میراغا حسینی

میراغا حسینی

Share

آنچه می‌باید که دید... دیده تویی!

20/05/2023

یک مردی چهل‌‌ساله‌‌ی زندانی مفلوک و مسموم‌ هست که همه‌چیزش را پای قتل و اتهام از دست داده. اسم او ظهیرعرفان است. ظهیر ممکن تا سال‌های اخیر از عمرش با همین حالت در زندان، حیات‌ و زنده‌گی خودش را در عدم آزادی، بامحرومیت و مجروحیت و در گوشه‌گیری به‌سوز بنشاند. آن‌‌چنانی اگر لحضاتی را که یک نقاش ‌‌افغانی که اهل برچی بود با او ملاقات کرده- و چهره‌ای ‌او را که درحال تماشای یک چیزی غایی و یا یک چیزی که همانند یک نور در سیمای «عروس‌آسمان» شلعلا می‌کرده- و در همان حالت، نقاش چهره‌ای او را نقش کرده و در حین زمان همان لحضات شیرین؛ وقتی به‌یادش می‌رسد، دیگر عرفان وجودش را در یک شقوط فراگیر و دچار غربت عظیم، متصور می‌شود. اما هنوز خاطره‌‌های از آن زمان، پیش چشم‌هایش درحال رژه‌‌رفتن است. اکنون بیست‌وپنج سال می‌شود که از هیچ‌کسی اطلاع و خبری ندارد. او ممکن که خوانواده‌‌اش را وقتی پنچ یا هفت ساله بوده، ترک کرده/ گفته است. بنابرین پدرش تصمیم داشت تا او‌ را به یک دهات/ شهرستانی بسیار دور که تمام آن توسط جنگل و کوه و بیابان احاطه شده بود، برای چوپانی بفرستد. تصمیمی که پدرش گرفته بود، محقق شد. او عرفان را به یک قریه‌ی ناشناخته و در یک بیابانی که پر از حیوانات‌وحش و درنده‌ها بود، فرستاد. در اوایل عرفان هم مقدار پولی را که فقط در مدت چند سال از باب چوپانی‌اش، به کف آورده بود؛ همه‌اش را به خانه برای پدرش می‌فرستاد. وقتی یادش می‌آید پیش از این‌که به زندان بیفتد، پدرش خبر شده بود که عرفان قتلی را مرتکب شده ولی نمی‌دانست که او تا آخر عمر به زندان محکوم شده‌ است؛ به این دلیل پدرش هیچ واکنشی از خود نشان نداده بود. زیرا برای یک پدر مقدس، حالا یک مایه‌ی ننگ و پستی و خجالت و گناه شمرده می‌شد. قبل از دوران چوپانی‌اش، یعنی در زمان‌های ‌کودکی‌اش تا هنگامی که او هنوز در خانه بود، همه مردم پیش پدرش می‌آمد و اجازه کسب‌وکار می‌طلبید. همه‌ای مردم قریه به پدر عرفان احترام خاصی می‌گذاشت. در خانه و قریه‌ی اجدادی‌ عرفان تنها یک پدرش بود که مقدس‌وار و مومن‌وار زنده‌گی می‌کرد، او یک مرد با روح بزرگ و بانفوذ و باشکوهی بوده. مادرش هم همین‌طور. آن‌ها هردو، کاملن مومن و مومنه بوده‌اند.
هنگام خداحافظی‌کردن وقتی‌که عرفان موتر را سوار شد، مادرش به او الهی‌گونه نگاه کرد و بعد رویش را گرداند. و پدر از قبل برای عرفان چیزی را فهمانده بود که اگر هنگام رفتن و خداحافظی به پشت سرش نگاه کند، دیگر فرزندی برای آنان نخواهد بود. زیرا این رسوم برای آن‌ها معمول بود که اگر پسری هنگام رفتن، نگاهی به عقب‌اش کند، نشانی از یک نوع «ترسوبودن» است. به این دلیل، این رسوم می‌باید حفظ می‌گردید. ممکن اگر کودکی به این رسوم پشت می‌کرد، بدون شک کشته می‌شد. عرفان برای یک سفر نامعلوم خودش را آماده ساخت. او بدون خداحافظی