13/07/2024
#رمان
#شيطان در چهره عشق 💔
#قسمت پایانی
نظریات و پیشنهادات تان را در کمنت بنوسید امید که مورد پسند تان واقع شده باشد.
رمان که فریب هوس را به نام عشق را میخورد یک پند بزرگی برای جامعه امروزی است که نباید به چرپ زبانی های کسی بازی بخوریم
😞💔
*آخرين قسمت*
نرگس صبحانه را با فامیل یکجا صرف کرد. بعد از تمام شدن صبحانه ظرف ها را شست. که، هر روز مادرش این کار را میکرد. بعد از تمام شدن ظرف ها وارد حمام شد. غسل کرد و لباس های جدید خود را پوشید. بعد از آن سراغ کتاب های خود رفت، کتاب های خود را یک به یک پاک کاری کرد و به نظم تمام چید. کتابچه های چتل نویس خود را جدا کرد، و کتابچه های پاک نویس خود را در قفسچه کتابهایش گذاشت. چشمش به کتابچه خاطراتش خورد، آنرا باز کرد در صفحه اولش عکس مریم را با یک نوشته با دست خطش دید. مریم نوشته بود، نرگس را دوست دارد و نرگس بهترین دختر روی زمین است. در صفحه بعدی نوشته دوست دیگرش را با دست خطش مشاهده کرد، نرگس همه را خواند. نام دوستانش را، عکس های آنها را و محل امضای شان را میبوسید. و توسط مهر قلبش آنها را نوازش میکرد، نرگس در صفحه دیگر کتابچه اش نوشته یی را دید که میخواهد داکتر شود، و در آینده مصدر خدمت برای جامعه باشد. این نوشته چشمان بادامی نرگس را مانند دریایی خروشان پر از آب کرد. سرانجام نزدیک های ۹ بجه شده بود، و ساعت های آمدن مریم نزدیک میشد، نرگس قلم را گرفت و به ادامه خاطرات خود میخواست چیزی نوشته کند، اما هیچ چیزی در ذهنش نمی آمد، هر قدر فکر کرد چی نوشته کند ولی ذهنش همکاری نمیکرد. قلم را کنار گذاشت و مبایل اش را باز کرد. یک بار خواست از چت فیسبوک دیدن کند که این کار را نکرد، و در کل آپلکیشن فیسبوک را از مبایل خود حذف نمود، گالری مبایل اش را باز کرد و تمام عکس هایش را پاک کرده، موبایلش را کنار گذاشت.
دوباره قلم را گرفت و میخواست در کتابچه خاطراتش چیزی نوشته کند، باز هم نتوانست و هیچ چیزی در ذهنش نه آمد، با تلاش زیاد این شهر حافظ یادش آمد و آنرا در کتابچه خاطراتش ثبت نمود.
