باغچه اموزش

باغچه اموزش سلام !
باغچه دریچه است به آموزش‌فرزند پروری، آموزش شهروندی و سیاسی، حقوق کودک و هم چنین تحلیل وقایع تاریخی و دینی.

18/08/2026

چرا آدمها رفتاری نادرست و بدجنسی نشان میدهد. دلیل این رفتار بد منشانه چیست؟
درین ویدیو تماشا کنید

10/08/2026

کوچه زندگی ـ ۶

مسیر قصه را عوض می‌کنم. می‌پرسم: «خوب، داشتی از زندگی‌ات می‌گفتی. با این‌که تحصیل‌کرده‌ای، چرا اینجا با کراچی؟ باید در جای دیگری کار می‌کردی!»

در حالی که نگاهش به نقطه‌ای مبهم گره خورده بود، گفت: «این قصه به سال‌ها پیش برمی‌گردد. یادت نیست؟ مجبورم برایت بگویم. یک روز در صنف ما درس داشتی. من خسته بودم و در آخر صنف نشسته بودم. به خواهرم می‌اندیشیدم. دلم پر از غصه‌ی او بود. در مکتب‌های ما رسم است وقتی معلم وارد صنف می‌شود، به محض گفتن ناظم، همه‌ی دانش‌آموزان از جای‌شان بلند می‌شوند. دست راست روی دست چپ، گردن‌ها صاف و صورت‌ها نه آن‌قدر بلند که سقف را نگاه کنی و نه آن‌قدر پایین که چشمانت به کف صنف دوخته شود؛ رو به معلم و چشم در چشم او می‌ایستند. شما وارد شدید. من به‌خاطر خستگی و کوفتگی نتوانستم بلند شوم. ناظم به شما شکایت کرد. می‌دانی کدام حرکتت برایم زیبا بود؟ تبسم‌کنان گفتی: «بار آخرت باشد.» لبخندت، برای لحظه‌ای، دنیایی از صمیمیت را برایم به تصویر کشید. راحت شدم.

بعد از درس، بیرون صنف خواستم با شما صحبت کنم؛ از دردهایم بگویم، از تنهایی خواهر نازنینم. اما اصلاً متوجه نشدی. دلم پر از عقده شده بود. به چشمانم نگاه نکردی؛ وگرنه پیام واضحی در آن‌ها بود. آن روز خیلی نیاز داشتم با کسی صحبت کنم؛ نیاز داشتم عقده‌هایم را خالی کنم، اما نشد. با خودم گفتم: بدترین زمان برای انسان آن زمانی است که نیاز داشته باشی کسی تو را بپذیرد، اما این اتفاق نیفتد.»

پرسیدم: «خوب، گفتی به‌خاطر غم خواهر نازت. چه شده بود؟»

عمیق به چشمانم نگاه کرد و گفت: «اول قول بده وقتی صحبت‌هایم تمام نشده، به آن‌ها گوش کنی. زیاد هم سؤال نپرسی. رفیقانم می‌گویند تو عادت داری از کسی که دوستش داشته باشی، زیاد سؤال کنی. مطمئنم مرا هم دوست داری، اما خواهش می‌کنم چیزی نپرس. خودم همه‌چیز را برایت قصه می‌کنم.»

خندیدم و گفتم: «راحت باش و بگو. گوش‌هایم آماده‌اند تا حرف‌هایت را در لوح دلم حکاکی کنند.»

لبخندی زد و ادامه داد: «خواهرم نه سالش بود. در یکی از همین مکتب‌های کابل درس می‌خواند. خوش‌اخلاق بود. من خیلی دوستش داشتم. لقب «شاه‌بانوی خانه» را به او داده بودم. او در دنیای کودکی خودش گم بود. آخر، نه سال کودک است دیگر و این حقش است که بازی کند، تفریح کند و از زندگی لذت ببرد. اما بیچاره بی‌خبر از این بود که عرف و سنت جامعه، او را در این سن‌وسال کودک نمی‌شمارد. با رفت‌وآمد خویشاوندان، یکی از آن‌ها به دام زیبایی و اخلاق خواهر جوان‌مرگم افتاد.»

