08/09/2024
حضور شاه مردان می کنم عرض
ز احوال پریشان می کنم عرض
درین دنیا چو گشتم خانه بردوش
بمانند غریبان می کنم عرض
به نزد مردمان بی اعتبارم
نه سر دارم نه سامان می کنم عرض
رسم چون در مزار شاه مردان
باین مضمون و عنوان می کنم عرض
هزاران عقده در کارم فتاده
به نزد مشکل آسان می کنم عرض
به دنیا دشمن دیگر ندارم
ز نفس خانه ویران می کنم عرض
بروز جنده در پیش نظر گاه
بچشم پر ز گریان می کنم عرض
ازین گبر و ترسا نیست نومید
منم آخر مسلمان میکنم عرض
ز حال عشقری خانه ویران
به سلطان خراسان می کنم عرض
حضرت صوفی عشقری( رح)
01/07/2024
شهرتم باشد اگرچه عشقری کابلی
از بخارای شریف آبا و اجداد من است
امروز، از سفر جاویدانی شاعر غزل سرای کابل و عارف نامدار کشور؛ شادروان صوفی عشقری درست چهل و چهار سال می گذرد.
در سال ۱۲۷۱ هجری شمسی همزمان با بازگشت عبدالرحیم خان از سفر بخارا خداوند فرزندی به او اعطا نمود که اسمش را غلام نبی گذاشتند.
شیر محمد خان بازرگان معروف و پدر کلان عشقری از روستای ده بید سمرقند به کابل مهاجرت نموده بود.
صوفی عشقری را باید در شمار شعرای بزرگ زبان و فرهنگ کلاسیک فارسی/ دری و عرفای نامدار فلات خراسان بزرگ برشمرد، او بدرستی نماد و تجلی عشق و مهر و محبت حضرت خداوندی بود.
شعر عشقری از همان منبعی می آمد که وحی می آید و الهام می آید و رویا می آید، منبع عشق الهی و حکمت و ادب و محبت به انسان و انسانیت.
از ویژگی های منحصر بفرد عشقری موهبت ذاتی الهی در آفرینیش شعر آنهم در کمال لطافت،زیبایی و سلاست می باشد.
او گویش کابلی را با تمام اصطلاحات و تشبیهات و استعارات و ضرب المثل ها و کنایه ها و مطایبه ها و طنز های لطیف و جذاب، همه را با مهارت وصف ناپذیر در اشعار خود منعکس نموده است،موسیقی در شعر او موج می زند و حکمت و تواضع از هر بیت و غزل او متبلور و متجلیست.
صوفی عشقری بعد از عمری زندگی عارفانه و با وقار سرانجام در نهم سرطان/ تیرماه ۱۳۵۸ هجری خورشیدی در کابل(شهری که به آن عشق می ورزید)چشم از جهان فروبست.
او تا لحظه سفر چراغ معرفت و ارکان عرفان را روشن نگه داشت.
پیر گردیدم دوتا شد پیکرم لیکن هنوز
همچو مینای می از شوق تو قلقل میکنم
نا امید از مقدم جانان نیم تا شام مرگ
کی چراغ انتظار خویش را گل میکنم
صوفی عشقری هر ساله در جشن بزرگ تمدنی نوروز مقدس، عزم سرزمین بلاد بلخ را می نمود تا ذهن و روح و روان خود را به عطر بهار بلخ معطر سازد و بر آرامگاه مقدس دیار بلخ درود و دعا بفرستد،چنانکه خود بیان می دارد:
کابل
دلم در شهر کــــابل بیقرار است
به ترکــــــــستان گل سرخ مزار است
روم چل یک بگردم دور روضه
که شیر حضـــــــرت پروردگار است
نگشته هیچـــکس نومید زان در
کـــــــــــــــرمهایش بعالم آشکار است
روانه شو دلا در ره نمـــــــانی
که سرویس ها در آنسو رهسپار است
سگان آستان شــــــــــــاه مردان
شـــــــــــــــود گر آشنایم افتخار است
بدشت خواجه الوان گل دمـــیده
گذشت ایام سرما نوبهــــــــــــار است
بود امــــــــروز روز جنده بالا
بچار باغ سخی جـــان بیرو بار است
یکی از اشعار منحصر بفرد عشقری شعری است تحت عنوان خراسان
خراسان
ذکر حق کن اگر از رنج شفا می طلبی
بی عبادت منشین گر تو خدا می طلبی
هر کجایی بخدا باش خدا با تو بود
مقصد خویش چرا از من و ما می طلبی
بخدا یک سر مو جرم خراسان نبود
جای دگر مرو هرگز تو بلا می طلبی
در خراسان در میخانه و مسجد بازاست
مقصد خویش طلب کن تو کرا می طلبی
عزم غربت نکنی زحمت بیجا نکشی
از خراسان طلب هر رنگ دوا می طلبی
نشنوی عشقری هرگز سخن سودایی
باز گم گشتهٔ خود را زکجا می طلبی
اما یکی از شاهکار های ماندگار صوفی عشقری،مخمس انتقادی درخشان سیاسی/ اجتماعی تحت عنوان «آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای» می باشد که در آنروزگار در افکار عمومی مردم کابل بسیار مورد توجه قرار گرفت و برخی ها مخاطب اصلی این مخمس را حضرت فضل عمر مجددی نورالمشایخ که وزیر عدلیه وقت بود دانستند.
