16/06/2026
اعلان جذب استاد
برای تدریس در بخشهای ریاضیات، فیزیک و کیمیا از میان افراد واجد شرایط استاد جذب میشود.
شرایط:
فارغالتحصیل پوهنحی (دانشکده) ساینس در رشتههای ریاضیات، فیزیک و کیمیا و یا یکی از رشته های انجنیری
اولویت با متقاضیانی است که در همین رشتهها تحصیلات تخصصی داشته باشند.
علاقهمندان میتوانند سیوی (CV) خود را به شماره ۰۷۸۹۲۳۶۲۷۲ ارسال نموده یا جهت کسب معلومات بیشتر با همین شماره تماس حاصل نمایند.
آدرس: مکرویان چهارم، تعمیر گالری
مرکز آموزشی انجنیر نصیراحمد عبادی
شماره تماس: 0789236272 - 0780603090
15/06/2026
پسری با حالتی بسیار ناراحت از مکتب به خانه برگشت.
تمام روز را با همصنفیهایش جر و بحث و درگیری کرده بود و در پایان نیز نمرهٔ بدی گرفته بود. پدرش که اندوه را در چهرهٔ او دید، از او پرسید:
«پسرم، چگونه میتوانم کمکت کنم؟»
اما پسر با ناامیدی سرش را تکان داد و گفت:
«هیچکس نمیتواند مشکلات مرا حل کند.»
پدر با مهربانی به او نگاه کرد و گفت:
«حق با توست، پسرم. من نمیتوانم تو را از همهٔ سختیها و شکستهای زندگی حفظ کنم. هر انسانی باید نبردهای خودش را تجربه کند. اما یک چیز را هرگز فراموش نکن؛ نگه داشتن خشم و کینه در دل، هیچگاه تو را خوشحالتر نخواهد کرد.
برای اینکه این را بهتر درک کنی، از امروز هر بار که از کسی دلگیر شدی یا کینهای در دلت پیدا شد، یک چهارمغز در جیبت بگذار.»
چند هفته گذشت.
روزی پسر دوباره نزد پدر آمد؛ خسته و درمانده.
گفت:
«پدر! همان کاری را که گفتی انجام دادم و هر بار که ناراحت میشدم، یک چهارمغز در جیبم میگذاشتم. اما این بدترین پیشنهاد بود! دیگر به سختی راه میروم و حتی نمیتوانم بدوم. جیبهایم آنقدر سنگین شدهاند که احساس میکنم بار بزرگی را همیشه با خود حمل میکنم. لطفاً راه دیگری پیدا کنیم.»
پدر لبخند آرامی زد و گفت:
«پسرم، درست به اصل مطلب رسیدی. این چهارمغز ها نماد کینههایی هستند که در دل نگه میداری. هر بار که رنجش و نفرت را با خود حمل میکنی، باری سنگین بر قلبت افزوده میشود. این بار زندگی را دشوار میکند، آرامشت را میگیرد و هر لحظه تو را آزار میدهد.
بهترین کار این است که این بار را زمین بگذاری. کسانی را که آزارت دادهاند ببخش و دل خود را از تلخی و کینه خالی کن، پیش از آنکه این تلخی به نفرتی تبدیل شود که تمام زندگیات را مسموم سازد.»
‼️ پیام داستان
خودت را با افکار منفی و کینههای کهنه سنگین نکن.
بخشیدن دیگران تنها لطفی در حق آنها نیست؛ بلکه هدیهای است که به خودت میدهی.
وقتی دل از کینه خالی شود، روح سبک میشود، آرامش بازمیگردد و انسان آزادانهتر نفس میکشد و زیباتر زندگی میکند.
14/06/2026
روزی روزگاری، پسربچهای از مادرش پرسید:
«مادر، چرا دستهایت اینقدر زبر و خشن است؟»
مادر لبخندی زد و گفت: «چون سالها با همین دستها لباسهایت را شستم، برایت غذا پختم، وقتی مریض بودی تو را در آغوش گرفتم و شبها بیدار ماندم، و زحمت کشیدم تا تو زندگی بهتری داشته باشی.»
