شما نشون می دم.

کچل با شاه و بازرگان ها و غلامان رفتن توی همون اتاق.

بچه فوراً قالیچه ای رو که قاضی روی اون در مخفی انداخته بود و روش می نشست برداشت و دریچه زیرزمین رو نشون داد و گفت اینجاست. کچل زن بازرگان رو از زیرزمین بیرون آورد. دید زن بیچاره از بس رنج و عذاب و شکنجه قاضی رو تحمل کرده بود پوست و استخون شده بود.

بعد زن بازرگان رو با خودشون به قصر بردن. کچل تمام قضیه رو از زن بازرگان سوال کرد.

زن هم رک و راست هر چه قاضی به سرش آورده بود گفت.

اون وقت کچل تمام کسایی رو که مهر و امضاشون پای نوشته و سند بود آورد و از اونا پرسید چرا به ناحق سند رو امضا کردین؟ آیا شما دیدین که زن بازرگان فرار کرده؟ همه اونا قسم خوردن و گفتن ما نمی دونستیم فرار کرده یا نه. ما اصلاً تا به حال زن بازرگان رو ندیده بودیم.

کچل گفت پس چرا امضا کردین؟ اونا گفتن ما گول خوردیم. قاضی به ما پول داد و در عوض از ما مهر و امضا خواست و تهدید کرد که اگر قبول نکنیم ما رو به زندان می اندازه. بعد کچل زن بازرگان رو نزد قاضی برد و گفت این زن بازرگان حالا چی می گی؟ قاضی که از ترس به خودش می لرزید سرشو پایین انداخت. کچل دستور داد قاضی رو به سزای عملش برسونن و اون رو بر سر میدون شهر به دار آویختن. بعد هم تمام کسایی رو که به ناحق پای قباله رو امضا و مهر کرده بودن و به ناحق شهادت داده بودن به زندان انداختن. بعد تاج شاهی رو با دو دست ادب دوباره بر سر شاه گذاشت و گفت دیگه هیچ چیز نمی خوام چون اون زن بی گناه رو نجات دادم و قاضی هوس باز و ریاکار رو هم به سزای عملش رسوندم.

شاه که دید مرد کچل چقدر با ذکاوت و زرنگ و باهوشه اونو توی دربار به خدمت گرفت و به مشاور خاص خودش همتراز با وزیران منصوب کرد.

اگه از این داستان خوشت اومد لایک کن و بنویس خدایا شکرت و اگه هنوز صفحه را فالو نکردی همین حالا فالو کن که کلی داستان قشنگ توی راهه.❤️

05/03/2026

داستان: محبت همیشه به خودت برمی‌گرده
یک مرد ثروتمند سه دختر داشت.
روزی تصمیم گرفت آن‌ها را امتحان کند.
آن روز یک نظافتچی در خانه‌شان مشغول تمیزکاری بود. مرد ثروتمند پشت در پنهان شد تا رفتار دخترانش را ببیند.
دختر اول وارد اتاق شد و عمداً فنجان قهوه‌اش را روی زمین ریخت.
نظافتچی با ناراحتی نگاه کرد و شروع به تمیز کردن کرد.
کمی بعد دختر دوم آمد.
او کیفش را باز کرد و کرم پودر خود را روی زمین انداخت.
نظافتچی دوباره با غم نگاه کرد و آن را هم تمیز کرد.
اما وقتی دختر سوم وارد شد، با مهربانی گفت:
«تو هر روز خیلی زحمت می‌کشی. بیا با من غذا بخور.»
نظافتچی با تعجب و خوشحالی کنار او نشست و با هم غذا خوردند.
چند روز بعد مرد ثروتمند دخترانش را صدا زد و به هر کدام هدیه‌ای داد.
دختر اول هدیه‌اش را باز کرد؛ همان فنجان قهوه‌ای بود که روی زمین ریخته بود.
دختر دوم هدیه‌اش را باز کرد؛ همان کرم پودری بود که انداخته بود.
اما دختر سوم وقتی جعبه را باز کرد، یک نامه داخل آن بود:
«دخترم، تمام ثروتم را به تو می‌بخشم؛ چون قلب مهربانی داری.»
💫 یادت باشد:
محبت و مهربانی همیشه به خودت برمی‌گردد.
👍 اگر این داستان را دوست داشتی، لایک کن و در کامنت بنویس:
از هر دست بدهی، از همان دست می‌گیری.
📖 Reza Stories

