خداوندگار

خداوندگار

Share

که يکی هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو

https://t.me/Khudawandgar

15/05/2026

هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر

هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر

بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده

رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر

هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا

بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر

اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی

شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر

هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به

قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر

سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن

ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر

دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی

چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر

به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو

که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر

#مولانا
#خداوندگار

08/05/2026

عقل، بندِ رَه‌روان و عاشقان‌ست، ای پسر

بند بشکن، رَه عیان اندر عیان‌ست، ای پسر

عقل، بند و دل، فریب و تن، غرور و جان، حجاب

راه ازین جمله گرانی‌ها نهان‌ست، ای پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستی بیرون شدی

این یقین و این عیان هم در گمان‌ست، ای پسر

مرد کو از خود نرفتست او نه مردست، ای پسر

عشق کان از جان نباشد آفسان‌ست، ای پسر

سینهٔ خود را هدف کن پیش تیر حکم او

هین، که تیر حکم او اندر کمان‌ست، ای پسر

سینه‌ای کز زخم تیر جذبهٔ او خسته شد

بر جبین و چهرهٔ او صد نشان‌ست، ای پسر

گر رَوی بر آسمان هفتمین ادریس‌وار

عشق جانان سخت نیکو نردبان‌ست، ای پسر

هر طرف که کاروانی ناز نازان می‌رود

عشق را بنگر که قبلهٔ کاروان‌ست، ای پسر

سایه افکندست عشقش همچو دامی بر زمین

عشقِ چون صیّاد او بر آسمان‌ست، ای پسر

عشق را از من مپرس، از کس مپرس، از عشق پرس

عشق در گفتن چو ابر درفشان‌ست، ای پسر

ترجمانیْ من و صد چون منش محتاج نیست

در حقایق عشقْ خود را ترجمان‌ست، ای پسر

عشق کار خفتگان و نازکان نرم نیست

عشق کار پُردلان و پهلوان‌ست، ای پسر

هر کی او مر عاشقان و صادقان را بنده شد

خسرو و شاهنشه و صاحب‌قران‌ست، ای پسر

این جهان پرفسون از عشق تا نفریبدت

کین جهان بی‌وفا از تو جهان‌ست، ای پسر

بیت‌های این غزل گر شد دراز از وصل‌ها

پرده دیگر شد ولی معنی همان‌ست، ای پسر

هین، دهان بربند و خامُش کن ازین پس چون صدف

کین زبانت در حقیقت خصم جان‌ست، ای پسر

#مولانا
#خداوندگار
❤️🍀

06/05/2026

ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار

عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار

گر سلامی از لب شیرین او داری بگو

ور پیامی از دل سنگین او داری بیار

سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم

نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار

خلعت خیر و لباس از عشق او دارد دلم

حسن شمس الدین دثار و عشق شمس الدین شعار

ما به بوی شمس دین سرخوش شدیم و می‌رویم

ما ز جام شمس دین مستیم ساقی می میار

ما دماغ از بوی شمس الدین معطر کرده‌ایم

فارغیم از بوی عود و عنبر و مشک تتار

شمس دین بر دل مقیم و شمس دین بر جان کریم

شمس دین در یتیم و شمس دین نقد عیار

من نه تنها می‌سرایم شمس دین و شمس دین

می‌سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار

حسن حوران شمس دین و باغ رضوان شمس دین

عین انسان شمس دین و شمس دین فخر کبار

روز روشن شمس دین و چرخ گردان شمس دین

گوهر کان شمس دین و شمس دین لیل و نهار

شمس دین جام جمست و شمس دین بحر عظیم

شمس دین عیسی دم است و شمس دین یوسف عذار

از خدا خواهم ز جان خوش دولتی با او نهان

جان ما اندر میان و شمس دین اندر کنار

شمس دین خوشتر ز جان و شمس دین شکرستان

شمس دین سرو روان و شمس دین باغ و بهار

شمس دین نقل و شراب و شمس دین چنگ و رباب

شمس دین خمر و خمار و شمس دین هم نور و نار

نی خماری کز وی آید انده و حزن و ندم

آن خمار شمس دین کز وی فزاید افتخار

ای دلیل بی‌دلان و ای رسول عاشقان

شمس تبریزی بیا زنهار دست از ما مدار

#مولانا
#خداوندگار
❤️🍀

03/05/2026

ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور

زان جمال و زان کمال و فر و سیما دور دور

گرچه پیر کهنه‌ای در حکمت و ذوق و صفا

از شراب صاف ما هستی تو پیرا دور دور

چونک بینایان نمی‌بینند رنگ جام را

عقل خود داند که باشد جان اعمی دور دور

چون صریح و رمز قاضی می‌نداند جان او

دور باشد از دل او رمز و ایما دور دور

تا نبرد تیغ شمس الحق زنار تو را

جان تو باشد از آن لطف و چلیپا دور دور

تا ز خوبی بتان خالی نگردد جان تو

باشی از رخسار آن دلدار زیبا دور دور

گرچه اندر بزم شاهان تو بُدی سَردِه ولیک

چون در این بزم اندرآیی باشی این جا دور دور

تو شنیدی قرب موسی طور سینا نور حق

در حضور خضر بود آن طور سینا دور دور

سقف مینا گرچه بس عالیست پیش چشم تو

لیک پیش رفعتش بد سقف مینا دور دور

ای گران جان یا سبک شو یا برو از بزم ما

یا مکن مانند خود از عیش ما را دور دور

مطرب عشاق بهر من زن این نادر نوا

زانک هست از گوش کر این بانگ سرنا دور دور

#مولانا
#خداوندگار

30/04/2026

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

باز اندر پرده می‌شد همچنین تا هشت بار