و بدون آغوش مادر و پدر و برادر آن‌جا را ترک کرد. دریا را عبور می‌کرد و به سمت نامعلومی در حرکت افتاد و این رفتن باعث شد که تا سال‌های متمادی از خوانواده‌ و دوستانش دور بماند. آیا او روزی ممکن بود دوباره به آن خانه برگردد؟! آیا کسی می‌دانست که چه بلای سر عرفان خواهد آمد؟! حالا هم ‌ظهیر به ساده‌گی پاسخ این سوال را می‌تواند بدهد ولی هیچ‌کسی آن‌جا در کنارش نیست که این پاسخ را بشنود.
عرفان وقتی از موتر پیاده شد و کم‌کم به قریه‌ی شریک‌اش نزدیک می‌شد، دید که آن‌ها نیز به او نگاهی عمیقی دارند. انگار در صورت او معصومیتی نهفته بود که تاحال هیچ کسی به آن پی نبرده بود، او در چهره‌ی معصومی کودکی‌اش از سوی خوانواده‌ی مسلمان و مومن و مقدس، که نمی‌فهمید چه اتفاقی برایش می‌افتد، انتخاب شد. این کار بهانه‌ی کوچکی دست سرنوشت داد تا این‌که او را به‌سمت جنگل و بیابانی بزرگی که البته به‌سوی همان خانه‌ای جناب ملاشوی که ممکن سه ساعت از آن‌جا دور بود، ره‌رو بسازد.
عرفان‌ظهیر:
(( بلاخره تا آن‌جا که موتر نمی‌توانست پیش برود، پیاده شدیم. بعد از مدتی پیاده‌روی با همراهی و رهنمایی شریک‌ام به مقصد رسیدیم. آیا مرا فروخته بود، یا این‌که رها و طرد شده بودم؟! هیچ‌چیزی نمی‌دانستم. آن‌جا با همه معرفی شدم، با فرزانه و مادرش. فرزانه به من چای آورد. او چای را گذاشت و نپرسید که گرسنه هستم یا خیر. لحضه‌ی نگذشت که خود ملاشوی آمد و به من گفت: «بچه‌ی خوب، تو چه‌قدر قشنگی. می‌توانی این‌جا را تحمل کنی؟!» من نمی‌فهمیدم، بدون این‌که فهمیده باشم که کارم چیست، درحالی‌که نگاهی به ریش دراز و بروت چنگِ او می‌کردم، جواب دادم: «بله.» اما چایم را هنوز تمام نکرده بودم که رمه‌ی از گوسفندان را متوجه شدم که فرزانه از طویله بیرون آورد. شاید همین‌قدر می‌دانستم که گوسفندها پیش من می‌آیند، زیرا من چوپان آن خانه بودم.
کوه بالا و بلند بود، ولی بیابان وسیع، و گرگ و رمه مقابل هم. تنها من تماشاگر و مراقب این همه‌چیز. یک ماه گذشت، ولی هیچ رمه‌ی باقی نمانده بود. همه را شغال‌ و روباه و گرگ و وحشی‌ها، پاره پاره کرده بودند. ملاشوی از این کارم ناراحت بود، او برای پدرم زنگ زد که باید با من چه کار بکند. آیا اجازه داشت که مرا بزند یا خیر؟! لذا پدر گفته بود که تنبیه‌ام کند. تنبیه این بود که هر صبح دو بز و چند قوچِ از رمه را که باقی مانده بود با خودم یک‌جا برای چرانیدن به کوه ببرم؛ البته بدون آب و نان و غذا. در مدت ده روزی کاری‌ام، فقط لالک و پالک و مرغنبی و آب‌لای آن بیابان غذای من شده بود، نه چیزی دیگری.. گاهی عصر وقتی برمی‌گشتم، تنها فرزانه، دختر هم‌سن‌وسال‌ام بود که تا زمان برگشت، دل‌واپس‌ام‌ می‌نشسته. گاهی مادر فرزانه دل‌اش برایم می‌سوخت که پنهانی از شوهرش چیزی برایم بیاورد. اما بیش‌تر اوقات این کار برای او هم ممکن نبود. فرزانه که کاری نمی‌توانست بکند، او یک دختر کاملن معصوم و خوش‌چهره بود. درست شبیه مادرش، باریک و خوش‌اندام. اما هیچ‌کدام از این دو نفر، کمک‌ام نتوانست.