02/03/2026

#داستان
🌸 همیشه قدردان محبت دیگران باش 🌸
سمیرا با مهربانی‌اش، دل مادرشوهر نمک‌نشناسش را به دست آورد.
سمیرا عروس یه خانواده سنتی بود و با شوهرش و مادرشوهرش زندگی می‌کرد. تو همون خونه یه عروس دیگه هم بود، بیتا، که همه قربون صدقه‌اش می‌رفتن ولی سمیرا با اینکه همه کارای خونه رو انجام می‌داد حتی یه خسته نباشید هم نمی‌شنید.
کم‌کم دلش گرفت و خسته شد از این همه بی‌محبتي.
شوهرش گفت بیا از اینجا بریم و زندگی خودمونو شروع کنیم.
سمیرا هم قبول کرد و رفت خونه خودشون.
چند ماه بعد فهمیدن مادرشوهرش سخت مریض شده و حتی بیتا هم رهاش کرده.
دل سمیرا سوخت و گفت بیا مادرتو بیاریم پیش خودمون.
شوهرش هم قبول کرد.
وقتی مادرشوهرش اومد تازه فهمید چقدر بی‌انصاف بوده.
از همون روز قدر سمیرا رو دونست و دیگه هیچ وقت با حرفاش دلشو نشکست.
✨ اگه خوشت اومد لایک کن و بنویس نمک‌نشناس نیستم.

28/02/2026

#داستان : مردی که سه دختر او باردار شد ... و وقتی حقیقت فاش شد ، همه گریه کردند!

