01/05/2021
حکایت زیبا حتما بخوانید.
يك مرد روزی از کار به خانه برگشت !
شوهر از خانم پرسید نماز عصر را خواندي ؟
گفت : نه
پرسید چرا ؟
گفت خیلی خسته ام تازه از کار برگشتم.
کمی استراحت کردم.
گفت : درست است برو عصر و شامت را بخوان قبل از اینکه خفتن شود !
فردای آن روز شوهرش به قصد یک سفر بازرگانی شهر را ترک کرد, خوب چند ساعت پس از پرواز به شوهرش تماس گرفت تا احوالش را جویا شود اما گوشی اش را پاسخ نداد, چندین بار پی در پی زنگ زد اما هیچ کس گوشی را نبرداشت,
آهسته آهسته نگران شد و هر باری که زنگ میزد و پاسخ نمیگرفت نگرانی اش فزون تر میشد,
اندیشه ها و خیالات طولانی در ذهنش بود که "نکند به او اتفاقی افتیده باشد!
چون به هر سفری که میرفت همزمان با فرود آمدنش به مقصد تماس میگرفت اما چرا حالا نه !؟....
خیلی ترسیده بود گوشی را برداشت و تماس گرفت به امید اینکه صدای شوهرش را بشنود, و اما این بار پاسخ دریافت کرد و شوهرش گوشی را برداشت.
همسرش با صدای لرزان پرسید آیا رسیدی ؟
شوهرش پاسخ داد بله الحمدلله به سلامت رسیدم
پرسید چی وقت رسیدی ؟
گفت : چهار ساعت قبل همسرش با عصبانیت گفت :
چهار ساعت قبل رسیدی و به مه یک زنگ هم نزدی ؟
شوهرش با خون سردی گفت :
خیلی خسته بودم کمی استراحت کردم
گفت : آخر چی میشد که چند دقیقه را صرف میکردی و برایم احوال میدادی ؟
مگر من برایت مهم نیستم ؟
شوهرش گفت : چرا نه عزیزم تو برایم مهمی
همسرش گفت : مگر صدای زنگ مرا نمیشنیدی ؟
گفت : چرا نه ، میشنیدم..
گفت : پس چرا پاسخ نمیدادی ؟
شوهرش گفت : دیروز تو هم به زنگ پرودگار پاسخ ندادی,
به یاد داری ؟ که تماس پروردگار یعنی آذان را بی پاسخ گذاشتی ؟
چشمان همسرش را اشک حلقه زد و پس از کمی سکوت گفت : بله یادم هست,
نکته ئ را اشاره کردی... معذرت میخواهم عزیزم !
شوهرش گفت : نه عزیزم از من معذرت طلبی نکن,
برو و از پروردگار طلب آمرزش کن؛
من دیگر چیزی از این دنیا نمیخواهم فقط میخواهم در یکی از کاخ های بهشت در کنار هم زندگی حقیقی خویش را آغاز کنیم.. آنجا تنها بی تو چه کنم ؟
پس از آن روز همسرش هیچ نماز را بی وقت نمیخواند و هیچ گاه نمازش قضا نميشد ماشاءالله