ما آزموده یم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
همین که نوشتن شعر را تمام کرد، دروازه تکتک شد. دوید به سوی دروازه دید که مریم است، با مریم وارد خانه شدند. و مادرش مریم را خیلی خوش آمد گفت. و سرو صورت او را بوسید، نرگس با مریم وارد اتاقش شدند، و نرگس برای مریم گفت همه چیز آماده است. فقط مریم برود بیرون و ده دقیقه همرای مادرش گپ بزند و دوباره به اتاق برگردد، و کاری را که برایش گفته انجام بدهد. اشک مریم جاری شده بود و به زمین و زمان لعنت میفرستاد. بغض مانند سنگی شده بود که گلویش را فشار میداد، نمیتوانست حرف بزند. غمی به اندازه هزاران کوه بالای سینه مریم فرود آمده بود، نرگس برای مریم گفت لطفا قوی باش وگرنه به هدف مان نمیرسیم. مریم نرگس را به آغوش گرفت او را بوسید و سر و صورتش را دستمال کرد، و به هر چی زشتی، خرابی ، بی ناموسی، نامردی ، و بی رحمی دنیا لعنت کرد. مریم از اتاق بیرون شد و رفت به اتاق مادر نرگس. نرگس چوکی را که در زیر تلویزیون بود در وسط اتاق قرار داد، کوشش میکرد در سقف شکافی پیدا کند که دستمال را از آن عبور بدهد، نرگس وقت کم داشت و با عجله و شتاب دنبال شکافی بین چوب های سقف میگشت، نرگس سوراخی را پیدا کرد و چوکی را در زیر
آن قرار داد، به مشکل دستمال را از آن سوراخ گذراند، و سر دستمال را طوری گره زد که بتواند با یک کش کردن رهایش کند، نرگس در بالای چوکی بالا شد و گردن زیبایی خود را وارد دستمال کرد، و با آرامش تمام قامت زیبایش را استوار گرفت و سرش را با تمام بدنش آب ترازو کرد، نرگس با تمام ناامیدی و با یک عالم آرزو های به خاک گشته، کلمه شهادت را به زبان آورد، و یک قدم خود را از بالای چوکی حرکت داد. وحشت زده شده، و این وحشت جز وجودش بود، و آنرا چیز عجیبی نمیدانست. پنجه های پای نرگس در بالای چوکی بود، نرگس با جرءت تمام آنها را از چوکی رها کرد، و بدنش کاملا در هوا آویزان شد، مانند الفی بود که سرش را کج کرده است. نفسش میگرفت و نمیتوانست هوا را به شش های خود وارد کند، هر ثانیه یی که میگذشت پیش چشمانش سیاهی میرفت. یک زمان بود که تمام زندگی اش مانند فلم به سرعت از پیش چشمانش عبور کرد. به سرعت تمام طفلی اش را دید که چقدر پدر و مادرش برایش محبت میورزند. دوستانش را دید خاطراتش را با آنها به یاد آورد. خاطره داکتر شدن نیز از پیش چشمش عبور کرد. آهنگ میرمفتون در ذهن نرگس آمد که میگفت؛
گمانم آرزو هایم به گورستان میماند
زندگی اش به سرعت از پیش چشمانش گذر کرد مانند باد بهاری، ناگهان آشنایی وی با کریم به یادش آمد و با یک دنیا سوز و حسرت در دل گفت؛ ای کاش تمام جواهرات هستی مال من بود، آنها را میبخشیدم و این قسمت زندگی را حذف میکردم.
سر انجام در این گیر و دار بود که مرغ روح نرگس از قفس تنش پرواز کرد، و به ابدیت رفت. نرگس یک زمان احساس کرد سبک شده، هیچ دردی ندارد، نه کمر دردی، نه سرگیچی و نه استرسی ندارد. نرگس در کمال تعجب کسی را دید که در وسط اتاق آویزان اس، چند دقیقه یی آن تن ضعیف را مشاهده کرد، و احساس کرد آزاد است و میتواند پرواز کند. نرگس چند دقیقه یی تن بی جان خود را نظاره کرد، و خدا را از اینکه او را سبک کرده است خیلی سپاس کرد. او میخواست چند دقیقه یی بر جسم بی جان و پیکر خودش خنده کند ولی قرارش با مریم نمیگذاشت، چون نرگس نمیخواست در کنار انسان ها باشد از هر چی انسان جز مریم و مادرش خوشش نمی آمد. نمیخواست صدای گریه انسان ها را بشنود. ساعت نزدیک بود ده دقیقه شود که نرگس پرواز کرد و هر جایی که دلش خواست رفت، و رفت و احساس کرد شاد و گلگون است. مریم وارد اتاق شد، نرگس را در وسط اتاق آویزان دید، چوکی را از زیر تن نرگس دور کرد، و منظم در جای خودش گذاشت، عجله داشت توشکی را در زیر پیکر نرگس گذاشت، و بر اساس قراری که گذاشته بودند، سر دستمال را گرفت و کش کرد، گره دستمال را باز کرد و پیکر نرگس بر روی توشک افتاد. مریم با مشکل تمام پیکر نرگس را تا نزد کتاب هایش کشکرد، و توشک را در جای اصلی اش گذاشت. یک کتاب را در دست بی جان نرگس داد، و پیکر بی جان او را طوری قرار داد که گویا سجده میکند. تمام این ها را در ظرف دو یا سه دقیقه انجام داد، و قبلا آماده گی را گرفته و حتی چند باری تمرین کرده بود.