سه دختر پاکدامن فریب خورده و باردار می‌شوند، اما در نهایت بی‌گناهی‌شان ثابت می‌شود و عدالت اجرا می‌گردد.
باورتان نمی‌شود…
سه دختر پاکدامن و نجیب، در خانه پدر فقیرشان، بدون اینکه حتی از در بیرون بروند، هر سه با هم باردار شدند.
شوکه‌کننده است.
پدرشان وقتی فهمید، دنیا روی سرش خراب شد.
کسی نمی‌دانست چه رازی پشت این اتفاق است.
بمانید تا آخر این داستان، چون چیزی که می‌خوانید واقعاً تکان‌دهنده است.
مرد فقیری بود که سه دختر داشت و هیچ‌کدام ازدواج نکرده بودند.
صبح یکی از روزها، دختر بزرگ‌تر دچار دردهای عجیبی در شکم و خستگی غیرعادی شد.
پدرش تصور کرد که فقط سرماخوردگی یا ناراحتی ساده‌ای است، پس او را نزد پزشک برد.
پزشک بعد از معاینه سریع، نگاهی عجیب به پدر انداخت و گفت:
«دخترت باردار است.»
این خبر مثل صاعقه بر قلب پدر فرود آمد.
چهره‌اش خشک شد. رنگش پرید. شوکه شده بود.
دختر اصلاً حرف پزشک را درک نمی‌کرد.
در راه برگشت به خانه، هیچ‌کس چیزی نگفت.
تنها صدای قدم‌های پدر شنیده می‌شد و اشک‌هایش که جلوتر از او می‌ریخت.
وقتی به خانه رسیدند، پدر با صدای لرزان کنار دختر نشست و گفت:
«به من بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ چه کسی آبروی ما را لکه‌دار کرده؟»
دختر با گریه شدید روی زانوهایش افتاد و گفت:
«به خدا قسم پدر، من کاری نکردم. نمی‌دانم این بچه چگونه در شکم من آمده. نه با کسی صحبت کردم و نه با کسی بودم. به خدا سوگند نمی‌دانم چه شده.»
پدر که از شدت خشم کور شده بود، سیلی محکمی به صورتش زد و او را به شدت کتک زد.
شانه‌هایش کبود شد و چشمانش از گریه باد کرد.
اما در حالی که می‌لرزید، تکرار می‌کرد:
«به خدا قسم گناهی نکردم. از خدا می‌ترسم.»
روزها گذشت و شکم دختر، مقابل چشم همه، شروع به بزرگ شدن کرد.
هرچه زمان می‌گذشت، اندوه پدر بیشتر می‌شد و ذهنش درگیرتر.
او نمی‌توانست دخترش را دروغگو ببیند، اما هیچ توضیحی هم برای این اتفاق نداشت.
دختر بیشتر وقتش را در سکوت می‌گذراند. چشمانش غرق اندوه بود و بدنش با بزرگ‌تر شدن شکمش تحلیل می‌رفت.
پدر میان شک و ایمان به پاکی دخترش درگیر جنگی درونی و طاقت‌فرسا بود.
تا اینکه یک شب، دختر دوم هنگام آماده کردن غذا ناگهان احساس سرگیجه کرد و بیهوش روی زمین افتاد.
خواهر کوچک‌ترش با وحشت پدر را صدا زد.
پدر با نگرانی او را نزد همان پزشک برد.
پزشک بعد از معاینه کوتاه، همان نگاه سنگین را انداخت و همان جمله را تکرار کرد:
«دخترت باردار است.»
پدر خشکش زد. حتی نتوانست حرفی بزند. فقط در سکوت به پزشک خیره ماند.
گویی زمان برایش متوقف شده بود.
با گام‌های لرزان به خانه برگشت.
دختر را مقابل خود نشاند و با صدای خسته گفت:
«به من بگو… آیا خواب می‌بینم؟ چه کسی این بلا را سرت آورده؟»
دختر با صدای بغض‌آلود گریه کرد و گفت:
«به خدا قسم پدر، هیچ‌کس به من دست نزده. نمی‌دانم چگونه این اتفاق افتاده. با هیچ مردی صحبت نکردم.»
پدر سرش را میان دستانش گرفت و شروع کرد به کوبیدن زمین و گفت:
«چه بلایی سر دخترانم آمده؟ آیا خواب می‌بینم؟»
روزهای دیگری گذشت و فضای خانه پر از سکوت و ترس و اشک شد.
تا اینکه فاجعه سوم نیز اتفاق افتاد…
دختر کوچک هم شروع به شکایت از همان علائم کرد.
پدر دچار لرزش شدیدی شد، مثل کسی که روحش از تنش بیرون رفته باشد.
با وحشت او را نزد پزشک برد و خبر نهایی هم رسید:
«دخترت باردار است.»