پسرک خندید و دوباره مشغول بازی شد.
سالهای زیادی گذشت...
مادر پیر شد و موهایش سپید گشت.
روزی پسر، دستهای مادرش را در بستر بیمارستان گرفت. دیگر آن دستها توان گذشته را نداشتند؛ پر از چینوچروک و جای زخم بودند.
برای نخستین بار در زندگیاش فهمید که هر خط روی آن دستها، داستان یک فداکاری برای خوشبختی اوست.
اشک از چشمانش جاری شد و با صدایی لرزان گفت:
«مادر... ببخش که هیچوقت آنگونه که شایسته بود، از تو تشکر نکردم.»
مادر آخرین لبخندش را زد و آرام گفت:
«پسرم، هیچ نیازی به تشکر نبود... تمام خوشبختی من، دیدن لبخند و شادی تو بود.»
اگر مادرت هنوز در کنار توست، امروز او را در آغوش بگیر، دستهایش را ببوس و به او بگو که دوستش داری.
و اگر دیگر در این دنیا نیست، فراموش نکن که نخستین خانهای که در آن آرامش داشتی، قلب مادر بود.
❤️ روز مادر مبارک باد؛ به تمام مادرانی که بیهیچ چشمداشتی همه چیزشان را میبخشند و با عشق بیپایانشان دنیا را زیباتر میکنند.
13/06/2026
روزی روزگاری، در دهکدهای کوچک و دورافتاده، زنی زندگی میکرد که شش فرزند داشت. خانهای کوچک و ساده داشتند و زندگیشان به سختی میگذشت. برای آنکه لقمهای نان بر سفرهٔ فرزندانش بگذارد، هر روز از سپیدهدم تا غروب آفتاب در مزارع کار میکرد و رنج میکشید. اگر کوچکترین فرصت دیگری برای کسب درآمد وجود داشت، بیدرنگ آن را میپذیرفت.
مردم دهکده همیشه به او میگفتند که فرزندانش را از مکتب بیرون بیاورد تا در کارها کمکش کنند، اما او هرگز نپذیرفت. این مادر فداکار آرزو داشت فرزندانش باسواد شوند و آیندهای بهتر از زندگی سخت خودش داشته باشند. برای همین، بار زندگی را یکتنه بر دوش کشید؛ حتی اگر خودش گرسنه میماند تا کودکانش سیر بخوابند.
پنجاه سال گذشت. آن زن پیر شد و سالها کار طاقتفرسا، جسمش را از پا انداخت. بیماری قلبی، فشار خون بلند و دردهای بیشمار، همدم روزهای آخر عمرش شدند. پزشکان میگفتند که این بیماریها نتیجهٔ سالها بیتوجهی به سلامت خودش و فداکاری بیپایان برای فرزندانش بوده است. اندکی بعد، چشم از جهان فروبست.
او در شهرش به نماد بزرگترین ایثار تبدیل شد؛ مادری که آسایش و سلامتی خود را قربانی آیندهٔ فرزندانش کرد، بیآنکه هرگز چیزی در برابر آن بخواهد.
اما فرزندانش همهٔ این فداکاریها را عادی میدانستند.
آنها کودکی شادی داشتند و همیشه مطمئن بودند که مادر همه چیز را فراهم میکند. وقتی مادرشان از دنیا رفت، گویی دنیا بر سرشان خراب شد. نه از آن رو که دوستش نداشتند، بلکه چون هرگز عمق رنج و زحمت او را ندیده بودند. فداکاریهای مادر برایشان بخشی از زندگی روزمره شده بود؛ چیزی که همیشه وجود داشت و کسی به آن فکر نمیکرد.
مدتها پس از مرگ او، لحظههای آخر زندگیاش را در ذهن مرور میکردند؛ لحظههایی که با تمام وجود میخواستند او را در آغوش بگیرند و نگذارند از کنارشان برود. همه گریه کردند، اما شاید روح مادر بیش از همه اشک ریخت، زیرا فرزندانش تازه فهمیده بودند که هرگز محبت و مهربانی خود را آنگونه که باید، به او نشان ندادهاند. حالا دیگر دیر شده بود. هرگز تصور نکرده بودند که روزی اینقدر زود از میانشان برود.