ساعتی بیرونیان را می‌ربود از عقل و دل

ساعتی اهل حرم را می‌ببرد از هوش و کار

دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود

گردشی از گردش او در دل هر بی‌قرار

گاه از نوک قلم سوداش نقشی می‌کشید

گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار

چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت

تا دو صد پروانه جان را پدید آمد مدار

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند

ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان

مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود

ما درآمد سایه‌وار و شد برون آن مای یار

شمس تبریزی برفت اما شعاع روی او

هر طرف نوری دهد آن را که هستش اختیار

#مولانا

❤️🍀

29/04/2026

آینه‌یْ چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار‌؟

کرّ مادرزاد را با نالهٔ سرنا چه کار‌؟

هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا‌؟

طفلک نوزاد را با بادهٔ حمرا چه کار‌؟

دست زهره در حنا‌، او کی سلحشوری کند‌؟

مرغ خاکی را به موج و غرهٔ دریا چه کار‌؟

بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد

مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار‌؟

قوم رندانیم در کنج خرابات فنا

خواجه! ما را با جهاز و مخزن و کالا چه کار‌؟

صد هزاران ساله از دیوانگی بگذشته‌ایم

چون تو افلاطون عقلی‌، رو‌، تو را با ما چه کار‌؟

با چنین عقل و دل آیی سوی قطّاعان راه

تاجر ترسنده را اندر چنین غوغا چه کار‌؟

زخم شمشیر‌ست اینجا زخم زوبین هر طرف

جمع خاتونان‌ِ نازک‌ساق‌ِ رعنا را چه کار‌؟

رُستمان امروز اندر خون خود غلطان شدند

زالکان پیر را با قامت دوتا چه کار‌؟

عاشقان را منبلان دان زخم‌خوار و زخم‌دوست

عاشقانِ عافیت را با چنین سودا چه کار‌؟

عاشقان بوالعجب تا کشته‌تر خود زنده‌تر

در جهان عشق باقی مرگ را حاشا چه کار‌؟

وانگهی این مست عشق اندر هوای شمس دین

رفته تبریز و شنیده‌، رو‌، تو را آنجا چه کار‌؟

از ورای هر دو عالم بانگ آید روح را

پس تو را با شمس دین باقی اعلا چه کار‌؟

#مولانا

24/04/2026

خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بی تو بی عقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یار
آب جان محبوس می بینم در این گرداب تن
خاک را بر می کنم تا ره کنم سوی بحار
شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی
تا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوار
چشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیر
گر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار
#مولانا

24/04/2026
18/04/2026

گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر

بی‌رقیبش دادمی من بوسه‌هایی سیر سیر

بس خطاها کرده‌ام دزدیده لیکن آرزوست

با لب ترک خطا روزی خطایی سیر سیر

تا یکی عشرت ببیند چرخ کاو هرگز ندید

عشرت کدبانوی با کدخدایی سیر سیر

یک به یک بیگانگان را از میان بیرون کنید

تا کنارم گیرد آن دم آشنایی سیر سیر

دست او گیرم به میدان اندرآیم پای‌کوب

می‌زنم زان دست با او دست و پایی سیر سیر

ای خوشا روزی که بگشاید قبا را بند بند

تا کشم او را برهنه بی‌قبایی سیر سیر

در فراق شمس تبریزی از آن کاهید تن

تا فزاید جان‌ها را جان‌فزایی سیر سیر

#مولانا

17/04/2026

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر

خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

بلک دریاییست عشق و موج رحمت می‌زند

ابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر

صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوان

جام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر

پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست

آب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر

پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوخت

شد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر

زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگ

که نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر

می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویش

محو کن اندیشه‌ها را زان شراب چون شرر

دی بدادی آنچ دادی جمع را‌، ای میر‌ِ داد

بخش امروزینه کو‌؟ ای هر دمی بخشنده‌تر

بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملول

می‌پَر از باغی به باغی‌، این چنین کن پر شکر

#مولانا

15/04/2026

مرحبا ای جان باقی پادشاهِ کامیار

روح‌بخش هر قَران و آفتاب هر دیار

این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو

گر نخواهی برهمش زن ور همی‌خواهی بدار

تابشی از آفتابِ فقر بر هستی بتاب

فارغ آور جملگان را از بهشت و خوفِ نار

وارهان مر فاخرانِ فقر را از ننگِ جان

در رهِ نقاش بشکن جمله این نقش و نگار

قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته‌ست

ز آتش اقبالِ سرمد دود از جانش برآر

آن کسی دریابد این اسرارِ لطفت را که او

بی‌وجود خود برآید محوِ فقر از عینِ کار

بی‌کراهت محو گردد جان اگر بیند که او

چون زرِ سرخست خندان دل درونِ آن شرار

ای که تو از اصلْ کانِ زر و گوهر بوده‌ای

پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار

جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست

تابش آن کیمیا را بر مسِ ایشان گمار

#مولانا

Want your school to be the top-listed School/college in Kabul?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Website

Address


Kabul