پدر دیگر توان فریاد زدن نداشت.
فقط در گوشه‌ای نشست، سرش را میان دو دستش گرفت و مثل کودکی گریه کرد.
اما این گریه از ضعف نبود…
از دردی بود که عقلش را می‌سوزاند و قلبش را می‌خراشید.
میان اشک‌هایش می‌گفت:
«چه کسی این بلا را بر سر دخترانم آورده؟ چه کسی به خانه‌ام تجاوز کرده و من نفهمیدم؟ آیا گرفتار بلای آسمانی شدیم یا کسی پنهانی با ما بازی می‌کند؟»
هیچ پاسخی نبود.
فقط سؤال‌هایی که روحش را می‌جوید.
سه دختر… سه شکم که بزرگ می‌شد… و سه راز بی‌پاسخ.
پدر چاره‌ای ندید جز اینکه نزد قاضی روستا برود.
قاضی مردی آرام و با هیبت بود. احترام همه را داشت.
پدر با شرم در زد و گفت:
«ای شیخ، در بلایی افتاده‌ام که سر و ته ندارد. سه دخترم باردار شده‌اند در حالی که هرگز آبرویشان لکه‌دار نشده. به خدا قسم آن‌ها را با ترس از خدا و حیا تربیت کردم.»
قاضی سرش را بالا آورد و آهسته گفت:
«هر سه؟»
پدر با چشمانی اشکبار سر تکان داد.
«همه‌شان قسم می‌خورند که نمی‌دانند چه شده. من باورشان دارم، ولی چیزی نمی‌فهمم.»
قاضی مدتی طولانی سکوت کرد.
بعد گفت:
«اگر راست می‌گویی و دخترانت صادق‌اند، پس این کار، کار انسان عادی نیست… یا انسانی بسیار حیله‌گر پشت آن است.»
پدر شروع به تعریف مهاجرتشان به روستا کرد.
از مردی گفت که از روز اول به آن‌ها کمک می‌کرد؛ نان می‌آورد، سوپ می‌آورد، ابزار تعمیر خانه می‌آورد. مردی محترم و مهربان به نظر می‌رسید.
کم‌کم رفت‌وآمدش عادی شد.
قاضی گفت:
«از امشب اجازه نده آن مرد وارد خانه‌ات شود.»
قاضی یکی از مأمورانش را مأمور کرد خانه را زیر نظر بگیرد.
شب اول… هیچ چیز.
شب دوم… سکوت کامل.
شب سوم، سایه‌ای در تاریکی دیده شد.
همان مرد. با ظرف آب و غذا.
غذا را جلوی در گذاشت و خواست برگردد که مأمور فریاد زد:
«ایست!»
او دستگیر شد و نزد قاضی آورده شد.
قاضی با نگاه تیزش پرسید:
«بعد از باردار شدن دختران، کجا بودی؟ چرا ناگهان ناپدید شدی؟»
مرد ساکت ماند.
سپس آهی کشید و گفت:
«در غذاهایی که برایشان می‌آوردم، داروی خواب‌آور می‌ریختم. وقتی همه به خواب عمیق می‌رفتند… کارهایی می‌کردم که هرگز بخشیده نمی‌شوند.»
قاضی از شدت شوک لرزید.
«می‌فهمی چه می‌گویی؟ می‌دانی چه جنایتی مرتکب شدی؟»
مرد گفت:
«فکر می‌کردم کسی متوجه نمی‌شود. فکر می‌کردم آن‌ها ضعیف‌اند و کسی ازشان دفاع نمی‌کند.»
صبح روز بعد، همه مردم روستا در میدان جمع شدند.
مرد گناهکار با زنجیر در میان نگهبانان ایستاده بود.
قاضی با صدای بلند گفت:
«ای مردم! این سه دختر بی‌گناه‌اند. آن‌ها ظلمی نکرده‌اند. این مرد، با ریختن داروی خواب‌آور در غذا، به آنان تجاوز کرده است.»
میدان در سکوت فرو رفت.
سپس صدای گریه و فریاد بلند شد.
پدر روی زانو افتاد و با صدای شکسته گفت:
«خدایا، چطور نفهمیدم؟»
سه دختر گریه می‌کردند، اما این بار اشک‌شان از بی‌گناهی بود، نه شرم.
قاضی سندی را بالا گرفت و گفت:
«به نام عدالت، بی‌گناهی این خانواده اعلام می‌شود. تمام اموال این مرد به پدر و دختران واگذار می‌شود.»
سپس حکم نهایی صادر شد.
عدالت اجرا شد.
با گذشت ماه‌ها و کمک مردم، زندگی کم‌کم به آن خانه بازگشت.
لبخند آهسته‌آهسته برگشت.
چون خدا هرگز مظلوم را رها نمی‌کند… حتی اگر زمان بگذرد.
اگر این داستان را تا آخر خواندی، بنویس:
«خدایا شکرت»
و اگر هنوز عضو صفحه Reza Stories نیستی، همین حالا دنبال کن.
داستان‌های تأثیرگذار بیشتری در راه است.

