14/04/2020
📌
یک روز دوستی یک سوال چالشی پرسید و گفت اگر روزی کاره ای بشوی و بتوانی فقط یک کار انجام دهی، چه برنامه ای را اجرا می کنی؟
پاسخم این بود که اشتغال پایدار ایجاد می کنم. اگر شخصی شغل داشته باشد خودش بهترین تنظیم کننده برنامه های زندگی شخصیش است و نیازی نیست که دولت در شخصی ترین امور افراد دخالت کند.
با رشد منفی اقتصادی پیش بینی شده و با وضعیتی که پیامد مجموعه ای از بی تدبیری هاست با مساله جدی در اشتغال مواجه خواهیم شد.
بیکار شدن و یا عدم دسترسی به شغل پایدار یکی از عوامل اصلی ایجاد استرس است و البته یک تفاوت هم با سایر عوامل دارد و اینست که عامل استرس اگر فوت یکی از عزیزان، طلاق و سایر موارد باشد با گذشت زمان بهبود می یابد اما این عامل با گذشت زمان شرایط حادتری پیدا می کند و اثر روانی بیکاری بر فرد و جامعه به شکل بروز ناهنجاریها خود را نشان می دهد.
یک نکته مهم در اشتغال کسب مهارت و شایستگی است و یادگیری از طریق کارآموزی و کار عملی است که البته در سیستم تحصیلاتی ناکارای ما خاصل نمی شود. نکته دیگر عدم ارزشگذاری مشاغل است. در جامعه به همه مشاغل نیاز است و حتی مشاغلی که ممکن است به نظر نیایند نبودنشان می تواند زندگی جمعی ما را مختل کند مثلا دوستان نازنین پاکبان که کار تمیز کردن و قابل سکونت کردن شهر را انجام می دهند و مشاغل خدماتی فنی و غیر فنی و هر کاری که خلق ارزش می کند قابل احترام است. در هر شرایطی با توجه به بازار تقاضای شغلی بهترین کار در دسترس را می توانیم انتخاب کنیم و انجام دهیم.
در همین راستا یک خدمت جانبی که همیشه برای افراد و کارفرمایان انجام داده ام معرفی افراد برای اشتغال بوده است و گره های زیادی از کار افراد گشوده شده است.
در همین راستا یک پویش تعریف کرده ام به نام پویش اشتغال که مخصوصا برای سال جاری بسیار پراهمیت خواهد بود.
لذا از کارفرمایان که تمایل دارند، درخواست دارم تا نیازهای اشتغالی خود را به من بدهند تا در شبکه های اجتماعی منتشر کنم و به آنها در جذب همکار حمایت بدهم. از افرادی هم که به دنبال اشتغال هستند و در نیازهای کارفرمایان اعلام می شود درخواست دارم تا رزومه ارسال کنند تا شرایط اشتغال تسهیل شود.
پ ن: تصویر مربوط آموزش دیدن تعوض روغن است تا اگر روزی نیاز شد شغلم باشد بتوانم انجام دهم!
12/04/2020
📌
چرا در خانه نمانیم؟!
بهترین سیاست برای کنترل و کاهش ابتلا به کرونا فاصله گذاری اجتماعی است. اما اگر با تفکر ترکیبی به این پدیده نگاه کنیم، آیا چنین طرحی امکانپذیر است؟
اگر یک فرد پس انداز مناسب و موقعیت شغلی باثباتی داشته باشد و نگران درآمد آتی نباشد، بهترین گزینه ماندن در خانه است تا احتمال ابتلا و انتقال ویروس را کاهش دهد. اما کسی که چنین شرایطی ندارد، اگر به سر کار برود و به فعالیت اقتصادی ادامه دهد احتمالا در معرض بیماری و مرگ است و اگر در خانه بماند قطعا میمیرد! اینجاست که گزینه احتمالی از گزینه قطعی ریسک کمتری برایش دارد!
همینطور برخی از کشورها این امکان را دارند اما برخی هم درآمد و هزینه بهروز و اقتصاد شکننده دارند و این مساله به منزله سقوط اقتصاد و نتیجتا سقوط سیاسی آن کشورهاست.
ایران با تفکر موجود گریزی از انتخاب بازگشایی فعالیت اقتصادی ندارد. البته تفکری که پشت آن وجود دارد یک تفکر سرمایهداری است و در این محاسبات انسان هم به عنوان یکی از عوامل تولید یک ارزش ریالی دارد! مثلا دیه هر فوت و تعداد افرادی که تلف شوند تا اقتصاد سقوط نکند، یک عدد قابل محاسبه است. ناگفته نماند نرخ دیه هم 100 شتر است!
