حسن غمکش
(۱۹۶۹ / کابل ــ ۱۳۴۸)
غچیها در وسط آسمان و زمین چرخک میزدند و دمِ جانبخش و عطراگینِ بهار به بالهای کوچکشان جانی تازه میداد. دخترکان در میدانِ نزدیک ده، دست به دست هم، در دایرهیی میخواندند:
قو قو قو برگ چنار
دخترا شیشته قطار
میچینن برگ چنار
میخَرن دانی انار
کاشکی کفتر میبودم
ده هوا پر میزدم
آب زمزم میخوردم
ریگ دریا میچیدم
باران نمنم و یگانیگان بر سر آنها میبارید و غچیها زیر چتر سفید و آبیِ آسمان، کودکان را از آن بالا تقلید میکردند و در دایرههای کوچک و بزرگ میرقصیدند.
زمزمهی نشاطآورِ جویبارِ دهکده با آهنگ ترانهی دخترکان میآمیخت و صداهای آنها را در گوش گندمزارها ــ که با چراغهای لاله و گلهای گندم روشن بودند ــ میرسانید.
حسن از دور شاهد اینها بود و با دلی لبریز از غم و شادی، جهانِ پرستوها و کودکان را تماشا میکرد و با خود میگفت: کاش نام تمام فصلها بهار میبود. کاش غچیها هرگز کوچ نمیکردند و کاش کودکان همه به آرزوهایشان میرسیدند.
حسن سرگرمِ نظاره بود و آرزوی کودکان از آن ترانهی لطیف در رگرگِ جانش خانه میکرد:
کاشکی کفتر میبودم، ده هوا پر میزدم، آب زمزم میخوردم، ریگ دریا میچیدم...
رقصهای دورانی، نقشِ پاهای کوچکِ کودکان بر صفحهی روزگارِ گذران، غچغچِ غچیها، سفرِ بیبرگشتِ آبهای جویبار در بسترِ زمانهی بیوفا، حسن را پر از هیجان کرده بود. چشمش میگریست، لبش میخندید. با خود گفت: چه بیتی، چه نغمهیی، چه صدایی! کبوتر بودن و بال گشودن و پرواز کردن چه دلپذیر و چه خوب است.
برای کبوترها و غچیها که تا بلندیهای دورادورِ آسمان میپرند، محتاجِ هیچ در و دروازهیی نیستند. دنیا چه فراخ و چه زیباست. با کف دستش لَپی از آبِ پاک برداشت و با اشتیاق سرکشید. دلش یخ شد، دمش تازه. سنگریزهها و ریگها از دور بُلبُل میزدند و کودکان خطوطِ روزهای طلاییِ عمرشان را با سرِ انگشتانِ پاهای کوچکشان بر روی آنها مینوشتند و داد و فریاد میکردند.
حسن به خود نظر کرد؛ به خودش که از کودکی اسیرِ قفس بود، مثل یک گنجشک، مثل یک قمری. سرودش همواره سرودِ بیزاری بود؛ سرودِ بیزاری از دارِ چوب و میلهها و سرودِ بیزاری از دیوارها و قفسها. باز به نغمهی کودکان گوش فرا داد و کبوترهای سفیدِ کاغذی و کبوترهای خاکستریِ چاهی و آبِ شفافِ زمزم و نورِ خورشید در نظرش جان یافتند و وسواسی در دلش ایجاد کردند.
کاهلی کشید؛ ترقترقِ قلنجهایش از بیلکهای شانه و تیرِ پشتش به صدا درآمد. با این حرکت خواست اطرافش را فراختر کند و دنیا را بزرگتر سازد، ولی ظاهراً همهجا هوا بود: هوای پاکِ دشت، هوای عطراگینِ بهار و هوایی که دخترکان در آن میچرخیدند و غچیها تا فراسوهای شمال و جنوب و مشرق و مغرب، ته و بالا میرفتند. آه که آزادی چه نعمتیست؛ نعمتی به خلقوخویِ بهار، فیاض و زندگیبخش، مشکبیزو، عنبریت.
حسن نخستینبار احساسِ آزادی کرد و از زندگی لذت برد. از فرطِ هیجان، ریگها را چنگ زد؛ مشتهایش پر از ریگ شدند. با خود اندیشید: کاش زندگی مثل همین ریگها میبود که آدم میتوانست آنها را چنگ بزند و قایم بگیرد.
ولی پنجههایش بیاراده سست شدند و ریگها سرازیـر گشتند. باز اندیشید: اگر چنگ بزنی یا نزنی، اگر بخواهی یا نخواهی، برگهای زندگی روزی مثل یک گلِ بهاری میپژمرد، میخشکد و پرپر میشود.