مدت‌ها گذشت، بلاخره تمام جنگل را شناختم؛ حتا حقیقت‌های نهفته در بیابان و آب‌ولای آن‌جا و اسرار کوه‌ها و ناامنی‌های که مرا سال‌ها شکنجه و ترس داده بود. آن‌جا کاملن یک مسیر دره‌گونه، جای تنگِ جنگلی و کوهستانی بود که عبور و فتح این دره‌ی بزرگ و ناامن، حالا برایم به بهترین سرزمین امن تبدیل شده بود. زیرا بعد از مدتی حالا شغال‌ها را در کنارم داشتم، گرگ‌ها را در کنارم داشتم، همه‌چیز در کنارم بود. تنها چیزی‌که از من دور قرار داشت، ترس بود. وقتی هیچ‌کس نباشد، کسی که هست تو هستی. دیگر نه خانواده‌‌یی آن‌جاست نه دردی آن‌جاست و نه ضعف و نه قدرتی. فقط به این لحاظ ادامه می‌دهی که هستی و این پذیرش شهامت نامیده می‌شود و باید آن‌را به‌دست بیاوری. واقعن چنین جایی از یک آدم ترسو می‌توانست، یک فرد اعلی و شجاعی بسازد که بتواند تنها باشد. همیشه تنها و همیشه زنده و پویا... حالا درین عالم تنهایی، چه کاری می‌توانستم جز این‌‌که تمام درخت‌ها را نوشته کنم، ساقه‌های آن‌را ازچهره‌های گرگ و شغال و سگ و گربه و موش پر کرده باشم. هر ماه و سال که درخت بزرگ می‌شد، آن نوشته‌ها و تصویرها هم عمیق‌تر و بزرگ‌تر می‌شد. من چیزی برای خودم ساخته بودم، آن‌جا را تبدیل به شهری ساخته بودم. آن‌جا دیگر کدام کوهی، بیابانی، وحشتی و ترس‌هایی بدی وجود نداشت. فقط شهری از حقیقت زنده‌گی شده بود. زیرا دیگر زنده‌‌گی‌کردن را در آغوش مرگ و تاریکی و جنگل، دوست داشتم؛ نه در کنار فامیل و امنیت. خوانواده و امنیت، تنها این دو می‌توانست نقاط ضعفم باشد. خو‌ش‌بختانه حالا این دو را همراهم نداشتم. اما دیگر آن‌جا را نه تنها برای خودم محیطی برای زیستن ساخته بودم، بلکه گوسفندانم هم آن‌جا در آرامش بودند. تابه‌حال از دوران چوپانی‌ام ده سال گذشته است که، ملاشوی خبر می‌شود که من تعداد رمه را به چندین هزار رسانده‌ام، بنابرین او علاقه‌مند و خواستار دیدنم شده بود. زیرا هیچ کسی به تنهایی در آن جنگل نمی‌توانست زنده‌گی کند، چه رسد که کسی باخودش در آن‌جا بز و گوسفند داشته باشد. بنابرین او متحیر شده بود، و می‌باید پیاپیش از دست فرزانه برایم نامه بفرستد که همراهی تمام رمه‌ها، یعنی به تعداد هزار بز و گوسفند به خانه برگردم، ولی من چطور می‌توانستم این‌همه زیبایی را رها کنم؟! ده سال این زیابیی و زنده‌گی و جاودانه‌گی را خلق کرده بودم. هر کسی اگر به آن‌جا گذر می‌کرد، حتمن هنر مرا خدایی و الهی می‌دانست. زیرا حفاظت از این همه‌چیز برای هر فردی درچنین بیابانی غیرممکن بود. تنها فرزانه به سختی از نزدیک مرا دیده بود. او زیاد دنبال‌ام راه آمده بود، زیرا خسته شده بود. من صدایم را بلند کردم و آواز خواندم و تمام پرنده‌گان و مرغان آن‌جا حضور یافت. فرزانه فقط در چهره‌ام گم‌شده بود، چهره‌ای کودکی که ده سال پیش ملاقات کرده بود. او باور نمی‌کرد که هنوز