08/02/2026
همین حالا ثبت نام نمایید: https://forms.gle/GjGZNSfS7euZtGh18
با افتخار معرفی میکنیم تسهیلگران بینالمللی IGCSE و IA Level در Global Citizenship Education Bootcamp
حضور این اساتید باتجربه، یک فرصت طلایی برای دانشآموزان است تا:
🔹 با Qualificationهای معتبر Pearson بهصورت دقیق و کاربردی آشنا شوند
🔹 تفاوت IGCSE و IAL را بهتر درک کنند و مسیر تحصیلی مناسب خود را آگاهانه انتخاب نمایند
🔹 از تجربههای واقعی اساتیدی بهرهمند شوند که سالها در سیستم آموزشی بینالمللی تدریس کردهاند
🔹 برای آیندهای جهانی، دانشگاههای بینالمللی و فرصتهای تحصیلی بهتر آماده شوند
این بوتکمپ فقط یک برنامه آموزشی نیست؛
یک نقطه شروع آگاهانه برای ساختن آیندهای جهانی برای دانشآموزان ماست.
📌 اگر میخواهید فرزندتان با استانداردهای جهانی آموزش آشنا شود و با اطمینان مسیر تحصیلی خود را انتخاب کند، این فرصت را از دست ندهید.
🔗 ثبتنام از طریق: https://forms.gle/GjGZNSfS7euZtGh18
Inspiring Global Citizens 🌐
05/10/2025
دلنوشته: «تجلیل از روز والای معلم در سایهی در های بسته»
امروز در تقویم ما، روزی بزرگ و ارزشمند ثبت شده است؛ روزی که نه تنها یک مناسبت عادی، بلکه نمادی از احترام، سپاس و قدردانی از کسانی است که چراغ علم و معرفت را در دل تاریکی ها برافروخته اند. امروز، روز معلم است؛ روزی برای بزرگداشت انسان هایی که با اندیشه های روشن و قلب های سرشار از عشق، مسیر زندگی نسل ها را هموار ساخته اند.
اما افسوس و دریغ که این روز خجسته، در حالی فرا رسیده است که در های بسیاری از مکاتب به روی شاگردان بسته مانده و نسل جوان ما در شرایطی یأسآور و ناگوار قرار دارند. سکوت غمبار حیاط مکاتب، خاموشی تخته ها و نیمکت های خالی، همه و همه حکایت از تلخی روزگاری دارد که آیندهی هزاران کودک و نوجوان در سایهی محرومیت از آموزش، تیره و تار شده است.
با این همه رنج و سختی، ما باز هم قلم را بر می داریم تا در میان این تاریکی، مشعل امید را روشن کنیم و یاد استادانی را گرامی بداریم که هیچ گاه از رسالت مقدس خویش دست نکشیده اند. استادانی که حتی در سخت ترین شرایط، با کمترین امکانات و در خاموش ترین فضا ها، باز هم تلاش کردند تا صدای دانش خاموش نشود و شعلهی معرفت به خاموشی نگراید.
معلم تنها آموزگار کتاب و قلم نیست؛ او معمار اندیشه هاست، پرورش دهندهی روح و سازندهی آینده است. اگر امروز ما توان سخن گفتن داریم، اگر میتوانیم از حق و عدالت یاد کنیم، اگر میتوانیم در برابر دشواری ها ایستادگی نماییم، همه و همه ثمرهی زحمات بیپایان استادانی است که روزگاری دست ما را گرفتند و راه را نشان مان دادند.
استادان عزیز!
هرچند مکاتب خاموش و درهای آموزش بسته است، اما قلب های شاگردان تان هرگز بسته نیست. ما در سکوت خانه ها و در غربت زمانه، باز هم با افتخار از شما یاد میکنیم.
شما شمع های فروزانی هستید که برای روشنایی نسل ها سوختید؛ شما باغبانانی هستید که در زمستان های سرد، امید به بهار را در دل نهال ها زنده نگه داشتید.
روز معلم امسال، شاید بیش از هر سال دیگری، نیازمند تأمل و اندیشیدن است. این روز باید به ما یادآور شود که ارزش معلم فراتر از دیوار های مکتب است. رسالت او در قلب و جان شاگردانش ریشه دارد و هیچ قدرتی نمیتواند این پیوند معنوی را از میان ببرد.