آنگه به یاد خزان افتاد؛ به یاد خزانی که دشمنِ گلها و دشمنِ زندگی است. با خود گفت: اگر در دنیا پیری و خزان نمیبود، آیا باز هم زندگی پایان مییافت؟
بر لبِ جوی نشست، پاهایش را تا دلکها در آبِ سرد فرو برد. جریانِ سرد و مطبوعی در امتدادِ مفاصل و اندامهایش خانه کرد. به آبها خیره گشت؛ به آبهای جاری که بیش از هر چیزی به زندگی شبیه است.
در این اثنا، قطرهبارانی بر سرش خورد. به بالا نگریست؛ به ابرها که سرچشمهی حیاتاند. با خود گفت: آیا زندگی مثل یک قطرهبارانِ بهاری نیست که زیرِ ابرِ آبستن میچکد، در جوییکی جاری میشود، زمانی به پیش میتازد و سرانجام در کامِ سرمهریگی فرو میرود و نابود میشود؟ اوف! کشید؛ دلش از بودنش سیر شد.
مورچهی نیمهجانی را دید که چون خَسی بیمقدار بر روی آب میچرخد.
خواست نجاتش دهد، ولی پشیمان شد.
آب، مورچه را دورتَر کرد. حسن طاقت نیاورد، بیاختیار از جا جهید و مورچه را از آب گرفت و رها کرد. با این کار عمیقاً شاد شد و نشاطِ گنگی در دلش خانه کرد. هرچه سنجید، ندانست که چرا جلو عاقبتِ موری را گرفت و از مرگ نجاتش داد؟ لاجواب ماند و هیچ پاسخی نیافت. خندید و گفت: مثل اینکه من حسنِ غمکشم و با پرنده و چرنده و خزنده قوموخویش میباشم.
از نامی که بر سرِ خودش گذاشت خوشحال شد: «حسن»، «غمکش»، دوستِ مورچهها؛ دوستِ مورچههایی که هرچند همیشه سوگوارند، باز هم زندگی را دوست دارند.
بیخی تغییرِ عقیده داد و خودش را مخاطب قرار داد: ترا چه که اشترِ سفیدرنگ دمِ درِ هر زندهجانی میخوابد و کارش را یکسره میسازد. مگر تو مسئولی که عمرِ آدمی و مورچهها و بوتهها و گلها کوتاه است؟
خیر، اگر بینی که نابینا و چاه هست
اگر خاموش بنشینی، گناه هست
از محاسبهی خودش با خودش قانع شد. حسن بدون غمش قیمتی ندارد. غمین بودن یعنی عاقل بودن؛ غمین یعنی آدم بودن. از جا برخاست، مثل یک آدم؛ مثل آدمی که دلش با رشتههای بسیار ظریفی به تمام کاینات گره خورده باشد. با خود گفت: مگر زندگی چیزی قیمتی است که بربادش دهیم؟ مگر گلهای سرخِ نوروزی که بیش از دو روزی نمیپایند، نباید به دنیا بیایند؟
دراز بودن یعنی چه؟ کوتاه بودن یعنی چه؟ زندگی چه کوتاه و چه دراز، همیشه زیباست؛ اما اگر دراز و نازیبا باشد، به هیچ نمیارزد. به یاد گپِ معنیدارِ حکیمی افتاد که گفته بود: زندگی را از برش دوست دارم؛ با لذتهایش، با خوبیهایش، با سؤالها، رمزها و ژرفهایش.
پر از چرت از جا برخاست. بالاخره زندگی کتابِ دلش را به روی او کشوده بود.
حسن میتوانست کفِ دستِ دنیا و زمانه را بخواند و سرش را حکیمانه بجنباند.
دیگر روز از حال میافتاد و میخواست پشتِ درختهای ده برود و بخوابد. به ناچار دل از آنجا برکند و آهستهآهسته از میانِ راهِ باریکی که از وسطِ جنگلِ انبوهِ سپیدار به شهر میپیوست، به سوی خانه و لانه راهی شد.
نرسیده به آبادی، جوانی را دید که تازه از شکار برگشته بود و در قفسی بسیار بزرگ، سیچهل گنجشک و بودنه را اسیر گرفته بود. از او پرسید: این همه پرنده را چه میکنی؟
دهاتی جواب داد: یا میکشم و میخورم، یا میفروشم و کمایی میکنم.
حسن گفت: عجب!
جوان گفت: چه عجب؟ از راه که نیافتهام.
حسن پرسید: میخواهی اینها را بفروشی؟
جوان جواب داد: بودنه را دانه سه افغانی و گنجشک را دانه یک افغانی.
حسن پولهایش را شمرد و توانست ــ به استثنای یک گنجشکک ــ قفس و پرندهها را یکجا بخرد. دهاتی پولها را گرفت، یکی از آن گنجشکها را نگه کرد و بقیه را به حسن سپرد.
گنجشکک در اسارتِ پنجههای مرد، با چشمانِ کوچکش به سوی آن دو نگاه میکرد.
حسن پرسید: این یکی را چه میکنی؟
دهاتی جواب داد: میکشم و میخورم.