27/02/2026

#داستان :دختری یتیم و بی‌پناه که عموی ظالمش او را مجبور کرد با پیرمردی تاجر ازدواج کند و در عوض، پول خوبی از او گرفت.

پیرمردی که می‌توانست جای پدربزرگش باشد.
دختر هرچه گریه کرد، التماس کرد، هیچ‌کس صدای او را نشنید و هیچ‌کس به او توجه نکرد.
روز عروسیش انگار مجلس ختم بود، نه عروسی.
وقتی عقد تمام شد، عموی بی‌رحمش او را هول داد سمت آن پیرمرد و گفت: «حالا اون مال توئه. هر کاری خواستی باهاش بکن.»
توی روستای کوچکی تو حاشیه شهر، سوسن، دختر یتیم ۱۷ ساله‌ای زندگی می‌کرد.
بعد از اینکه پدر و مادرش پنج سال پیش در حادثه‌ای وحشتناک مردند، او با خانواده عموی خود، رحیم، زندگی می‌کرد.
هر روز صبح زود بیدار می‌شد تا خانه را تمیز کند، غذا بپزد و لباس‌ها را بشوید، در حالی که دختران عموش هنوز در رختخواب گرمشان خواب بودند و هیچ کاری نمی‌کردند.
زن عموی سوسن، قمر، با او مثل خدمتکار بی‌ارزش رفتار می‌کرد نه مثل دختر خویشان نزدیک.
با هر بهانه کوچکی سر او داد می‌زد و اگر سوسن کاری را اشتباه انجام می‌داد یا دیر انجام می‌داد، آن روز از غذا محروم می‌شد.
یک شب سرد، سوسن صدای عمویش و زن عمویش را شنید که درباره مردی به نام حبیب خان صحبت می‌کردند.
حبیب خان پیرمرد ۷۰ ساله‌ای بود، تاجر پولداری که دنبال زن جوان می‌گشت تا در خانه بزرگش از او نگهداری کند و کارهای خانه را انجام دهد.
عموی سوسن با صدای سرد گفت: «حاضره اون رو به این مرد بدهیم و در ازای آن، مبلغ زیادی پول بگیریم.»
سوسن تلاش کرد خودش را کنترل کند، اما اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌ریخت.
صبح روز بعد، قمر پیراهنی کهنه انداخت جلوی سوسن و گفت: «سه روز دیگه خواستگار پولدار میاد تا تو رو ببینه. این لباس رو بپوش و کمی به خودت برسی.»
سوسن حس کرد زمین زیر پایش می‌چرخد. آماده چنین سرنوشتی نبود و حتی نمی‌دانست قیافه مردی که قرار است شوهرش شود چه شکلی است.
رفت پیش عمویش و التماس کرد: «عمو جان، هر کاری بگین می‌کنم ولی تو را خدا منو مجبور نکنین با این پیرمرد ازدواج کنم.»
اما عمویش با خشونت او را هول داد و گفت: «تو هیچ حقی نداری نظر بدی. من می‌دانم چی به صلاحته.»
سوسن رفت گوشه‌ای نشست، زانوهایش را بغل کرد و به یاد مادر مرحومش افتاد که همیشه از او محافظت می‌کرد.
روز سوم، حبیب خان آمد؛ پیرمردی با چهره‌ای گرفته، عبوس و چشمانی سرد و بی‌رحم.
با نگاه تحقیرآمیز به سوسن زل زد، انگار می‌خواست جنس را در بازار برانداز کند.
سوسن گوشه‌ای ایستاده بود و از ترس و خجالت میلرزید، حس می‌کرد عزت و غرورش زیر پا له شده است.
بعد از یک ساعت صحبت درباره مهریه و شروط، حبیب خان گفت: «از دختره راضیم و یه هفته دیگه میام تا قرارداد رو تموم کنم.»
سوسن حس کرد امیدی برایش نمانده و تصمیم گرفت فرار کند، اما قمر او را گرفت و در اتاق زندانی کرد.
چند روز بعد، قمر لباس سفید کهنه‌ای انداخت جلوی سوسن و گفت: «امروز روز عروسیته، مبارک باشه.»