امروز، ما با همهی اندوهی که از بسته بودن مکاتب داریم، باز هم سر تعظیم در برابر مقام والای شما فرود میآوریم.
باشد که فردا های روشن فرا رسد؛ باشد که دوباره دروازه های مکاتب باز شود و صدای خنده و یادگیری، سکوت غمبار کلاس ها را بشکند. باشد که قلم دوباره بر تخته ها بلغزد و امید دوباره در دل شاگردان جان بگیرد.
در پایان، در این روز مبارک و خجسته، از اعماق دل و جان، به تمام استادان وطن خویش میگوییم: شما را سپاس، شما را تقدیر، و شما را ارج مینهیم. نام و یاد شما هرگز در غبار فراموشی گم نخواهد شد، زیرا شما معماران فردای روشن این سرزمین هستید، روز فرخنده تان مبارک باد.
نویسنده: "علی اکبر رحیمی"
30/09/2025
کاش دنیا جای قشنگ تری می بود...
______________________________________🌍✨🌱
جایی که آدم ها برای زندگی کردن، فقط زندگی می کردند، نه برای بقا جنگیدن. جایی که نفس کشیدن آسوده بود، نه همراه با دلهرهی فردا. کاش دنیا آن قدر پیچیده نبود که گاهی ساده ترین آرزو ها، دست نیافتنی به نظر برسند؛ مثل آرامش، مثل صداقت، مثل یک لبخند واقعی.
کاش دنیا جایی بود که در آن کودک بودن یک نعمت بی شرط بود، نه مسئولیتی زود هنگام. جایی که کودکان کار، مفهومی نداشت. مدرسه ها پر بود از صدا های خنده، نه سکوت نگاه هایی که چیزی برای گفتن ندارند.
کاش هیچ کس ناچار نبود کشورش را ترک کند تا زنده بماند. کاش کسی از وطنش فرار نمی کرد، چون وطن، خانه بود نه میدان جنگ، نه دیوار سیمانیِ ناامنی.
کاش آدم ها کمتر قضاوت می کردند، بیشتر می فهمیدند.
کاش به جای اینکه دنبال تفاوت ها بگردیم، دنبال شباهت ها می بودیم.
می دیدیم که همهی ما درد داریم، امید داریم، می ترسیم، دوست داریم...
شاید آن وقت این قدر از هم دور نمی شدیم.
کاش دنیا جای قشنگ تری می بود...
جایی که مهربانی ارزش بود، نه نقطه ضعف.
که اگر کسی گریه می کرد، بی قضاوت بغلش می کردند.
که اگر کسی شکست می خورد، سرزنش نمی شد، حمایت می شد.
کاش انسانیت هنوز در اولویت بود. نه سود، نه قدرت، نه برتری.
گاهی به خودم می گویم شاید دنیا آن قدر ها هم زشت نیست. شاید قشنگی هنوز هست، فقط کم رنگ شده. شاید در نگاه مادری که نگران فرزندش است، در صدای دوستی که حال تو را می پرسد، در غریبهای که در سکوت برایت در دلش دعا میکند... هنوز نور هست.
اما این کافی نیست.
دنیا برای قشنگ تر شدن، فقط امید نمی خواهد، عمل هم می خواهد، اینکه از خودمان شروع کنیم. از رفتار های کوچک، از انتخاب های ساده. از اینکه امروز، فقط امروز، کمی مهربان تر باشیم.
شاید اگر همه فقط یک ذره بیشتر انسان باشند، دنیا هم یک ذره قشنگ تر شود.
و این، شاید بزرگ ترین آرزوی این روز های من باشد:
کاش دنیا جای قشنگ تری می بود... و کاش ما، کمکش کنیم تا بشود.