روایت کرده اند که متملقان و چاپلوسان درباری وقت مخمس مذکور را پیش مجددی بردند و خاطر نشان نمودند که منظور اصلی عشقری شخص شما هستید،اما از آنجا که او قدری عقل و شعور داشت اتهام را رد نموده و گفت:
«صوفی عشقری با انشاء این مخمس رسالت و جدانی خویش را انجام داده است» و به این ترتیب خود را در واقع تبرئه نمود.
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
فسق دنیا را به عشق دین معنا کرده ای
گنج قارون را به حرص و آز پیدا کردهای
موم را در پنبهٔ دل سنگ خارا کرده ای
خویش را از سرمهٔ خود اعماءکرده ای
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
از چه روی ای نسل آدم اینقدر تو ساده ای
بر سر نیک و بد عالم دهان بگشاده ای
برخلاف نفس و شیطان یک قدم ننهاده ای
بر سر یک جوز پوچک تا به فرق ایستاده ای
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
از چه خر را می شماری زاهد اهل زمان
دست و پایت نیست فارغ یک دم از کار جهان
می روی از روم تا ری در پی یک لقمه نان
هر کجا اهل دلی بود آمد از دستت بجان
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
خویش را سید تراشیدی بچشم مرد و زن
یک سر مویی نشرمیدی زحی ذوالمنن
قبر خود را کنده ای حقا بدست خویشتن
بی چپن شد زنده از دست تو،مرده بی کفن
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
هر نفس بر روی عیب خویش چادر می کشی
قدر عالم را به شأن خود سبکسر می کشی
بر سر خوان خسیسان چون پشک سر می کشی
بار دنیا را زمرکب هم فزونتر می کشی
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
از دورنگی همره هرکس که الفت می کنی
بی سبب از دست او هر جا شکایت می کنی
گر خطا آید زتو او را ملامت می کنی
گر رسد دستت به ناموسش خیانت می کنی
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
گردشی داری که مثلت گردش افلاک نیست
برق هم در تیز زبانی همچو تو چالاک نیست
حرف تو گر گوش باشد خالی از پراک نیست
کیسه ای نبود که از کیسه بریت چاک نیست
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
گه نظر می افگنی سوی نشیب و گه فراز
می گذاری بی خضوع و خضوع هردم نماز
گاه کوتاه می شوی در قد و قامت گه دراز
زیر سجاده نهادی غولک از راز و نیاز
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
از چه رو باز التفات همراهی عشقر می کنی
بزم عیشم را چرا صحرای محشر می کنی
خوانده ام فسانهٔ افسون خود سر می کنی
نان خشکت را میان خون ما تر می کنی
آفرینت ای قلندر ترک دنیا کردهای
دوستان عزیز
با دکلمه این غزل زیبا و عارفانه بیایید با هم بر روح و روان این شاعر اصیل و بلند آوازهٔ کابل درود و دعا بفرستیم.
دنیاست خوب دنیا لیکن بقا ندارد
دارد چو بی وفایی یک آشنا ندارد
هر چیز در شکستن فریاد می برآرد
اما شکست دل ها هرگز صدا ندارد
دانی چنار با خود آتش زند چه باعث
سر تا به پا دست است، دست دعا ندارد
شخصی که بینوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بیچاره جا ندارد
هر چند دختر رز در میکده عروس است
افسوس دست و پایش رنگ حنا ندارد
دلدارِ پر غرورم بسیار مست ناز است
چون سایه در پیش من، رو بر قفا ندارد
این حرف را به تکرار از هر کسی شنیدم
ظالم به روی دنیا ترس از خدا ندارد
با رهروی بگفتم این راه کدام راه است
گفتا که راه عشق است هیچ انتها ندارد
کرد هر که را نشانه یک ذره بج نگردد
دست قضا به عالم تیر خطا ندارد
فرزند ارجمندم گرچه قمار باز است
لیکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
نزد طبیب رفتم خندیده این چنین گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
در صفحهٔ کتابی دیدم نوشته این بود
صد بار اگر بمیرد عاشق فنا ندارد
یارب تو کن حفاظت پا مانده عشقری را
بر دشت حیرت آباد پشت و پناه ندارد
افتاده عشقری را بالای خاک دیدم
گفتم به این ادیبی یک بوریا ندارد
درود ما و محبت آفریدگار بر او باد.