سالها بعد، فرزندان بزرگ شدند و هر کدام خانوادهای تشکیل دادند. یکی از دخترانش درست در همان مسیر مادرش قدم گذاشت. شوهرش به خاطر کار، بیشتر روزها دور از خانه بود و او مجبور بود به تنهایی پسر و دخترش را بزرگ کند. پس از ساعتهای طولانی کار، با وجود خستگی، باز هم لحظهای از فرزندانش غافل نمیشد و نیروی خود را از یاد مادر فداکارش میگرفت.
اما تاریخ بار دیگر تکرار شد.
فرزندان او نیز هرگز به سختیهای مادرشان فکر نکردند. کمتر پیش میآمد که از او تشکر کنند یا عشق و قدردانیشان را بر زبان بیاورند. برای آنها این فقط وظیفهٔ یک مادر بود و ارزش واقعی آن را درک نمیکردند.
تا روزی که سرطان او را از آنها گرفت.
آن روز، دنیای فرزندانش فرو ریخت.
درد از دست دادن مادر، جانشان را میسوزاند؛ اما درد بزرگتر، حسرت فرصتهایی بود که از دست داده بودند. حرفهای ناگفته، آغوشهای نگرفته و محبتهایی که هرگز ابراز نشد. تازه فهمیدند که مادر را همیشگی تصور کرده بودند؛ فراموش کرده بودند که مادر نیز به عشق، توجه و نوازش نیاز دارد. اما اکنون دیگر او در میانشان نبود.
بگذار این داستان، درسی برای همهٔ ما باشد.
به یاد داشته باش که هیچ چیز در این دنیا همیشگی نیست. عزیزانی که امروز در کنارت هستند و بیصدا برای آرامش و خوشبختی تو تلاش میکنند، ممکن است فردا دیگر نباشند. و هیچ چیز در این جهان، جای خالی آنان را پر نخواهد کرد.
برای کسانی که دوستشان داری وقت بگذار. غرور و مشغله را کنار بگذار و محبتت را آشکارا نشان بده. پدر و مادرت را در آغوش بگیر، دستشان را ببوس و با تمام وجود به آنها بگو که دوستشان داری.
این کار را امروز انجام بده...
پیش از آنکه فردایی برای گفتن باقی نمانده باشد.
مرکز آموزشی انجنیر نصیراحمد عبادی Eng.Naseer Ahmad Ebadi
11/06/2026
اگر فرزند بزرگشدهات از تو روی برگرداند، به دنبالش زانو زنان نرو.
برای محبت التماس نکن.
خودت را نشکن تا کسی را نگه داری که امروز خودش نمیخواهد به تو نزدیک باشد.
گاهی دشوارترین کاری که یک پدر یا مادر میتواند انجام دهد، این است که دستهایش را آرام باز کند و رها سازد.
نه از روی نفرت.
نه از روی کینه.
بلکه از روی عزت و وقار.
تو پیش از این، هر آنچه در توان داشتی انجام دادهای. به او آموختی، از او محافظت کردی، راه درست و نادرست را نشانش دادی، هنگام ترس دستش را گرفتی و وقتی زمین خورد، بلندش کردی. عشق، زمان، انرژی، صبر و بخشی از زندگی خود را نثارش کردی.
اگر واقعاً دوستش داری، دیگر خودت را با احساس گناه عذاب نده.
زیرا روزی فرا میرسد که هر فرزندی باید پیامد انتخابهای خودش را بپذیرد.
همه درسها را نمیتوان با سخن آموخت.
بعضی درسها را تنها زندگی آموزش میدهد.
آری، دردناک است وقتی فرزندت به حرفت گوش نمیدهد، در را به رویت میبندد، با تندی سخن میگوید یا چنان رفتار میکند که گویی دیگر برایش اهمیتی نداری.
اما مگذار محبتت به خوار شدن خودت تبدیل شود.
اگر هر بار تو را پس میزند، ده بار تماس نگیر. جایی که کسی گوش شنوا ندارد، پیوسته خودت را توضیح نده. فقط به خاطر اینکه کسی ارزش محبتت را موقتاً فراموش کرده است، خودت را در ناامیدی غرق نکن.