زنده‌ام. گل‌ها و برگ‌ها و پرنده‌گان همه در کنارم بودند، و من هنوز در مقابل چشم‌هایش زیر درخت عشق استراحت بودم. شاید ممکن بود که از یادش رفته باشم. ولی نه این باور او نسبت به من بوده است که گریه‌اش را درآورده بود. به من نگاه می‌کرد و گریه می‌کرد و سپس می‌خندید. این چیزی عمیقی از نگاه‌اش را نشان می‌داد؛ یعنی این گریه و این خنده... اما من نمی‌فهمیدم یا شاید هم فهمیده بودم ولی دیگر همه‌چیز ناممکن شده بود. آن درختی که زیرش تمام شب و روز می‌خوابیدم مال فرزانه بود. همیشه سپاس‌گذارش هستم.
اما این چطور ممکن بود که مرا دوباره ملاقات کرده باشد؟! آیا من نمی‌خواستم که او را ببینم؟! یا هردو این شوق را از پیش داشته‌ایم؟! بله از قبل آماده‌ی حضور زیبای او بودم، عشق او در تمام لحضات با من بود. ما هردو با عشق و علاقه، هم‌دیگر را شناختیم. تنها چیزی اشتباه شاید این بود که دیگر نیازی به او نداشتم. دیگر نمی‌توانستم او را قبول کنم. حالا فقط نیازم به خدا شده بود. من از جهان دیگر و او از جهان دیگر. من کاملن وحشی و او کاملن اهلی. هیچ‌چیزی، اکنون دیگر مثل قبل نبود. همه‌چیز تغییر کرده بود. من با هیچ‌کسی دیگر نمی‌توانستم بروم، جز خدا. حالا مومن من بودم، خداجو و مسلمان من بودم، با تقوا من بودم، مقدس من بودم... کسی که می‌تواند همیشه تنها باشد، دیگر آخرش همین می‌شود. من!‌ کسی‌ شده بودم که در خودش زنده‌گی می‌کرد، کسی که در جنگل به سر می‌برد، کسی که در خودش گم شده بود. برای من خوانواده دیگر حیثیت یک چیزی که تنها می‌تواند در تولدم نقش داشته باشد، شده بود. یک خانواده می‌تواند از فرزندش فقط یک مهمان ناخواسته و غیرمنتظره برای خودشان بسازد. شاید در بهشت و یا شاید در دنیا... اما من برعکس از وحشی‌بودن برای خودم یک فردیت مطلق ساختم. شاید در بهشت یا شاید در دنیا... زیرا من اگر همیشه در کنار پدر بودم، پدر می‌توانست از من مراقبت کند تا این‌که بزرگ‌ام کرده باشد. و حالا اگر پدر کنارم نیست، شاید به بزرگی پدر و مادر خوب‌تر بفهمم. زیرا من اکنون یک طفل نیستم، حالا خودم شده‌ام، از ابتدا پدر بود که راه را برایم نشان داد تا به سفر نامعلومی بروم. این سفر، همان شناخت از خودم بود که حالا به آن دست یافته‌ام. حالا خودم از خودم مراقبت کرده می‌توانم. اما حالا خودم می‌باید برای شناخت خودم نقش داشته باشم، نه برای شناخت کسی و چیزی دیگری. وقتی یک قایقی خالی هستی، دیگر هیچ‌کسی مزاحم‌ات نمی‌شود. تنها تو هستی که حرکت کرده و دریا را طی می‌کنی. من فقط یک مومن متحرک بودم، دیگر وابسته‌گی نداشتم. آن‌ها اگر با من می‌بود، برایم مزاحمتی محسوب می‌شد، نه مایه‌ای آرامش. نمی‌دانم آیا تا کدام حد در این حرف‌ام صادق هستم؟! ولی می‌دانم که هیچ‌چیزی مطلق درست نیست. ممکن اشتباهی در آن باشد. ممکن این حرکت‌ام مسیر اشتباهی را پیموده بود اما از درونم احساس صداقت داشتم. زیرا فرق نمی‌کرد که آخرش چه می‌شود..؟