این محاسبات منطقی است اما انسانی نیست. ما ادعای حکومت اسلامی داریم و در اسلام کشتن یک نفر مثل کشتن تمام انسانهاست. البته این تفکری است که خانم مرکل در عمل دارد و گفته است که کشتهها برای ما عدد نیستند!
هر نفر که جانش را از دست دهد، اثر اجتماعی دارد که اگر در معادلات لحاظ نشود، در یک دینامیزم سیستمی بعد از یک سلسله پیامد، اثرش به اقتصاد بر می گردد. البته در این میان با یک داروینسیم اجتماعی، افرادی که به امکان پیشگیری، تشخیص و درمان دسترسی ندارند بیشتر تلف میشوند.
ترامپ هم چنین تصمیمی دارد و گفته: قصد دارم تصمیم مهمی بگیرم و امیدم به خداست! همچنین سوید که یک دولت پاسخگو دارد و بعید میدانم مانند انگلیس و ایتالیا بتوانند ادامه دهند. میماند ایران که با این سیاست خطرناک صورت مساله را پاک کرده تا از مساله های بعدی که پیامدش را نمی داند جلوگیری کند!
نرخ مرگ و میر ناشی از سوانح رانندگی در ایران هر نیم ساعت یک نفر و در روز حدود 50 نفر است و هر روز که از خانه بیرون میرویم با یک احتمال به خانه برنمیگردیم. حالا با کرونا به این عدد چند تا 50 نفر دیگر در روز افزوده میشود تا بتوانیم به قول مقامات به طور مسالمتآمیز با کرونا به کار و زندگی ادامه دهیم.
پ ن: این تابلو هدیه دوست عزیزم آقای میلاد محمدی است با یک شاه بیت در تببین اهمیت وجودی هر انسان و اثرش در هستی!
10/04/2020
📌
دهه شصت روزهای بارانی بیشتری داشت. مدرسه هم هرگز به خاطر باران یا برف تعطیل نشد. فقط یک روز برفی که سوم ابتدایی بودم و اتفاقا قرار بود برای مسابقه قرآن به شهر بروم مینیبوس که معلمها را از شهر میآورد نیامد و من هم به مسابقه نرسیدم. آن یک روزی هم که قرار بود مدرسه نروم باز رفتم!
روزهای بارانی، مدرسه برقرار بود و خوشحالی جمعی بزرگترها از بارش به ما هم سرایت میکرد.
روزهای بارانی کار کشاورزی و دامداری تعطیل میشد و پدرم هم سر زمین نمیرفت و گوسفندان هم در آغل میماندند.
ظهر که تعطیل میشدیم راه مدرسه که در بالاترین نقطه ده بود تا خانه را زیر باران میرفتیم و خبری از چنر و حتی لباس مناسب هم نبود. کلاههایم هم همیشه اول فصل سرد گم میشد.
گاهی رنگین کمان در منظره غربی بالای آبگرم خودی نشان میداد و حتی رنگهای رنگینکمانی بنزین و گازوئیل شسته شده در آب جاری شده هم جلوه میکرد.
به خانه که میرسیدم برخلاف معمول پدرم داخل اتاق نشیمن بزرگ گوش به رادیو و اخبار جنگ بود. روی سماوری که در طاقچه کوتاه اتاق بود، چایی دم کشیده پدر بهراه بود. یک حوله نخنما شده نه چندان تمیز هم روی قوری چینی میگذاشت تا چایی دم بکشد. هنوز هم این عادت را دارد.
به محض رسیدن، کیف سبزرنگی که یک بار به بخاری کلاس چسبیده بود و یک طرفش سوخته بود و پدر یک وصله ناجور به آن زده بود را میگذاشتم کنار و با پدر دست میدادم. زبری دستانش در گرمیش پنهان میماند. برایم چای میریخت کمی پررنگتر بود اما قند بیشتر تلخیش را میگرفت.
پاهایم را که خیس بود و البته جورابهای نیمهکار که از ناحیه پاشنه و شست سوراخ بود را میچسباندم به قسمت منبع نفت چراغ علاءالدین و از طلق کنارش به شعلهای که نیمش آبی و نیمش زرد بود خیره میشدم و پیچش را میچرخاندم تا به پتپت میافتاد.
صبوری کردن برای خوردن آنچایی تا خنک شود اغلب ممکن نبود و از پارچ قرمزرنگ پلاستیکی که مکمل بساط چای بود لیوان را لبالب میکردم و با هم چایی میخوردیم. پدر از نعلبکی هورت میکشید و من هم صدای خرد کردن قند زیر دندانهایم بلند بود. این صداها اصلا آزاردهنده نبود.