زنان همسایه آمدند تا او را آماده کنند، اما هیچ شادی و سروری در خانه نبود.
عقد در همان خانه و جلوی چند شاهد خوانده شد.
رحیم سریع ورقه را امضا کرد و پول را گرفت و با لبخندی زورکی گفت: «حالا دیگه اون مال توئه.»
سوسن با چشمانی پر از اشک سوار درشکه شد و کنار پیرمرد نشست.
تمام بدنش میلرزید و حس می‌کرد با امضای آن قرارداد، سند مرگش امضا شده است.
آن‌ها به خانه بزرگ حبیب خان رسیدند. خانه تاریک و سرد بود.
حبیب خان سوسن را به اتاق کوچکی در طبقه پایین برد و گفت: «این اتاقت است. هر روز صبح زود بیدار شو، خانه را تمیز کن و صبحانه آماده کن.»
شب، حبیب خان از او خواست شام و قلیون آماده کند و با لحن خشنی گفت: «از این به بعد وقتی چیزی می‌گویم فقط باید بگی چشم.»
روزها و ماه‌ها گذشت، سوسن مراقب حبیب خان بود و خانه را مرتب می‌کرد.
کم کم متوجه شد شکمش بزرگ شده و فهمید که حامله است.
حبیب خان بیمار شد و روز به روز ضعیف‌تر شد.
با مهربانی به سوسن نگاه می‌کرد و بعضاً از اعمال گذشته‌اش پشیمان می‌شد.
منصور، همسایه مهربان، حبیب خان را نزد دکتر برد. دکتر گفت بیماری شدید کبدی دارد و روزانه باید دارو مصرف کند.
سوسن مراقبت از او را ادامه داد. هر روز صبحانه، دارو و غذا می‌آورد و تمام نیازهای او را برطرف می‌کرد.
با گذشت زمان، رفتار حبیب خان تغییر کرد و گاهی با نگاه پر از پشیمانی به سوسن نگاه می‌کرد.
یک روز گفت: «سوسن جان، بابت کارهایی که با تو کردم متأسفم. منو ببخش. خیلی بهت ظلم کردم.»
سوسن با اشک در چشمانش گوش می‌داد، دلش پر از حس‌های متناقض بود؛ از یک طرف دلچرکین و از طرف دیگر دلش به حال او می‌سوخت.
کم کم حال حبیب خان بدتر شد و در نهایت نفس‌های آخرش را کشید و فوت کرد.
سه پسر او آمدند و خانه را تصاحب کردند. آن‌ها با سوسن بدرفتاری کردند و او را بیرون انداختند.
سوسن زخمی و بیهوش در کوچه افتاده بود که منصور او را دید و سریع به خانه برد. دکتر آمد و گفت بچه سقط شده است.
سوسن در خانه منصور و مهری، با محبت آن‌ها، آرامش یافت و زندگی جدیدی آغاز کرد.
مهری خیاط بود و سوسن از او خیاطی یاد گرفت. با تمرین و تلاش، سوسن موفق شد و مغازه‌ای مستقل پیدا کرد.
روزی، پسر خویشاوند مهری، سامان، به خانه آن‌ها آمد.
او عاشق سوسن شد و بعد از شنیدن داستان زندگی او، گفت: «گذشته‌ات ارزش تو را تعیین نمی‌کند. قلب پاکت و قدرتت برای من مهم است.»
مراسم نامزدی و سپس ازدواج سوسن و سامان برگزار شد.
دو سال بعد، خداوند به آن‌ها دختری زیبا داد که نامش را نازنین گذاشتند.
سوسن قسم خورد که همیشه از دخترش محافظت کند و او را دختر قوی، شجاع و مهربان بار بیاورد.
اکنون سوسن خوشبخت بود؛ در کنار شوهرش، دخترش، و والدین مهربانش، هر روز از خدا شکر می‌کرد.
💛 اگر از این داستان خوشتان آمد، لطفاً صفحه Reza Stories را دنبال کنید، ویدیو را لایک کنید و نظر خود را در کامنت‌ها با ما به اشتراک بگذارید.