ادامه... یک قمست دیگر

میرآغا حسینی

05/04/2023

این ایتنا هست. دختری که هجده سال قبل، در پیش درِ یک مسجد در کابل متولد شد. مردم او را به‌نام دختر جنسِ‌بد/حرام‌زاده صدا می‌زند. ولی این حالتی که در پشت چهره‌ای که از او یک دختر جنس‌بد ساخته است، نشان می‌دهد که اسرارآمیزترین است. پدر ایتنا از ابتدا با مادر او در حیاط مسجد، جایی‌که یک عالمی از گل‌سرخ، گل طبیعی و گل عشق روییده بود، آشنا می‌شود. تابه‌حال ایتنای جوان نمی‌داند که پدرش کیست؟! هیچ کسی دیگری هم این را نمی‌داند. وقتی ایتنا متولد شد، هیچ‌کسی آن‌جا نبود. مردم آگاه شدند که یک نوزادی در گوشه‌ی مسجد گریه می‌کند، و همه آمدند دیدند که فقط یک پیر که خادم مسجد بود، در گوشه‌ی نشسته و بچه را در بغل گرفته و آرام‌اش می‌کند. برای هیچ‌ یکی این جریان قابل درک نبود، از این لحاض از پیره‌مرد پرسیدند که این بچه مال کی می‌تواند باشد؟! اما پیره‌مرد که اسم‌اش شریر است، به‌تازه‌گی آن‌جا رسیده بود و دیده بود که این اتفاق افتاده است، اما در حقیقت او هیچ‌چیزی نمی‌دانست. او راست می‌گفت، از بچه چیزی نمی‌فهمید. همه رفتند و او تنها همراهی آن نوزاد آن‌جا ماند. شب شده بود، بچه گریه می‌کرد. ولی پیره‌مرد چاره‌ای ندید و او را پایین محراب برد و خودش دست به دعا برداشت. لحضه‌ی نگذشت که پیره‌مرد متوجه شد که بچه آرام شده و بعد به خواب رفت. شریر هم در کنار بچه خوابید. فردا صبح شد، ناگهان تمام مردم با دشنام و سروصدا داخل مسجد آمدند. آن‌ها می‌گفتند زناکار زود باش بیرون بیا. ولی پیره‌مرد درحالی که بچه را درآغوش‌اش گرفته بود به آرامی بیرون آمد. یک مردی با سرعت دوید و یک سیلی محکمی به صورت شریر زد و گفت که: «تو باید آتش زده شوی، زیرا بخاطر تو این مسجد به خانه‌ی زناکاران تبدیل شده است. کی دیگر این‌جا، برای نماز و دعا و نیایش و نذر می‌آید؟! خودم تو را خواهم کشت.» اما او هیچ ترسی نداشت و فقط متوجه آن نوزاد بود، نمی‌فهمید که مردم چه می‌گویند. او را از مسجد بیرون ساخت و آن‌جا را آتش زدند و سوزاندند. شریر دیگر هیچ جای برای زنده‌‌گی نداشت، زیرا او یک خادم بود که شصت‌سال در پای محراب آن مسجد می‌خوابید. تمام روز وظیفه داشت که مسجد را پاک‌کاری کند. ولی حالا امکان نداشت که دوباره به جای قبلی‌اش برگردد. اما هیچ‌چیزی برای پیره‌مرد تغییر نکرده بود، او بچه را گرفت و رفت. بعد از سه روز تلاش، کسی برای او و بچه غذا نداده بود. از بس راه رفته بود متوجه بچه نشده بود که برایش چه اتفاقی افتاده است. اما یک‌بار دید که گریه‌ی بچه متوقف شده و دیگر نفس نمی‌کشد، بنابرین عجله کرد و با دو زانو نشست و بچه را در مقابل خودش قرار داد. شاید می‌خواست آب و اکسیجن دهان خودش را به دهان کودک رها کند. ولی امکان نداشت، زیرا چندین‌بار از قبل هم این‌کار را تکرار کرده بود و حالا با دهن خشک چطور ممکن بود بچه را سیر کند. شریر ناامید شده بود که بچه می‌میرد ولی آخرین در را هنوز نکوبیده بود. او در را کوبید و زنی بیرون شد، او بدون هیچ پرسشی به صورت پیره‌مرد تف انداخت. جمله‌ای بدی که از آخرین‌کس داشت می‌شنید همان زن بود، او به شریر گفت: «پیره‌مرد زناکاری نجس، گم‌شو برو به مسجد.»
شریر خاموش و سکوت بود، زیرا او همه‌چیز را ثابت می‌‌دانست که ام‌روز همه‌ی دنیا مست هستند. لحضه‌ی برای آرامی جان می‌دهند، و لحضه‌ی برای سرزنش‌کردن و ‌بی‌احترامی‌‌کردن و تحقیرکردن. او باخودش می‌گفت که شاید من یکی از تحقیر شده‌گان و بدکاران تاریخ بوده‌ام. خودم هم نمی‌دانم که بچه مال کیست، اما می‌دانم که حتمن باید از یکی بوده باشد. دلیلی این‌که هیچ‌چیزی مرا نمی‌توانست از آن بچه، لحضه‌ی دور کند، شاید کسی نداند؛ پیره‌مردی شصت‌ساله‌ای که هیچ‌وقت نتوانست اولادی به دنیا بیاورد. حالا پرنورترین دختری روی دنیا را به آغوش گرفته‌ بود. آیا این ممکن بود؟! آیا نمی‌توانست از خداوند به قدر هستی، سپاس‌گذار باشد؟! خدا شاید برایش لطفی کرده بود، دیگر لازم نبود که پدری برای ایتنا پیدا بشود.