چقدر خوب بود گاهی پدر در خانه میماند.
من هنوز هم چای خوردن را یک لذت جمعی میدانم. با هم چای خوردن به من لذت شات زدن میدهد! یکی از آرزوهای زندگی متاهلیم هم اینست که زنوشوهری بنشینیم چای بخوریم.
این روزهای قرنطینه که پدرها بیشتر در خانه هستند میتواند همینقدر لحظات زیستنی خلق کند و طوری لذتبخش باشد که اثرش برای همیشه برای بچهها بماند.
دم را غنیمت دان!
Seize the moment
#قرنطینه #منش
09/04/2020
📌
عشق و انتظار
امروز یاد زن قرمزپوش میدان فردوسی تهران افتادم که سی سال بها نشانهای که قرار گذاشته بود با لباس قرمز و کفش و جوراب و بغچه قرمز سر قرارش هر روز در گوشه شمال شرقی میدان میایستاد و درمیان عابران به دنبال یار بیوفایش میگشت!
انقلاب هم شد به قرمزیهایش روسری قرمز اضافه شد و در از پا افتادنش هم عصایی قرمز!
سرانجام در سال ۶۱ مرگ امانش نداد تا بر سر قرار و قولش بایستد!
این شهر همین تهران، چنین انتظاری به خود دیده است! شاید آخرین باشد اما الهام بخش است.
اگر چند ساعت و چند روز انتظار کشیده باشید، سختی تحمل آن لحظات کشدار و رنجآفرین را چشیدهاید!
من هم در اوان جوانی در ضلع شمال شرقی میدان انقلاب چند ساعت منتظر کسی ماندم که هرگز ندیده بودم و بعدا هم ندیدم. آن سالها که آشناییها با چت یاهو و پرسیدن asl بود و آمدنها و رفتنهای نه چندان جدی اما هنوز آن انتظار بیدبدار یادم هست و دیگر در شمال شرقی هیچ میدانی قراری نمیگذارم!
در فیلم طولانی لیست شیندلر هم که سیاه و سفید ساخته شده است، فقط یک جا دختربچهای در میان جمعیت لباس قرنز به تن دارد! شاید نمادی زیرکانه از رنگ عشق، رنگ امید و رنگ انتظار روزهایی که خواهد آمد آن هم در ظلمت مرگآور آشویتش!
به نظر شما منتظر بودن چه کارکردی دارد؟
چرا همه ادبان هم پیروان خود را چشم به راه آمدن کسی گذاشتهاند؟
انتظار و منتظرماندن چگونه می تواند تعالیبخش و رشددهنده باشد؟
09/04/2020
📌
عشق و انتظار
امروز یاد زن قرمزپوش میدان فردوسی تهران افتادم که سی سال بها نشانهای که قرار گذاشته بود با لباس قرمز و کفش و جوراب و بغچه قرمز سر قرارش هر روز در گوشه شمال شرقی میدان میایستاد و درمیان عابران به دنبال یار بیوفایش میگشت!
انقلاب هم شد به قرمزیهایش روسری قرمز اضافه شد و در از پا افتادنش هم عصایی قرمز!
سرانجام در سال ۶۱ مرگ امانش نداد تا بر سر قرار و قولش بایستد!
این شهر همین تهران، چنین انتظاری به خود دیده است! شاید آخرین باشد اما الهام بخش است.
اگر چند ساعت و چند روز انتظار کشیده باشید، سختی تحمل آن لحظات کشدار و رنجآفرین را چشیدهاید!
من هم در اوان جوانی در ضلع شمال شرقی میدان انقلاب چند ساعت منتظر کسی ماندم که هرگز ندیده بودم و بعدا هم ندیدم. آن سالها که آشناییها با چت یاهو و پرسیدن asl بود و آمدنها و رفتنهای نه چندان جدی اما هنوز آن انتظار بیدبدار یادم هست و دیگر در شمال شرقی هیچ میدانی قراری نمیگذارم!
در فیلم طولانی لیست شیندلر هم که سیاه و سفید ساخته شده است، فقط یک جا دختربچهای در میان جمعیت لباس قرنز به تن دارد! شاید نمادی زیرکانه از رنگ عشق، رنگ امید و رنگ انتظار روزهایی که خواهد آمد آن هم در ظلمت مرگآور آشویتش!
به نظر شما منتظر بودن چه کارکردی دارد؟
چرا همه ادبان هم پیروان خود را چشم به راه آمدن کسی گذاشتهاند؟
انتظار و منتظرماندن چگونه می تواند تعالیبخش و رشددهنده باشد؟ @ Tehran, Iran