27/02/2026

سحر است… 🌙
خدایا! امشب دل‌های ما را آرام کن،
رزق ما را زیاد کن،
و گره‌های زندگی‌ ما را باز کن.
سحری‌تان قبول و دعاهایتان مستجاب 🤲✨

26/02/2026

ریگی به کفشم ندارم

25/02/2026

زن نازایی که شوهرش سرش هوو آورد😱تا براش بچه بیاورد! زن مظلوم مجبور شد تو خونه هووش کلفتی کند…

24/02/2026

همیشه حواست به آدم طمعکار باشه

22/02/2026

خدایا تمام امیدم به توهه

21/02/2026

خواهری که خواهر دوقلوش رو شب عروسی مسموم کرد و کش.ت😱 تا با شوهرش ازدواج کنه!

21/02/2026

داستان: بعد از ۲۰ سال سفر به خانه برگشت تا پیش همسرش باشد اما صحنه‌ای دید که باورش نمیشد ...
یه مردی بود به اسم مراد که با زنش سمیرا و پسر کوچیکشون فارس زندگی میکرد. مراد یه تیکه زمین کوچیک داشت و توش کشاورزی میکرد ولی دخل و خرجشون به زور به هم میرسید.
یه روز مراد تصمیم گرفت بره یه شهر دور واسه کار بهتر پیدا کردن.
به زنش گفت من بیست سال میمونم اونجا.
اگه بعد این مدت برنگشتم تو آزادی هر کاری خواستی بکنی.
مراد راه افتاد و سمیرا و پسر یه ماهشون رو گذاشت و رفت.
تو اون شهر توی یه آسیاب گندم کار پیدا کرد که صاحبش مرد مهربونی به اسم حاج صالح بود.
حاج صالح مراد رو بخاطر زحمت کشی و درست کاریش خیلی دوست داشت.
بیست سال که گذشت مراد تصمیم گرفت برگرده روستاش.
به حاج صالح گفت دیگه باید برم.
دلم واسه زن و بچم تنگ شده.
زنم قول داده که منتظرم بمونه.
حاج صالح کلی اصرار کرد یه سال دیگه بمونه ولی مراد محکم گفت میخوام برگردم. حاج صالح سه تا سکه طلا بهش داد و گفت این هدیه ناقابل من.
مراد تشکر کرد.
سکه ها رو گرفت و زد به راه روستا.
بی خبر از اینکه چه اتفاقی جلوشه.
تو راه با دو تا جوون و یه پیرمرد برخورد کرد.
سلام علیک کردن.
مراد دید پیرمرده داره به گنجیشکا نگاه میکنه و میخنده ولی یه کلمه حرف نمیزنه.
از جوونا پرسید این پیرمرد کیه؟ گفتن پدرمونه. پرسید چرا میخنده؟ گفتن زبون پرنده ها رو میفهمه و از حرفاشون کیف میکنه. پرسید پس چرا هیچی نمیگه؟ گفتن هر کلمه ای که میگه یه سکه طلا قیمتشه.
مراد تو دلش گفت من که بی پولم.
عاقلانه است یه سکه طلا بدم به این پیرمرد؟ یکم فکر کرد و یه سکه از جیبش درآورد و به پیرمرد داد. پیرمرد سکه رو گرفت و گفت هیچ وقت وارد رودخونه خروشان نشو.
بعد دوباره ساکت شد.
مراد با تعجب گفت چه پیرمرد عجیبیه.
زبون پرنده ها رو میفهمه و واسه دو کلمه یه سکه میگیره. این بار سکه دوم رو داد.
پیرمرد گفت هر وقت دیدی عقابا دور یه جایی میچرخن برو ببین چه خبره.
بعد بازم هیچی نگفت و رفت.
مراد تو دلش گفت چه جالب.
چند بار تا حالا عقاب دیدم ولی هیچ وقت نرفتم ببینم چی میشه.
آخرین سکه رو هم درآورد و داد.
پیرمرد گفت قبل از هر کاری خوب فکر کن.
و بعد دوباره به راهش ادامه داد.
مراد ادامه مسیر رو رفت و تو فکر حرفای پیرمرد بود. نمیدونست همین حرفای ساده قراره زندگیش رو نجات بده.
وقتی رسید کنار رودخونه یه دفعه حرف پیرمرد یادش اومد.
رودخونه وحشی و پر از چوب و شاخه های شکسته بود.
جرات نکرد جونشو به خطر بندازه.
پس بیخیال رد شدن شد و نشست کنار رودخونه.
یه تیکه نون درآورد واسه خوردن.
یهو صدایی شنید.
برگشت و دید یه سوار با اسب سفید داره میاد سمت رودخونه. سوار پرسید چرا رد نمیشی؟ مراد گفت این رودخونه داره مثل دیوونه ها میغره.
نمیتونم جونمو به خطر بندازم.
سوار گفت پس نگاه کن من چطوری رد میشم.
و رفت توی آب ولی جریان وحشی رودخونه اونو و اسبشو برد.
مرد غرق شد.
فقط اسب نجات پیدا کرد.
مراد افسار اسب رو گرفت سوار شد و در امتداد رودخونه رفت.
تا اینکه رسید به یه پل چوبی کهنه. با احتیاط رد شد و سالم به اونور رسید.
با دل پر از شکر خدا ادامه مسیرش رو گرفت.
تو راه رسید به یه سری بوته زار انبوه.
یهو سه تا عقاب دید که بالای سر یه جایی میچرخن.
سریع یاد حرف پیرمرد افتاد.
از اسب پیاده شد و یواش پشت بوته ها قایم شد تا ببینه چه خبره. مراد یواش جلو رفت ببینه چه خبره.
یه دفعه دید سه تا جنازه روی زمین ولو شدن و یه کیسه پر از طلا کنارشونه.