ایتنا بزرگ شد. او مادرش را در دو ساله‌گی شناخت. مادری که خودش را برای مردی آزاد کرد، بدن‌اش را فروخت. ایتنا مادرش فرخنده را به‌عنوان لخت‌ترین و بی‌عرضه‌ترین و روسپی‌ترین زن یاد می‌کند. چطور ممکن است که یک دختری مادرش را این‌گونه بشناسد؟! آیا فرخنده همان زنی مست و خوش‌بدن و چاق نبود که از او یک دختری معصوم در مسجد تولد یافته بود؟! همه‌ی این چیزها بیش‌تر ایتنا را متیقین می‌سازد که او از جای نجس و پلیدی به هستی قدم گذاشته است.
ایتنا از این‌گونه افکار هیچ‌وقت خارج نشد، حتا لازم شد که می‌باید پدر احمق‌اش را که باعث و بانی این‌کار بوده است، پیدا کند. ایتنا می‌خواست هرچه زودتر پدر را یافته و کارش را یک‌سره نماید. سال‌ها این تلاش ادامه یافت ولی همه‌ای این تلاش‌ها برای جست‌وجوی یگانه بدکاره‌ترین مرد روی زمین بی‌نتیجه بود. کم‌کم به قناعت و پذیرش می‌رسید، که نمی‌تواند اثری از آن مرد زناکار دریافت کند. بنابرین خاموش شد و سکوت کرد. شاید این‌را نتجیه گرفته بود که حق با بدکاره‌ترین‌ها هست. آن‌ها همیشه ارتکاب می‌کنند و خوبان آن‌ها را جست‌وجو کرده، اعدام می‌کنند یا آتش می‌زنند. اما می‌دانم که هیچ‌وقت بدکاره‌ها خوبان را سرزنش نمی‌کنند، تحقیر نمی‌کنند، بی‌احترامی‌ نمی‌کنند. تمام مساجد و اماکن مقدس در اختیار خوبان و مومنین هستند، تا اندکی قدم از بدکاران آن‌جا برسند می‌باید آن‌جا را ترک کرده و آتش باید زد. زیرا این هیچ‌گاه امکان ندارد که در یک جای مقدس، هم‌زمان مومنین و بدکاران جمع شوند. بنابرین مسجد و اماکین مقدس و مدرسه و تحصیل شاید تنها برای خوبان بود. از این لحاض من و خوانواده‌ای بدکاره‌ام سال‌هاست که از چنین جای‌های محروم مانده‌ایم.
اما حالا شاید ایتنا هم از یکی همین بدکاره‌ها متولد شده بود، بنابرین تمام مردم دست یکی کرده‌ بودند تا او را حرام‌زاده شناخته و در یک مکان تاریک و غیرانسانی بفرستد. ایتنا آن‌قدر زیبا بود که اگر او حرام‌زاده و جنسِ‌بد نبود، می‌توان گفت که حالا تمام مردان شهر خوست‌گار او بودند. ایتنا آن‌قدر معصوم بود که اگر افلیج و جنسِ‌بد نبود، تمام پدرهای شهر حتمن آرزو می‌‌کرد که کاش او دخترش می‌بودند. اما ایتنا هنوز در آغوش همان پیره‌مرد، آرام زیسته است. همان پیره‌مردی که در پای محراب به ایتنا دعا خوانده بود. اما حالا ایتنا که هشده ساله شده است، در یکی از دانش‌گاه‌های کابل مصروف تدریس و تداوی بینوایان و امراض روحی است. او در جهان ام‌روز به عنوان معروف‌ترین داکتر جوان‌ افغان شناخته می‌شود که تاهنوز هیچ کسی جز او نتوانسته است هشت‌صد ‌و ‌بیست‌چهار/ ۸۲۴ نفر را که از ناحیه‌ای جسمی و روحی افلیج بودند، تداوی کند. بنابرین ایتنا یکی از افتخارآفرین‌های مردم‌اش می‌باشد. اما او فقط یک همان آغوش را کم دارد. همان آغوش‌‌مردانه‌ی پیره‌مردی که حقه زدند که زن‌اش معلوم نیست، کسی که سال‌ها مردم به او مشکوک بودند که او با چه کسی زنا کرده بود. ولی آن زن، هیچ وقت زنی زناکار نبود بلکه او یگانه هم‌‌سفر و هم‌سر پیره‌مردی بود که نمی‌توانست فرزندی داشته باشد.
آری، من خودم ایتنا هستم. دختر همان پیره‌مرد. همان خادمی که شریر نام داشت. حقیقتی پدرم این بود که او بعد از سال‌ها ازدواج با فرخنده اولاددار نشده بود. بنابرین اولین و آخرین فرزند آن‌ها من بودم. در دوساله‌‌گی بود که مادرم را از دست دادم. برای این دلیل از فرخنده به عنوان زن مست، زن روسپی، زن خوش‌بدن یاد کردم، زیرا که او خوش‌بدن‌ترین و شادترین و خوش‌اندام‌ترین هم‌سری برای پدرم بود. در حقیقت پدرم اکنون چهل و شش سال سن دارد. ولی مرگ معشوقه‌اش که مادرم بود، او را پیر کرد. او هنوز برای فرخنده غذا می‌پزد، غذا برای آن زن روسپی. زنی که خوش‌بدن‌ترین و شادترین همراه و راه‌وارش بود.
می‌خواهم دربرابر عظمت و معصومیت فرخنده سرفرود آورم؛ زیرا آن زن تنها مادرم بود. و هم‌چنان برای پدرم که جوان‌ترین مرد و شجاع‌ترین کسی که هیچ‌وقت مرا نگذاشت زمین بخورم و مراقبت‌ام کرد، خیلی متاسفم. هر وقت اگر قدمی به سمت خانه، به سمت مسجد، به سمت آغوش‌مردانه‌ی آن مرد قوی برمی‌دارم؛ فقط می‌توانم اشک‌ام را مهمان چشم‌هایم نمایم نه ادای یک سپاس‌گذاری را که درخور روح بزرگ پدر باشد.