اندکی به سکوت پناه ببر.
اما هرگز نشکن.
بگذار فرزندت وقار تو را ببیند، نه ویرانیات را.
نه وقاری سرد و بیرحم، بلکه حضوری آرام، استوار و مهربان.
گاهی سکوت، درسی عمیقتر از هزار سخن میدهد. گاهی فاصله، بیش از صدها یادآوری حقیقت را آشکار میکند. گاهی انسان باید دور شود تا روزی به عقب نگاه کند و بفهمد چه کسی همیشه ریشههای زندگیاش بوده است.
کینه به دل نگیر.
از او دلچرکین نشو.
آرزوی مجازات سخت برایش نکن.
فقط به بذرهایی که سالها پیش با عشق کاشتهای ایمان داشته باش.
اگر آن خاک با محبت آبیاری شده باشد، عشق هرگز نابود نمیشود. شاید دیر شکوفه کند؛ شاید وقتی خودش پدر یا مادر شود، شاید در لحظهای از تنهایی، و شاید سالها بعد.
و اگر هرگز بازنگشت؟
باز هم به یاد داشته باش که وظیفه تو دوست داشتن، پرورش دادن و بخشیدن بال برای پرواز بود.
هرگز وظیفه تو نبود که تا پایان عمر مسیر پروازش را کنترل کنی.
رها کن، اما بدون خشم.
زندگی خودت را زندگی کن.
از خودت مراقبت کن.
تمام روزهای باقیمانده عمرت را پشت در بستهای که گشوده نمیشود، سپری نکن.
اما اگر روزی فرزندت بازگشت، با دفتر حساب و کتابِ رنجها از او استقبال نکن.
اشتباهات گذشته را بر سرش نکوب.
برای هر اشکی که ریختهای، از او طلب جبران نکن.
اگر دلت آماده بود، فقط در را به رویش باز کن.
زیرا عشق حقیقی به دنبال پیروزی نیست.
عشق حقیقی، آرامش را میجوید. 🤍 :::
06/06/2026
«اگر درس نخوانی، آخرش باید در ساختمانسازی کار کنی...»
بسیاری از والدین برای تشویق فرزندانشان به درس خواندن چنین جملهای میگویند، اما این نگاه، دیدگاهی محدود و ناعادلانه نسبت به کار شرافتمندانه است. چه کسی مدرک دانشگاهی داشته باشد و چه نداشته باشد، یک کارگر ماهر ساختمانی فردی حرفهای است که شایسته احترام میباشد.
بنّا بودن یا کار در حرفههای فنی و ساختمانی بسیار فراتر از «فقط کار یدی» است. این حرفه به انضباط، دقت، استقامت بدنی، حل مسئله و دانش فنی واقعی نیاز دارد. یک فرد ماهر در این حوزه باید اندازهگیریها، مصالح ساختمانی، اصول ایمنی، ساختارها و نقشههای ساختمانی را بهخوبی بشناسد. او میداند چگونه برنامهریزی کند، خود را با شرایط مختلف وفق دهد و با دقت و مهارت کار کند؛ آن هم اغلب در شرایط دشوار.
کار آنان برای جامعه حیاتی است. بدون سازندگان و کارگران ساختمانی، خانهها، مکاتب، شفاخانهها، پلها، پیادهروها و ساختمانهایی که هر روز از آنها استفاده میکنیم، وجود نداشتند. آنان پیریزی میکنند، دیوارها را بالا میبرند، خرابیها را ترمیم میکنند و در ساختن دنیایی که همه ما به آن وابستهایم نقش اساسی دارند.
کار در ساختمانسازی به قدرت، هوش، صبر و احساس مسئولیت نیاز دارد. 💪
این یک شکست نیست؛ یک مهارت است. یک حرفه است. کاری است که شایسته عزت و احترام میباشد.