30/06/2024
حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حیف
بدنام شد به عشق تو نامم هزار حیف
صبحم به درد و داغ فراقت بسر رسید
روشن نشد ز روی تو شامم هزار حیف
از درد دوریت قلم از دست من فتاد
ننوشته ماند خط و پیامم هزار حیف
ذکر و خیال خشک و تر دیگرم نماند
یکباره سوخت پُخته و خامم هزار حیف
عنقا خطا نخورد ز دام محبتم
لیکن نشد غزال تو رامم هزار حیف
بی قسمتی ببین که از آن لعل آبدار
دشنام شد جواب سلامم هزار حیف
بی بهره از نسیم گلستانم عشقری
در جوش نوبهار ز کامم هزار حیف
08/04/2024
مبارکباد عيدت ای پريزاد
مرا قربان خود کن می شوم شاد
اگر صد سال بعد آيی به خاکم
برويم از زمين چون سرو آزاد
شوم گردی و دامان تو گيرم
اگر خاکم دهی صدبار برباد
رسد تير نگاهت بر دل من
اگر پنهان شوم در بين فولاد
به غربت جان شيرينم بر آمد
گذارم در وطن ديگر نيفتاد
شده پوسيده گرچه استخوانش
هنوزت می نمايد عشقری ياد
07/04/2024
از تعصب جاهلان دین خدا را دشمنند
عاقبت در چنگ این کوران عصا خواهد شکست
حضرت بیدل
07/04/2024
بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
پامال و خاکسارم، جاه و حشم ندارم
از بسکه بی سرانجام افتاده کار و بارم
بتخانه ساز کردم لیکن صنم ندارم
عرض خیال خود را سوی تو می نوشتم
ای دلربا نرنجی دست قلم ندارم
در عالم گدایی اسکندریست کارم
آیینه ی دلم بس، گر جام جم ندارم
دانم بکوی غربت درد و الم زیاد است
چون همره ام تو باشی یک ذره غم ندارم
عاشق شدم زمانی کز مفلسی بجانم
آن شوخ پول خواهد، من یک درم ندارم
رند قمارباز و صوفی عشقبازم
چون زاهدان مفلس طومار و دم ندارم
در هند دلربایی با عشقری چه خوش گفت
عاشق بروی من شو، جور و ستم ندارم
07/09/2023
رقیبم یار را گفت عشقری بنگر چه ها گفته
بگفتا، بد نگفته، خوب گفته، خوشنما گفته
بدانی یا ندانی قدر تو بسیار میدارم
بچشم خود کشم خاک رهت را توتیا گفته!
شاعر: صوفی صاحب عشقری
05/08/2023
عمری خیال بستم یار آشناییت را
آخر به خاک بردم داغ جداییت را
سر خاک راه کردم، دل پایمال نازت
ای بیوفا ندانی قدر فداییت را
کاکل ربوده ایمان، چشم تو جان و دل را
دیگر چه آرم آخر من رونماییت را
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشی
بر چشم خود بمالم پای حناییت را
داغ شب حنایت ناسور گشته در دل
زآنرو که من ندیدم ایام شاهیت را
شمشاد قامتان را بسیار سیر کردم
در سرو هم ندیدم جانا رساییت را
ای شاه خوبرویان حاکم شدی مبارک
شکر خدا که دیدم فرمانرواییت را
ای رشک ماه کنعان، بودی اسیر زندان
شکر که دیدم روز رهائیت را
بیخانمان نمودی بیچاره عشقری را
دیدم ای جفاجو خیلی کماییت را
05/08/2023
از محبت در جهان امروز یک نام است و بس
لاف عشق این هوسناکان همه خام است و بس
ممتحن گر امتحان گیرد ز روی راستی
این گروه کامیابان جمله ناکام است و بس
نیست راحت بگذر از این طمطراق زندگی
خاک گرد ای دل که زیر خاک آرام است و بس
سعی و کوشش می نماید لیک ره پر لغزش است
بندۀ بیچاره در هر گام الزام است و بس
شور این هستی که می بینی برای نیستی است
این همه آغاز ها تمهید انجام است و بس
درد سر خود را مده گر صاحب معناستی
مقصد علم دو عالم در الف لام است و بس
شیخ شهر ما ندارد یادگار دیگری
یا تیمم یا وضوی چهاراندام است و بس
گرچه عمری شد که دامن از علایق چیده ام
هرکجا پا می گذارم حلقهء دام است و بس
دل نبندی عشقری با رنگهای دلفریب
کاین همه نیرنگها نیرنگ اوهام است و بس
03/08/2023
مشاعره
فرق نمیکند از هر شاعر که باشد
پای این پست به طور یاد گار بنوسید
03/08/2023
کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا
که کشندم ز در میکده بر دوش مرا
یوسف من سر بازار چه گفتی به رقیب
از خدا ترس به هر کوچه مفروش مرا
گله مند از دگری نیستم ای آفت جان
تو نمودی به خدا بی سر و سرپوش مرا
داغ بر داغ نهادی و شکایت نکنم
شاد از آنم که غمت ساخته گلپوش مرا
بعد ازین عشقری از من مطلب بیت و غزل
دیدنیهای جهان ساخته خاموش مرا