22/07/2023
مرگ من روزی فراخواهد رسید
با وجود حرف های نگفته
با آرزو های نرسیده
با دردهای بی همدرد
با جسم خالی از روح
انتهای زندگی، مربعیست در دل خاک
22/07/2023
مرگ من روزی فراخواهد رسید
با وجود حرف های نگفته
با آرزو های نرسیده
با دردهای بی همدرد
با جسم خالی از روح
ما دل به کسی دادیم که
عمرها یاد ما نکرد
او که در دل من چراغ بدون نفت افروخت
مگر نمیدانست که باید خود بسوزم؟
عمر من سوخت و گذشت
مثل یک رعد و برق
یک صدا و یک نور
صدای تو و چشم تو
من و تو زیر این رعد وبرق
شهری آباد کردیم
از خاطرات و آرزو ها
شهرمان ویران شد
خاطرات ما قصه دردناک شد و...
آرزوی های ما نفت همان چراغ
که در جسمم میسوزند.
بیا ای دل سفر در پیش گیریم
بیا ای دل که راه خویش گیریم
29/06/2023
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
25/06/2023
گفتم از روی خار و میان آتش گذر میکنم
که شاید در انتهای این جاده
دیوانه وار منتظر من خواهی بود...
من چه دانم که در میانه راه جان میدهم.
تو چه دانی؟
که تنم را خار ها پاره کردند و جانم را غم ها آتش زدند.
من هیچ غمی نداشتم جز اُمید...
ای قشنگ ترین آرزوی محال من!
آرزو های محال مرا به غم نشاندند.
خداوندا؟!
تو که از شاهرگ من نزدیک تر بودی،
چرا به تماشا نشستی؟
من چگونه دل ببندم به خدایی که
به من دل داد
ولی به حرف دلم گوش نکرد؟!
و اگر گمان کردی که من دلتنگ نیستم،
از خدا طلب بخشش کن،
زیرا بعضی از گمان ها، گناهند!
حس قشنگی نیست
تنهای تنها بودن
اما افتخار میکنم
افتخار غم انگیز
حس قشنگی نیست
زنده شدن مرده در گور
او چند ساعت زجر میکشد
من سالها
حکایتیست از تنهایی و دلتنگی
سخت تر از آن است که دلشادی بداند
من سالها عاشقت نبودم که تنها بمانم
که نرسیده به آخرین آرزویم بمیرم
همان آرزوی که سر زانویت بمیرم
چه آرزوی مظلومانه
زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان
چو پیش تو میرم زهی زندگانی
10/11/2022
همه
لرزشِ دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
نه گریزگاهی.
و خنکای مرهمی
بر شعلهی زخمی
نه شورِ شعله
بر سرمای درون.
و غبارِ تیرهی تسکینی
بر حضورِ رنج
و دنجِ رهایی
بر گریزِ حضور،
سیاهی
بر آرامشِ آبی
و سبزهی
بر خزان وجود
ای عشق
رنگِ آشنای چهرهات
پیدا نیست...😢
13/10/2022
من از تو میمُردم
اما تو زندگانی من بودی.
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم.
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو با چراغهایت میآمدی به کوچۀ ما
وقتی که بچهها میرفتند
و خوشههای اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی.
تو لالهها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لالهها را میچیدی.
تو گونههایت را میچسباندی
به اضطراب سینهام
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم.
تو گونههایت را میچسباندی
به اضطراب سینهام
و گوش میدادی
به خون من که نالهکنان میرفت
و عشق من که گریهکنان میمُرد.
تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی...
من از تو میمُردم
من از تو میمُردم
12/10/2022
آه از آن شیرینی حزنانگیز چهرهات!
هرگز نخواهی دانست، عزیزم
در کنار تو،
به ستایش اندام ظریف و دلنوازت ادامه خواهم داد
که شیرینی نوبهار دارد
و بسیار گلبیز است و طاقتسوز.
و من حتی با این خیال کابوسوار
که دیگری عاشق اندامت باشد
و به آغوشات بفشارد،
عنان از کف میدهم.
به ستودنت ادامه خواهم داد،
به بوسیدنت و به رنج کشیدن؛
تا آن روزی که بگویی
همهچیز باید پایان پذیرد.
آن دم، تو دورتر نخواهی بود
و من در سینهام خستگی احساس نخواهم کرد،
اما فریاد برخواهم آورد از درد
و دگر بار، در رؤیا خواهم بوسید
و به آغوش خواهم فشرد
آن خیال غایب را.
و برایت اشعاری غمناک خواهم نوشت
برای یاد جانگداز تو
-که تو دیگر نخواهی خواند-.
اما در سینه من،
جانفرسا و دیرپای خواهد ماند
برای همیشه.