نویسنده: «فرشته آترین»
27/09/2025
و امروز، من میخواهم بنویسم…
بنویسم از دردی که در چشمان کودکان مهاجر، جا خوش کرده است. از بغضی که به ظاهر، کوچک است اما هزار قصه در دل دارد. با اینکه هنوز خودم مهاجرت نکردهام،
با اینکه هنوز طعم کندن و کوچیدن را نچشیدهام،
اما باز هم دلم گواهی میدهد که من هم مهاجرم. نه به خاطر گذرنامهام، نه به خاطر شهر محل تولدم، بلکه چون مهاجر بودن را با تمام وجودم حس کردهام در نگاههایی که بیپناهاند. در وجود کودکانی که خستگیشان بیشتر از سنشان است،و در سکوتی که میان تمام لبخندهای ساختگیشان خانه کرده است. درست است که در افغانستان به دنیا نیامدهام، اما ریشههایم از از آنجاست و هنوز پابرجاست، حتی اگر من آنجا به دنیا نیامده باشم.
گاهی دل ،گاهی درد و گاهی هم فقط یک حس عمیق و بینام، تو را پیوند میزند به سرزمینی که شاید هرگز آن را ندیده باشی.
و حالا وقتی که همهچیز سکوت کرده، این قلم است که به صدا میآید، مینویسد، از غم، از درد، از آواره بودن، از اینکه چقدر سخت است وقتی حتی خانه هم جایی برای ماندن نیست. وقتی مکتب بسته شد، انگار پنجرهای از امید به رویمان بسته شد. تختهسیاه خاموش ماند، صندلی ها تنها شدند، و صدای زنگی که صدای زندگی و شور بود، در سکوت خاکستری حیات، گم شد. مهاجرت از جایی که به آن دل بستهای، مانند کندن ریشه از خاکیاست که با اشک و لبخند آبیاریاش کردهای. ما رفتیم، نه با شوق دیدن دنیای نو، بلکه با اندوه با درد و با هزاران رنج خفته در ذهن و ضمیر. در چشمان کودکانی که آخرین بار از پشت پنجرهی مکتب به بیرون نگاه کردند، غمی که با واژه نمیشود گفت. تختهسیاهی که روزی پر از واژههای امید بود، حالا گرد و غبار گرفته و تنها، انتظار میکشد، که شاید روزی دوباره صدای معلم، سکوت آن را بشکند.
مهاجرت فقط جابجایی نیست، جا گذاشتن است؛ جا گذاشتن خندههای کودکانه، دوستیهای بیریا، رؤیاهایی که بر کاغذهای دفتر نقاشی میشدند و سختترین بخشش، جا گذاشتن مکتب است؛ جایی که نه فقط درس، که زندگی را در آن یاد میگرفتیم. مهاجرت کلمه ای ساده اما در دل اش هزار درد پنهان است، نه فقط رفتن از یک خانه از یک شهر یا یک وطن، بلکه جدا شدن از ریشه از خاطره از آدم های که بی صدا در قلبت مانده است. مهاجرت یعنی بسته کردن تمام زندگی و تمام خاطره ها در چند چمدان و جا گذاشتن دلت در گذشتههااست.
مهاجرت یعنی خندیدن با هزار بغض و شروع کردن دوباره در جایی که هیچ کس ترا نمیشناسد. جایی که شاید لهجه ات غریب است، نگاهت غریبه ودلت همیشه آنسوی مرزها جا مانده.
گاهی میروی تا زنده بمانی نه برای زندگی، گاهی راهی میشوی نه از روی اختیار بلکه از روی اجبار ونا چاری و تمام چیزی که با خود داری امید کوچک است در دل شب های بزرگ.
مهاجرت یک جابجایی نیست بلکه یک زخمی هست که هر بار با خاطرهای باز میشود، مهاجرت یعنی دل کندن از وطنات اما پناه بردن به جای که ترا قبول نمیکند و بدتر از همه جای که حتی حق آموزش را هم به چشم منت، نگاه می کنند نه حق. گاهی خیال میکردیم که اگر از خاک جنگ زده بگذریم اگر از مرزها عبور کنیم اگر به کشوری برسیم که آسمانش صدای انفجار ندارد همه چیز درست میشود. گاهی هم به فکر این که در آنسوی مرز مکتب هست آرامش هست زندگی دوباره و آینده روشن
اما بی خبر از اینکه که گاهی حتی در سرزمینهای امن هم دروازه ها بسته می ماند؛ نه با آتش وتفنگ بلکه با کاغذ ها ، امضاها، قانون ها و یا هم بخاطر اینکه پناهندهایم در مکتب را میبندند و اینجاست که کودکان مهاجر اولین قربانی هستند که معنای این جدایی و آوارهگی را با تمام وجود حس میکنند آنان از وطن و سرزمین مادریشان می گذرد با این امید که در جایی دیگر در سایه امنیت و آرامش مکتب باز باشد که تخته ها تمیز صداها آرام و آینده روشن، ولی باز هم دفتر ها بسته می ماند رویا هایشان نیمه کاره و قلب ها پر از دلتنگی و امید.