پس بهجای اینکه به کودکان بیاموزیم برخی مشاغل را کوچک و بیارزش بدانند، باید به آنها یاد بدهیم که به هر کار و حرفهی شرافتمندانه احترام بگذارند. زیرا هر حرفهای ارزش خود را دارد و هر انسان زحمتکش به شیوهی خود در ساختن این جهان سهم میگیرد. ❤️
02/06/2026
مردی داخل معاینه خانه داکتر شد، در حالی که بسیار خسته و بیحال معلوم میشد.
گفت: «داکتر صاحب، لطفاً کمکم کنید، دارم دیوانه میشوم! هر بار که شب میخواهم بخوابم، یک احساس بسیار ترسناک به من پیدا میشود که گویا کسی زیر تختم پنهان شده است. مجبور میشوم پایین شوم و زیر تخت را ببینم. اما همین که زیر تخت میروم، فکر میکنم کسی بالای تخت خوابیده است! فوری دوباره بالا میآیم، ولی هیچکس نیست. باز روی تخت دراز میشوم و دوباره همان فکر میآید که کسی زیر تخت است. تمام شب همینطور بالا و پایین میشوم؛ زیر تخت، روی تخت، زیر تخت، روی تخت! دیگر خواب ندارم و عقلم را از دست میدهم!»
داکتر با جدیت سر خود را تکان داد و گفت: «بلی، این یک نوع شدید اضطراب است. باید تداوی جدی را آغاز کنیم. حدود دو یا سه ماه، هر هفته باید برای جلسات مشوره روانی بیایی. البته مصرفش هم کم نیست، اما مشکل را حل خواهد کرد.»
مرد آهی کشید و گفت: «بسیار خوب، بگذار کمی فکر کنم.»
او رفت و دیگر برای هیچ جلسهای برنگشت.
یک ماه بعد، داکتر او را در سرک دید. مرد سرحال، خوشحال و پرانرژی به نظر میرسید.
داکتر گفت: «سلام! چه شد؟ چرا برای تداوی برنگشتی؟»
مرد با خنده جواب داد: «همسایهام فقط در بدل یک کارتن ششدانهای نوشابه ( بیر) مرا تداوی کرد!»
داکتر با تعجب پرسید: «یک کارتن ششدانهای؟! چطور؟»
مرد گفت: «چند نوشیدنی با هم خوردیم و من مشکل خود را برایش گفتم. او هم یک نگاه به من کرد و گفت:
"برادر، پایههای تختت را اره کن!"
گفتم: "چرا؟"
گفت: "وقتی پایههای تخت را ببری، دیگر تخت زیرش جایی ندارد که کسی پنهان شود! مشکل خود به خود ختم میشود!"
و واقعاً هم مشکل حل شد!» 😆😂
01/06/2026
روزی روزگاری خانوادهای با پنج فرزند زندگی میکردند.
خانهٔ آنها هیچگاه آرام و خاموش نبود. همیشه یکی میخندید، دیگری با کسی بحث میکرد، کودکان کوچکتر در راهروها میدویدند، بزرگترها از چیزی شکایت داشتند، و پول نیز هرگز آنقدر نبود که همهٔ نیازها را برآورده کند.
مادر خانواده بیوقفه زحمت میکشید. آنقدر خسته میشد که بسیاری از شبها، پس از آنکه همه به خواب میرفتند، در سکوت اشک میریخت.
پدر نیز ساعتهای طولانی کار میکرد؛ پیش از طلوع آفتاب خانه را ترک میگفت و دیرهنگام به خانه بازمیگشت. با گذشت زمان، بیشتر و بیشتر با خود میاندیشید:
«شاید من در حق فرزندانم کوتاهی کردهام. خانوادههای دیگر میتوانند چیزهای بسیار بیشتری برای فرزندانشان فراهم کنند.»
زمستانی بسیار سرد از راه رسید.
در یکی از روزها، بخاری خانه از کار افتاد.
خانه بهسرعت سرد و ناراحتکننده شد. وضعیت مالی خانواده از پیش دشوار بود و هزینهٔ تعمیر بخاری تقریباً غیرممکن به نظر میرسید.
فرزندان از سرما شکایت میکردند و پدر و مادر روزبهروز نگرانتر و دلشکستهتر میشدند.
سرانجام یک شب هنگام صرف شام، پدر دیگر طاقت نیاورد.