بعد از تمام شدن کار ها مریم، چیغ بلندی کشید و گفت؛ مادر مادرررررر.......... نرگسسسس، نرگس را چیزی شده است. از شدت صدای مریم حتی همسایه ها خبر شده بودند، همه ریختند به اتاق نرگس. همه آمدند و پیکر بی جان نرگس را دیدند، و مادرش بیهوش شد و پدرش در نهایت غم و اندوه دامن حسرت در بدن گرفت، و پیکر بی جان نرگس را میبوسید، زنان به روی مادر نرگس آب زدند و آنرا به هوش آوردند. برادران نرگس هر دو چون ابر بهاری بودند. زنان و حتی برخی مردان علت مرگ را جویا شدند، برخی از مریم سوال میکردند، که چی شده است؟ مریم گفت؛ _ من نزد مادرش بودم ، همی که به اتاق آمدم دیدم بیهوش افتیده بود و چیغ کشیدم، چند روز پیش میگفت قلبش درد میکند و گاهی احساس میکند از شدت درد میمیرد. شاید قلبش استاد شده باشد. مریم یکنواخت گریه میکرد و سرش را در بغل مادر نرگس گذاشته بود. برخی ها میخواستند سخنان مریم را باور نکنند، و مرگ نرگس را خودکشی، و یا زیر دستان مریم میدانند. مادر نرگس با وجودی که مانند مرغ سر بریده گریه میکرد، از مریم دفاع کرد. او را در بغل گرفت و گریان نمود. در نهایت قضیه تمام شد و نرگس با مرگ طبیعی از این جهان مرموز و وحشت زده خلاص و رخت سفر بسته کرد.
اعلان فوتی گرفتند، و کریم با حیرت تمام خبر مرگ نرگس را گرفت، و هیچی نگفت و سکوت کرد. بدن پاک و بی جان نرگس را شستند، عروسش کردند. با هزار گل و عطر زیبایی به خانه ابدی و در دل خاکش بردند. قلب مریم جهانی از راز شده بود، و تصمیم گرفت درس بخواند، با کوشش تمام از درجه دهم به سوم ارتقا کرد، کورس انگلیسی رفت و شاگرد لایقی شد، او در راه کورس به روی هر چی جوان لوده، ولگرد و دختر آزاری بود تُف میکرد و لعنت میفرستاد. و آنها را مانند سگ بی پدر میدانست که دنبال طعمه شکار اند. مریم خود را کاملا مانند نرگس با شخصیت ساخت و تصمیم صد در صدی گرفت که داکتر میشود و آرزوی نرگس را نیز پوره میکند. دوست کریم برایش گفت ویدیو نرگس را چی کرده ؟ کریم کفت ؛ هنوز نزدم است. دوستش گفت باید ویدیو را به نشر برسانیم. چون برخی سایت های استند که فلم های غیر مشروع و خراب را به نشر میرسانند و پول خوبی هم میدهند. کریم قبول نکرد، و گفت ؛ ابله خودم در او فلم استم اگر ای کار ره کنم آبروی خودم و پدر و مادرم میره. دوست کریم گفت حداقل ویدیو را برایش بدهد، اما کریم قبول نکرد. کریم مبایل را از جیبش کشید ویدیو را حذف کرد ، و رفت که رفت. ای کاش نرگس داستان ما میتدانست! کریم نمیتواند ویدیو را نشر کند و فقط بخاطر نرسانده او اخطارمیدهد
پايان اين رمان🥺
نظریات خود را کمنت کنید عزیزان
منتظر رمان بعدی باشید یک رمان عالی دیگر در نظر داریم