و با این همه ما هنوز امید داریم، امید به روزی که دوباره درها باز شوند. روزی که مکتبها دوباره پر شوند از صدای خنده های کودکان. روزی که دیگر هیچ کودکی قربانی جنگ و بیعدالتی نباشد. روزی که مهاجرت پایان آوارگی باشد نه آغاز تنهایی و در آن روز ما نه با بغض که با لبخند به گذشته نگاه خواهیم کرد. تا آن روز دفترها را بسته نمیگذاریم رویاها را نیمه نمیگذاریم و امید را از دلها بیرون نمیکنیم زیرا ایمان داریم که آینده، جایی است که در آن درها دوباره باز میشوند...
نرگس محسنی
متعلم صنف دوازدهم
24/09/2025
از کنار کوچہ ای گذشتم کہ در انتھایش مکتبی بود؛ مکتبی کہ زمانی پناہی رویا ھای کوچک بود، اما حالا در ھای آھنین اش بہ روی کودکان مھاجر بستہ شدہ است. صدای خندہ ھای صبحگاھی و دویدن ھای کودکانہ خاموش شدہ، جای آن را سکوتی سنگین و نگاہ ھای پر از سوال گرفتہ است.
کودکان مھاجر گناھی ندارند جز آنکہ میان جنگ و فقر چشم بہ جھان گشودند. آرزوی شان نہ چیزی بزرگی است، نہ غیر ممکن؛ فقط نشستن پشت نیمکت ھا، گرفتن قلم، یاد گرفتن الفبا و نوشتن نام خودشان.
اما درھای بستہ، رویا ھایشان پشت دیوار ھای زندانی کردہ است.
ھر بار بہ چشمانشان نگاہ میکنم، بغضی در گلویم می نشیند. حس میکنم این محرومیت نہ تنھا آیندہ آنان، بلکہ وجدان ما را زخمی کردہ است. کودکی کہ امروز از آموزش محروم میشود، فردا از زندگی محروم خواھد شد. و این فقط زخم بر دل او نیست بلکہ زخم بر دل جامعہ است.
اما ھنوز امید ھست، ھنوز می توان کتابی در دست ھای کوچک شان گذاشت، ھنوز می توان با صدای خود درھای بستہ را کوبید و از جھان خواست کہ دوبارہ این پنجرہ ھای نور را بگشاید.
شاید ما نتوانیم ھمہ این مشکلات را حل کنیم اما می توانیم صدایمان را بہ گوش دیگران برسانیم، می توانیم کمک کنیم تا حتی یک کودک کمتر پشت در ھای بستہ بماند.
کاش روزی برسد کہ ھیچ کودکی، نہ در پاکستان و نہ در و ھیچ نقطہ ای از دنیا، بہ خاطر مھاجر بودن از حق آموزش و تحصیل محروم نباشد؛ و ما ھمہ در ساختن آن روز سھیم باشیم.
نویسندہ: زینب طنین
متعلم صنف: 10
20/09/2025
« صدای سکوت از اعماق کتاب ها »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی که به سمت کیف مکتبم می روم، کتاب هایم را می بینم دقیقاً صدای معلم همان مضمون گوش هایم را نوازش می کند و عکس لبخندش به ذهنم خطور می کند و با مهربانی می گوید بچه ها خوش آمدید و بنشینید!
ناگهان ترس به ذهن و دلم غالب می شود و کابوس از وحشت، تنم را فرا می گیرد، انگار که به خواب عمیق فرو رفته بودم.
وقتی چشمانم را باز می کنم، می بینم همه جا آرام و خاموش هست ولی شدت این همه تشویش و نگرانی هر لحظه روحم را آزار می دهد.