حسن باز جیبهایش را پالید، ولی پولی نیافت تا آن گنجشک را نیز بخرد. از هم جدا شدند. حسن غمگین شده بود؛ به جانِ پرندهی اسیر فکر میکرد، به جانِ گنجشک که تا ساعتی بعد لقمهی چربِ بریانِ مردِ دهاتی میشود. چشمانش پر از اشک شد.
دهاتی را که مسافتی دور شده بود با صدای بلند آواز داد:
او برادر! او برادر!
دهاتی برگشت و پرسید: چه میگویی؟
حسن گفت: به راستی گنجشک را میکشی و میخوری؟
دهاتی با تعجب پرسید: پس تو چی میکنی؟
حسن جواب داد: نه میکشم و نه میخورم.
دهاتی پرسید: پس چی میکنی؟ آیا نگه میداریشان؟
حسن گفت: نه، برای چی؟
دهاتی که بیحد حیرت کرده بود، پرسید: بالاخره با آنها چی میکنی؟
حسن جواب داد: آزادشان میکنم.
دهاتی با حیرت پرسید: آزاد؟
حسن جواب داد: هان! همه را آزاد میکنم تا بار دیگر به شاخچهها برگردند و غچغچ بکنند.
دهاتی که دید با آدمی کموبیش دیوانه روبهرو است، خندید و آن یکی را نیز به او بخشید تا نه بکشد، نه بفروشد و نه بخورد.
حسن شادمانه اول آن گنجشک را به هوا رها کرد و بعد از آن دریچهی قفس را کشود و خود در برابر چشمانِ حیرتبارِ دهاتی به تماشا نشست. پرندهها که راهی به سوی آزادی یافته بودند، هراسانهراسان، یکیک از قفس برآمدند و به سوی بلندیهای درختها پرواز کردند. حسن از نهایتِ خوشحالی ذوقزده شد و تا چشمش کار کرد، ردِ پرواز آنها را دنبال کرد و به دنیای شاد و بیدر و دیوارشان حسد برد.
حسن از دهاتی تشکر کرد و با جیبهای خالی به راهش ادامه داد. غچغچِ گنجشکهای شاد و آزاد دلش را مینواخت و طنینِ ترانهی دخترکان
منبع
برگرفته از کتاب «مرداره قول اس» نوشته داکتر اکرم عثمان
Arezo Asadi - آرزو اسدی
صفحه ما را فالو کنید
السلام علیکم صبح همه بخیر 🌨️❄️
زمستان آمده تا آرامتر شویم تا بفهمیم گرما همیشه از خورشید نیست گاهی از دلهاییست که هنوز مهربانی را بلدند.
صبحات روشن
دلت گرم
و روزت به نرمی بخار نفس در هوای سرد 🌤️⛄️
👈خواص لیمو ترش خشک شده
👈درمان اختلالات ادراری
👈کنترل سرطان
👈تقویت سیستم ایمنی
👈انرژی زا
👈کمک به درمان کم خونی
👈جوانسازی پوست صورت
19/01/2026
19/01/2026
تولد دوباره مو
✍ مصرف منظم سیب باعث شادابی
و زیبائی موها می شود و مواد مغذی
موجود در این میوه به رشد و تقویت
موها بسیار کمک می کند
🍏
07/01/2026
فواید آب زردک 🥕
آب زردک فواید بسیاری برای سلامتی دارد که در ادامه به برخی از مهمترین آنها اشاره میشود
سرشار از بتاکاروتن است که در بدن به ویتامین A تبدیل میشود. این ویتامین برای سلامت چشمها، بهویژه دید در شب، ضروری است.
تقویت سیستم ایمنی: ویتامین A و آنتیاکسیدانهای موجود در آب زردک، مانند ویتامین C، به تقویت سیستم ایمنی کمک میکنند و بدن را در برابر عفونتها و بیماریها مقاومتر میسازند و همچنان برای سلامت پوست و استخوان مفید میباشد.
21/12/2025
🔷🔹 پنج راه برای کاهش بی حوصلگی:
مصرف برگ آلو
مصرف سیب
مصرف چای سبز
مصرف آب لیمو و عسل
مصرف آب هویج و سیب🔹🔷
07/12/2025
درمان درد معده
یک مشت نعنای تازه را در یک فنجان پر از آب جوش بریزید.
به مدت 5 تا 10دقیقه خیس بخورند سپس آن را صاف کنید. کمی عسل به آن اضافه کرده و میل کنید.
07/11/2025
حوادث طبیعی چند روز قبل در ولایت سمنگان بلخ بدخشان صورت گرفته بود متاسفانه جان های شیرین چندین از هموطنان مارا گرفتند رفته با مردم همدردی کردیم چیزی از تاوان داشتیم کمک کردیم دوستان و عزیزان که میخواهن در این کار خیر سهم بیگیرن ما پول ارتباطی میان شما و آسیب دیدگان هستیم
Click here to claim your Sponsored Listing.
Location
Category
Contact the school
Telephone
Website
Address
Kabul