10/02/2026
با کمال میل 🌿
کمی تأمل کردم تا تصویر پنجشیر و پروان نه جدا، بلکه همچون دو رگ از یک دل در شعر جاری باشند.
---
پنجشیر و پروان
در دامنههای سپید هندوکش،
جایی که باد، نام وطن را آهسته میخواند،
پنجشیر چون تیغ آفتاب بر سینهی کوه
ایستاده است؛
سربلند،
خاموش،
اما پر از فریادهای ناگفتهی تاریخ.
رودش،
چون رگ زندهی یک قهرمان،
از دل سنگ میگذرد
و قصهی مردانی را میبرد
که نامشان هنوز در آب میدرخشد.
و آنسوتر،
پروان نشسته است؛
با دشتهای گشاده و بغلانِ سبزِ هوا،
با بوی گندم،
با رنگ تاکستانها،
با چهرهای نرمتر از پنجشیر،
اما دلی همسنگ او.
پروان،
آرام چون مادری در آستانهی خانه،
که برای فرزندان کوهنشینش
نان و نور نگه میدارد.
پنجشیر،
چون برادری شمشیر به دست،
که بر دروازهی تاریخ ایستاده
و نمیگذارد غبار فراموشی
بر نام وطن بنشیند.
رود پنجشیر
وقتی به سوی پروان میآید،
دیگر تنها آب نیست؛
خاطره است،
غرور است،
سرگذشت است
که در آغوش دشتهای پروان آرام میگیرد.
اینجا،
کوه و دشت با هم سخن میگویند؛
سنگ و سبزه یک زبان دارند،
و آفتاب،
میان پنجشیر و پروان
چون پلی از نور کشیده شده است.
پنجشیر، روح است.
پروان، نفس.
و افغانستان،
در تپش این دو
زنده میماند.