او با صدایی آمیخته به خستگی و ناامیدی گفت:
«من تا جایی که توان دارم کار میکنم، اما احساس میکنم هرچه انجام میدهم باز هم کافی نیست.»
سکوت سنگینی بر سفره حاکم شد.
در همان لحظه، کوچکترین دختر خانواده که حدود شش سال سن داشت، آرام از جا برخاست و به اتاقش رفت.
چند لحظه بعد با یک جعبهٔ کهنهٔ کفش برگشت.
او جعبه را مقابل پدر گذاشت و با صدایی آرام گفت:
«پدرجان، این برای شماست.»
پدر با تعجب جعبه را باز کرد.
درون آن تمام گنجینههای کوچک دخترک قرار داشت؛ چند سکه، برچسبهای رنگارنگ، نقاشیهای کودکانه، کاغذهای شکلاتی که نگه داشته بود و یادگاریهای کوچکی که تنها از نگاه یک کودک، ارزشمند و بیقیمت بودند.
دخترک با جدیت به پدر نگاه کرد و گفت:
«اینها همه گنجهای من هستند. میتوانید برای خانه از آنها استفاده کنید.»
سپس کمی مکث کرد و افزود:
«و اگر بخواهید، من دعا هم میکنم تا خداوند به ما کمک کند.»
پدر رویش را برگرداند تا کسی اشکهایی را که در چشمانش جمع شده بود، نبیند.
آن شب نتوانست بخوابد.
آرام نشست و به فرزندانش نگاه کرد که در اتاقهای مشترک خود خوابیده بودند. زیر پتوها جمع شده بودند و بعضی از آنها ناخودآگاه روی خواهر یا برادرشان را نیز پوشانده بودند تا گرم بمانند.
و ناگهان حقیقتی را درک کرد.
آری، خانه قدیمی بود.
آری، پول کم بود.
آری، زندگی آسان نبود.
اما خانهای که در آن افراد حاضر باشند آخرین گنج خود را با یکدیگر قسمت کنند، از همدیگر محافظت نمایند و در روزهای سخت کنار هم بمانند، ثروتی دارد که با هیچ پولی نمیتوان آن را خرید.
سالها گذشت.
فرزندان بزرگ شدند و هرکدام زندگی مستقلی برای خود ساختند.
گاهی مردم از آنها میپرسیدند:
«بهترین خاطرهای که از دوران کودکیتان دارید چیست؟»
هیچکدام از چیزهایی که نداشتند را به یاد نمیآوردند.
هیچکس از کمبود پول سخن نمیگفت.
بلکه همه یک پاسخ مشترک داشتند:
«خانهٔ ما کوچک و شلوغ بود. امکانات زیادی نداشتیم. اما خانهمان سرشار از عشق و محبت بود. و ما همیشه میدانستیم که به یکدیگر تعلق داریم.»
زیرا در پایان، ثروتمندترین خانوادهها آنهایی نیستند که بزرگترین خانهها را دارند.
ثروتمندترین خانوادهها کسانی هستند که بزرگترین قلبها را دارند.
مرکز آموزشی انجنیر نصیراحمد عبادی Eng.Naseer Ahmad Ebadi
31/05/2026
روزی روزگاری، سه خواهر زندگی میکردند.
خواهر بزرگتر بسیار تنبل بود. خواهر دوم به تندخویی و بداخلاقی شهرت داشت. اما خواهر کوچکتر همهٔ ویژگیهایی را داشت که مردم دوست میداشتند و تحسین میکردند؛ مهربان، سختکوش، باهوش و زیبا، هم در ظاهر و هم در باطن.
یک صبح زود، پیرزنی سوار بر گاریای که اسبی آن را میکشید، به مزرعهٔ آنان آمد.
خواهران با کنجکاوی از خانه بیرون شدند.
پرسیدند:«شما کی هستید؟»
پیرزن لبخندی زد و گفت:
«من سرنوشت هستم، و زمان آن رسیده که هر یک از شما با کسی که قرار است همسر آیندهتان باشد، آشنا شوید.»