معلوم بود دزدایی بودن که سر تقسیم مال و اموال با هم درگیر شدن و همدیگر رو کشتن. مراد کیسه طلا رو برداشت و یکی از اسلحه ها رو هم که کنار جنازه ها بود برداشت و به راهش ادامه داد.
همون موقع با خودش گفت این نصیحت های پیرمرده واقعا جونمو نجات دادن.
خورشید کم کم داشت غروب میکرد و آسمون با رنگای قرمز و طلایی قشنگ شده بود.
بعد از بیست سال مراد بالاخره رسید دم خونه.
قلبش پر از شوق و استرس بود. به خونه ای که دو دهه پیش گذاشته بود و رفته بود نگاه کرد.
چیز زیادی عوض نشده بود فقط دیوارا یکم رنگ و رو رفته شده بودن و درختای حیاط پرپشت تر شده بودن.
یه نفس عمیق کشید درو باز کرد و وارد حیاط شد.
با خودش گفت یعنی سمیرا هنوز منتظرمه؟ یهو به فکرش رسید از پنجره یه نگاهی بندازه.
آروم رفت سمت پنجره کناری.
نور داخل خونه کم بود ولی تونست ببینه سمیرا با یه مرد ناشناس پشت میز شام نشسته. مرد پشتش به مراد بود ولی لبخند سمیرا رو که دید قلبش فرو ریخت.
با خودش گفت پس سمیرا پای قولش نمونده.
بیست سال منتظر نمونده.
یه حس تلخ توی دلش پیچیده بود.
خشم و بغض با هم قاطی شد.
دستش ناخودآگاه رفت سمت اسلحه.
خونش به جوش اومده بود.
همون لحظه صدای پیرمرد توی گوشش پیچید.
قبل از هر کاری خوب فکر کن.
تا بیست و پنج بشمار.
مراد نفس نفس میزد و با دستای لرزون شروع کرد به شمردن.
یک دو سه یه دفعه صدای مردی که با سمیرا سر میز بود به گوشش رسید.
مامان فردا میرم دنبال بابام دیگه نمیتونم بدون اون زندگی کنم.
مراد خشکش زد.
پسر ادامه داد مامان چند ساله رفته؟ سمیرا با صدای بغض آلود گفت بیست ساله پسرم.
تو هنوز یه ماهه بودی که بابات رفت.
پاهای مراد شل شد.
قلبش ریخت پایین.
مردی که فکر میکرد غریبه است پسر خودش بود. همون بچه یه ماهه ای که گذاشته بود و رفته بود.
اشک توی چشماش جمع شد.
با خودش گفت اگه عجولانه کاری میکردم الان همه چی رو از دست داده بودم.
یه دفعه با صدایی پر از بغض و احساس فریاد زد پسرم سمیرا مهمونی که بیست سال منتظرش بودیم برگشته.
یه سکوت سنگین کل خونه رو گرفت.
بعد صدای قدم های تند از توی خونه شنیده شد.
در با شدت باز شد.
سمیرا با چشمای پر از اشک ایستاده بود.
دستشو گذاشته بود روی دهنش و گریه میکرد.
پشت سرش یه جوون با صدای مات و مبهوت ایستاده بود.
سمیرا با صدای لرزون گفت این این خودتی؟ و یهو زد زیر گریه.
پسر با ناباوری به مراد خیره شده بود.
نیازی به حرف نبود.
شباهتشون همه چی رو لو میداد.
تصویر بابایی که سالها توی ذهنش ساخته بود حالا جلوش وایستاده بود.
طاقت نیاورد.
دوید سمت مراد و خودشو انداخت توی بغلش.
مراد برای اولین بار قدرت پسرشو حس کرد.
قدرتی که توی سالهای سختی و دوری بزرگ شده بود.
سمیرا با هق هق گریه میکرد و به صحنه رو نگاه میکرد.
بعد از سالها بالاخره خانواده دوباره دور هم جمع شده بودن.
اشک و لبخند با هم قاطی شد.
قصه دلتنگی ها و سختی ها و امیدهات همه تو اون لحظه زنده شدن. مراد تو دلش گفت یه لحظه عجله میتونست همه چی رو نابود کنه.
سرشو بالا گرفت.
تو دلش از پیرمرد تشکر کرد و بعد با صدای محکم رو به پسرش گفت پسرم اینو از من یاد بگیر و همیشه تو دلت نگه دار.
هیچ وقت وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر.
عجله فقط پشیمونی میاره ولی صبر نجاتت میده.
همین نصیحت امروز منو نجات داد.
شاید یه روز زندگی تو رو هم نجات بده.
پسر با چشمای پر از اشک و پر از غرور سر تکون داد.
حالا دیگه نیازی به گشتن نبود.
پدرشو پیدا کرده بود.
📌 اگر تو جای مراد بودی… وقتی پشت پنجره اون صحنه رو میدیدی چه کار میکردی؟
صبر میکردی یا از روی عصبانیت تصمیم میگرفتی؟
حتماً نظرت رو تو کامنت بنویس 👇
میخوام بدونم چند نفر واقعاً میتونن قبل از عصبانیت فکر کنن…
صفحه رسمی داستان های آموزنده و تاثیرگذار
Reza Stories

Want your school to be the top-listed School/college in Melbourne?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Category

Website

Address


Melbourne, VIC