دلم می خواهد دوباره به مکتب بروم و با شور کیفم را پشت کنم، به یاد لحظاتی می افتم که صدای هم صنفی هایم مرا وادار می کرد تا از خواب برخیزم و دیگر چشمانم را نبندم، ولی باز هم فکر می کنم که هنوز هم که هنوز است امیدی در راه هست، منتظر شور و اشتیاق بچه ها هست.
منتظر شنیدن این حرف های کوچک و نوازش کننده شاگردان خورد سال هستند که از شوق و ذوق از معلم شان سوال می کنند؛ استاد کار خانگی فردای مان چیست؟
از کدام درس باید بنویسیم؟
استاد چی وقت رخصتی های مکتب تمام می شود؟
اینها، صدای کودکان و نو نهالانی است که تازه در مسیر علم و دانش گام های شان را با امید تازه برداشته اند و مشتاق هستند تا بفهمند چی وقت درهای مکاتب به روی شان باز می شود!
هر کدام شان با دلهره و دلواپسی راجع به باز شدن مکتب فکر می کنند.
وقتی که می اندیشم، دقیقاً حس مشابه به این چیز ها مرا در خود فرو می برد.
و فکر می کنم که صدای زنگ مکتب به گوشم می آید، و خبر می کند، وقتی صف شده باید در برنامه سر صف شرکت کنم.
ولی باز یاد از آن روزی می کنم که معلمان گفت؛ صبر را پیشه کنید و در هر حالت خدا با شماست و توکل داشته باشید.
چنان این افکار مرا وادار می کند تا دست از یادگیری و آموزش نباید بر دارم.
باید قلم را بردارم و تا سرحد بی پایان بنویسم و نقل از این رویداد ها کنم.
نباید این اتفاقات را مانع از کوشش و تلاش دانست، باید حواس مان را جمع کنیم و فشرده تر بالای اهداف مان متمرکز باشیم.
بعد از هر تاریکی، روشنایی هست و بعد از هر زمستان، بهاری هست که با شکوفه ها، لطافت و ظرافت های نو به وجود می آیند، رنگ از قشنگی و سرسبزی را به خودش می گیرد.
پس نباید این محدودیت ها را زنجیر از فلاکت و شکست دانست، باید چنان شجاعانه قلم و کتاب بر دست داشته باشیم و کوشش کنیم که با بسته بودن درهای دانش، خودمان برای خود معلم و راهنما باشیم.
باید خودمان را هدایت کنیم و انگیزه بدهیم، که راه بیرون رفت از این شرایط هست نباید امید و آرزوی خود را از دست داد، بعد از هر سختی، آسانی هست و بعد از هر تاریکی روشنی، پس باید با سختی ها روبرو شد و با ثبات و پایداری با آنها مقابله کرد.
هیچ کامیابی بیرنج میسّر نگردد و هیچ کوششی بیزحمت به ثمر ننشیند.
پس با گام های استوار و عزم راسخ قدم به مرحله دشوارتر از زندگی برداریم!
ما قوی می شویم از همان جای که ضعیف شده ایم، و رشد می کنیم از همان جای که زخم خورده ایم.
علم، امید و تلاش شعار هر یک ما باید باشد!
«علی اکبر رحیمی»
متعلم صنف دوازدهم
15/09/2025
« امید اما پشت قفل های آهنین »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیچ کس تصور نمی کرد روزی برسد که دروازه های مکتب برای همیشه بسته شوند؛ روزی که زنگ ها خاموش گردند و خنده های همصنفان در سکوتی سنگین گم شود. ما همیشه خیال میکردیم مکتب مثل خورشید است؛ هر صبح طلوع می کند، روشنایی می پراکند و فردا را وعده میدهد. اما ناگهان همه چیز فرو ریخت، نیمکت ها بی صدا شدند، تخته ها از یاد رفتند و آیندهای که با دست های کوچک می ساختیم، پشت قفل های آهنین جا ماند.