با حیرت وسط حرفش پریدم: «جوان‌مرگ؟»

بلند خندید و گفت: «نگفتم سؤال نپرس؟ من همه‌چیز را قصه می‌کنم! پسری قرار بود با خواهرم عروسی کند. آن پسر در اروپا بود. نمی‌دانم عکس خواهرم را از کجا گیر آورده بود. خوب، دنیای مجازی است دیگر. خانواده‌اش به پدر و مادرم گفته بودند: «پسر ما عاشق دختر شما شده است. ما هم دوست داریم این وصلت صورت بگیرد.» هه... عشق کجا بود؟ مردها همیشه مانند عقاب، دنبال شکار کبوترند؛ اما فکر نمی‌کنند کبوتر جوجه دارد. شاید تازه تخم گذاشته باشد یا جوجه‌اش تازه از تخم بیرون آمده باشد. چشمان تیزشان دنبال شکار کبوتر است. چشم تیزبین و حس شهوت‌آلود او قصد شکار کبوتر خانه‌ی ما را کرده بود. نه من و نه خواهرم، هیچ‌کدام نمی‌دانستیم چه اتفاقی در حال افتادن است. تا این‌که فهمیدم خواهرم باید پس‌رفت شود. به سن‌وسالش نگاه کردم و با خودم گفتم: باید کاری کنم؛ باید کاری کنم تا کبوتر جوجه‌دار ما شکار عقاب بی‌رحم نشود. از همین‌جا بود که ماجرای تلخ زندگی ما شروع شد.

«بگذار قصه را از زبان خواهرم بگویم.»

خواهرم می‌گفت: «نور خورشید صبحگاهان به اتاق من می‌تابید و می‌تابید. اتاقم گرم می‌شد و دلم را هم گرم می‌کرد. خوشی‌ها در پرتو خورشید موج می‌زدند. در گرمای خورشید، عشق پیدا بود و زندگی شور و شوقش را به من هدیه می‌داد. به تابیدن خورشید چشم می‌دوختم و برای بازی‌های فردایم برنامه می‌چیدم. به دوستان قدونیم‌قدمم نقش می‌دادم و برای هرکدام نقشه‌ای تازه در سر داشتم. به حیاط مکتب می‌اندیشیدم. هر سو که رو می‌کردم، با دنیای دانش و دانشمندان روبه‌رو می‌شدم. آنجا نوشته بود: «زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد.» به این جمله فکر می‌کردم. چه می‌دانستم که دور از اینجا، دنیای هولناک دیگری هم مرا به سوی خود می‌خواند! آری، فکر و خیالم پر از های‌وهوی کودکی بود. بیشتر وقت‌ها با طرح‌هایی که برای بازی می‌ریختم، دوستانم را غافلگیر می‌کردم. هر روز دفترچه‌ها و کتاب‌هایم را منظم می‌کردم. صبحانه‌ام را می‌خوردم و با شور و شوق دست‌وپا می‌زدم و حرکت می‌کردم. لذت‌بخش‌ترین لحظه، آن دمی بود که به دوستانم می‌رسیدم. آن‌ها را با بازی‌های غافلگیرکننده‌ام به تعجب وامی‌داشتم. میان نسیم صبحگاهان، تبسم بر لبان همه می‌رقصید. دست‌به‌دست هم، به کلاس درس می‌رفتیم.

هر روز با خود عهد می‌کردیم که امروز خوب درس بخوانیم و هنگام برگشتن به خانه، کارهای خانگی را با دقت انجام دهیم. همیشه در راه با خود می‌اندیشیدم که به برادر نازنینم بگویم: «برادر، تو را دوست دارم.» همیشه همین کار را می‌کردم.

آن روز هم همین‌طور می‌خواستم. وقتی به خانه رسیدم، به برادرم بگویم: «دوستت دارم. امشب نبودی، خیلی دلتنگت شدم. انگار خانه خالی بود، برادر! شور و شوق زندگی، تو هستی. ببین، گوشه‌ای از دلم را برای تو اختصاص داده‌ام. هر جا و با هرکه باشم، آن بخش مال توست. می‌دانم که تو هم نصف قلبت را به خواهرت اختصاص داده‌ای. از لبخندهای زیبایت و از «شاه‌بانو» گفتن‌هایت پیداست.»

تا فردا که به مکتب بروم و به برادرم بگویم: «برادر! دنیای خواهر، دارم به مکتب می‌روم؛ تا دیدار دیگر، خدا نگهدار...»