سه خواهر سوار گاری شدند و سرنوشت به راه افتاد.
پس از مدتی به دهکدهای کوچک رسیدند.
در مزرعهای نزدیک، جوانی سخت مشغول کار بود. او با اعتمادبهنفس و هدفمندی کار میکرد. هرگاه در آن دهکده چیزی نیاز به ساختن، تعمیر کردن یا درست کردن داشت، مردم نخست به سراغ او میرفتند؛ زیرا میدانستند که کار را به بهترین شکل انجام خواهد داد.
سرنوشت به سوی او اشاره کرد و به خواهر بزرگتر گفت:
«این مرد برای توست.»
خواهر بزرگتر از گاری پایین شد و سرنوشت همراه دو خواهر دیگر به راه خود ادامه داد.
اندکی بعد به دهکدهای دیگر رسیدند.
در آنجا جوانی زندگی میکرد که در سراسر منطقه به سخاوت و مهربانی مشهور بود. هیچگاه کسی را که نیاز به کمک داشت، دست خالی برنمیگرداند. اگر همسایهای به یاری نیاز داشت، دوستی به پشتیبانی محتاج بود یا غریبهای به اندکی مهربانی، او همیشه حاضر بود.
مردم هرجا که نامش را میشنیدند، از او به نیکی یاد میکردند.
سرنوشت رو به خواهر دوم کرد و گفت:
«این مرد از آنِ توست.»
خواهر دوم نیز از گاری پیاده شد و سرنوشت با خواهر کوچکتر به سفر ادامه داد.
سرانجام به دهکدهٔ سومی رسیدند.
در گوشهای از آن دهکده، خانهای کوچک و فرسوده قرار داشت. نزدیک ایوان خانه، مردی نشسته بود که زندگیاش کاملاً آشفته به نظر میرسید. چهرهاش خسته، شکسته و درمانده بود؛ گویی امید خود را از دست داده بود.
سرنوشت گاری را متوقف کرد و گفت:
«این مرد برای تو مقدر شده است.»
خواهر کوچکتر با ناباوری به او نگاه کرد.
گفت:«او؟»
دوباره به مرد نگریست و ادامه داد:
«اما چرا؟ من سختکوش هستم، مهربان هستم و همیشه تلاش کردهام کار درست را انجام دهم. برای خواهرانم مردان شایسته و خوبی پیدا کردی. حتماً برای من هم کسی بهتر وجود دارد.»
سرنوشت لحظهای سکوت کرد.
سپس سرش را تکان داد و گفت:
«بله، افراد دیگری هم هستند.»
چشمان دختر از خوشحالی درخشید.
اما سرنوشت آهی کشید و افزود:
«آری، افراد دیگری هم هستند. اما این مرد به تو نیاز دارد. اگر تو در زندگی او نباشی، خودش را بهکلی گم خواهد کرد و نابود خواهد شد.»
دختر سرش را پایین انداخت و به سخنان او اندیشید.
و همانجا بود که یکی از دشوارترین حقیقتهای زندگی را آموخت:
گاهی انسانهایی به زندگی ما وارد میشوند، نه به این دلیل که کاملترین گزینه برای ما هستند، بلکه به این دلیل که حضور ما میتواند بهترین بخش وجودشان را بیدار کند و شکوفا سازد.
پیام داستان:
زندگی همیشه آنچه را عادلانه یا آسان به نظر میرسد، به ما نمیدهد. گاهی بزرگترین رسالت ما در آنچه به دست میآوریم نیست، بلکه در تأثیری است که بر زندگی دیگران میگذاریم. ارزش واقعی انسان در این است که بتواند نوری در تاریکیِ زندگیِ کسی دیگر باشد و او را به سوی بهتر شدن هدایت کند.
26/05/2026
🐑🌺 عید قربان مبارک باشد! 🌺🐑
فرا رسیدن این روز پربرکت را به تمام دوستان و عزیزانم تبریک میگویم 💛
امیدوارم خداوند دعاها و آرزوهای تان را مستجاب کند و این عید برایتان پر از خیر و برکت باشد.
از هر کجای دنیا که این پست را میبینید، عید شما مبارک! 🌍❤️