کاش آن روز وقت توقف میکرد؛ کاش لحظه ها آرام تر میگذشتند تا بیشتر به چشم های خستهی معلمان نگاه کنیم، بیشتر با دوستان مان دست در دست بمانیم، بیشتر به درس توجه کنیم. کاش میدانستیم آخرین بار است؛ آن وقت حتی دیوار های ترک خوردهی کلاس را در آغوش میگرفتیم، نیمکت های شکسته را نوازش میکردیم و بوی آخرین صفحهی کتاب را در جان مان جاوید میساختیم. اما ما بیخبر بودیم، ساده و غافل؛ و فردایی را که انتظارش را داشتیم، همان جا پشت دروازه های بسته دفن کردند.
امروز هر بار که از کنار ساختمان های خاموش مکاتب میگذریم، قلب مان مثل برگ خشکیدهای در باد میلرزد. پنجره های شکسته شبیه چشم هاییاند که سال ها گریستهاند، حیاط های خالی چون دفتری نیمه نوشتهاند که هیچ کس ادامهاش را ننوشته است.
نسیمی دیگر دفترچه های ما را ورق نمیزند، صدایی دیگر در راهرو ها انعکاس نمی یابد؛ تنها سکوتی سرد، که هر لحظه استخوان های امید را بیشتر می فرساید.
سر در گم هستیم؛ سر در گم در کوچه هایی بی راه که نه آغازش را میدانیم و نه پایان، در روز هایی بیفردا.
کودکان با کتاب های بسته در بغل، بی هدف پرسه میزنند؛ جوانان با رویا های زخمی، در آپارتمان های خاموش اسیرند؛ و ما همه شبیه پرندگانی هستیم که هنوز بال دارند، اما آسمان از آنها دریغ شده است.
مکاتب بسته شدند، و با آنها نه تنها در های دانش، که در های امید هم قفل شد. مکاتب بسته شدند، و با آنها نه تنها خنده های دیروز، که فردا های روشن نیز خاموش گشت.
مکاتب بسته شدند، و ما ماندیم با دلی پر از حسرت؛ حسرتی به وسعت دنیا، حسرتی برای فردا هایی که هرگز به ما نرسیدند.
نویسنده: فرشته آترین
متعلم صنف نهم
12/09/2025
به نام خدایی که قلم را آفرید تا ما بتوانیم از رنج ها بگوییم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز نمیخواهم از آمار حرف بزنم ،نه از قوانین و نه از ممنوعیت ها…
فقط میخواهم از «دلتنگی» بگویم از کودک مهاجری که با چشمان پر از اشتیاق، هر روز از کنار دروازهای بسته عبور خواهد کرد؛ دروازهای که نامش” مکتب”بود.
کودکی که در گوشهی کوچه مکتبش ایستاده، نه از سرما میلرزد، نه از سکوت کلاس ها میترسد؛
فقط نگاهش را دوخته به دروازه ای که روزی با لبخند واردش میشد،
و امروز به رویش بسته شده.
ما مهاجر شدیم…
نه به انتخاب، که به اجبار زمانه؛
با کتابچه نیمه تمام، با کیف هایی که پر از رویا های ناتمام اند.
آمده بودیم تا درس بخوانیم،
تا مرز ها را با سواد و دانایی از میان برداریم.
تا ما هم مثل تمام آدم ها از هر گوشه جهان، صدای خود را پیدا کنیم.
اما امروز، در جایی که نام مکتب را میبرند، دلتنگی میبارد.
نه زنگ تفریحی هست، نه صدای معلمی که بگوید:”بچه ها، امروز چی یاد گرفتیم؟”
با این همه، هنوز چراغی روشن است.
چراغی به نام امید…
به نام مادرانی که هر شب با دستان پُر از دعا، آینده ای روشن برای فرزندان شان آرزو میکنند.
به نام پدرانی که در غربت کارگری میکند تا بتواند فقط کتابچهی برای فرزنداناش بخرد.
به نام کودکانی که حتی وقتی راهی به مکتب ندارند، در گوشهی خانه صدای خود را مینویسند.
و ما هنوز امیدواریم که روزی دوباره دروازه های دانش بر رویمان باز شود.
و صدای خنده ها کودکان از داخل صحن مکتب شنیده شود نه صدای گریه های آن ها از پس دروازه .
"فاطمه بهرامی"
متعلم صنف یازدهم