اما آن شب باز هم برادرم نبود. در نبودش، هزاران حرف و سخن را در دلم می‌چیدم که وقتی آمد، چنین و چنان بگویم. همان‌طور، شب روز شد. شور و شوق مکتب در دلم پر گشود و مصمم بودم که برای رفتن آماده شوم.

دروازه‌ی اتاقم باز شد. از جا پریدم. اول فکر کردم برادر تو باشی! اما پدر بود؛ درخت تنومند زندگی‌ام. تمام عمرم به او تکیه کرده بودم. حالا که بزرگ شده‌ام، گاهی نوازشم می‌کند؛ اما بیشتر وقت‌ها غرور مردانه‌اش اجازه نمی‌دهد. نمی‌تواند مرا در آغوش بگیرد. در دل خودم می‌گویم: «سخت دلتنگ آن آغوشم، پدر! وقتی کوچک بودم، استخوان‌های ظریف و وجود لطیفم را در آغوشت می‌فشردی. نمی‌دانم حالا چرا این کار را نمی‌کنی؟ حالا که استخوان‌هایم کلفت و ستبر شده‌اند، چرا آغوشت را برایم نمی‌گشایی؟ چرا نمی‌توانم به آن آغوش برگردم، گرمای آغوشت و نوای دلت را حس کنم؟»

لبخند می‌زنم. خوشحالم که پدر، در عوض برادرم، امروز آمده است تا با من خداحافظی کند! برای لحظه‌ای به بلندای اقبال و داشتن چنین پدری می‌بالم. آری، خوش به من و بخت بلندم! باز هم می‌توانم در آغوش پدر گرم شوم و در موج‌های آغوشش شنا کنم. بازی جدیدی را طراحی کرده‌ام؛ بازی خنده، تا دوباره قدری بخندیم و باهم بودن را تجربه کنیم.

اما چه می‌دانستم که برای به دام کشاندن زندگی من، بازی دیگری طراحی شده است...

ادامه دارد

ناصر سعادت‌نیاآموزگار علوم دینی و اجتماعی در پگاه

08/08/2026
07/08/2026

Enjoy the videos and music you love, upload original content, and share it all with friends, family, and the world on YouTube.

02/08/2026

از عوامل مهم در ایجاد طرحواره ترس رفتاری اضطرابی والدین است. والدین که توانایی مدیریت رفتار فرزندش را نداشت، به ترساندن او روی می آورد.
فرزندش را از حیوانات و آدم ها می ترساند. ترس باعث می شود کودک درک نادرست و نا امن از اطرافیانش داشته باشد.

01/08/2026

«کودک را با زور و اجبار تربیت نکنید؛ بگذارید طبیعت او رشد کند، زیرا بهترین تربیت آن است که انسان را برای انسان شدن آماده کند، نه فقط برای اطاعت کردن.»
روسو

کتاب «منشأ انواع» نوشتهٔ چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ منتشر شد و یکی از مهم‌ترین آثار علمی تاریخ به شمار می‌رود. داروین در ا...
01/08/2026

کتاب «منشأ انواع» نوشتهٔ چارلز داروین در سال ۱۸۵۹ منتشر شد و یکی از مهم‌ترین آثار علمی تاریخ به شمار می‌رود. داروین در این کتاب نظریهٔ تکامل از طریق انتخاب طبیعی را مطرح کرد؛ یعنی موجوداتی که ویژگی‌های سازگارتر با محیط دارند، شانس بیشتری برای بقا و تولیدمثل خواهند داشت و این ویژگی‌ها به نسل‌های بعد منتقل می‌شود. او با ارائهٔ شواهد گسترده از گیاهان، جانوران و فسیل‌ها نشان داد که گونه‌ها ثابت و تغییرناپذیر نیستند، بلکه در طول زمان دگرگون می‌شوند. «منشأ انواع» نه تنها زیست‌شناسی را متحول کرد، بلکه نگاه انسان به جایگاه خود در طبیعت را نیز دگرگون ساخت و بحث‌های فلسفی، دینی و علمی گسترده‌ای را برانگیخت.
https://t.me/fatilahaf

31/07/2026

Enjoy the videos and music you love, upload original content, and share it all with friends, family, and the world on YouTube.

Address

Kabul

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when باغچه اموزش posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Shortcuts

Share