پ.ن: عکس از صفحه‌ی عمومی گرفته شده و ایتنا در مسجد نه بلکه در خانه‌ی به‌نام افغانستان تولد گردید.

میرآغا حسینی

28/08/2022

ممنونم از تصویر ادب؛!

یازده سال در یک تموز عشق!

قسمت اول:

من، درست یازده سالم بود، نه به نظرم یازده و نیمه بودم که به خوبی جرقه‌اش را حس کردم. کی باور می‌کند؟ شاید اشتباه می‌کنم، همان یازده ساله‌ام. کی یادش مانده نمی‌دانم، ولی خودم دقیق یاددارم که با اندامی لاغر و نحیف، اندامی هنوز بچه‌گانه‌ست، فایت اجرا می‌کردم. نازک و رنگ زرد، درست مثل یک فرد دیوانه و معصوم. بعد هم فکر می‌کردم که هیچ چیزی فراموش حال و فصل من نیست؛ جز آن‌چه بیش‌تر رعد و برقش که تا حالا ادامه دارد. شاید هر روز هم ازقبل بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. من دومین فرزند خانواده‌ام بودم، یک برادر بزرگ، دو برادر کوچک‌تر از خودم داشتم. تفاوت سن من با برادر بزرگم پنج سال بود. او اسمش علی بود. این یادم هست، باهم دعوا داشتیم ولی خیلی دوستش داشتم. وقتی جوان شده بود، دیگر از جمع خانواده‌ی ما، پس از چند مدتی دور شده بود. خیلی دور... ولی یک ماه قبل از نامزادی به پدرم زنگ زد. اما نمی‌دانم یک ماه بعد که فرا رسید، یک‌دفعه پایین پای و بالا بالای شمع خانه ما تاریک شد. نمی‌دانم چرا؟ شاید دلیلش این بوده که خدا لیاقتش را به ما ندانسته بوده- که او خودش را از پیش من و خانواده‌اش برای همیشه پنهان می‌کند. پنهانی که من حتا تا امروز تنها به خوابم می‌شود که حضوری او را احساس کرد. یا هم در حالت احضار...
اسم من امید است، این اسم را وقتی یازده ساله شدم به خود گرفتم.
از ابتدا یک بچه‌ی با چهره‌ای گندمی رنگ، و با چشم‌های آبی، و همیشه کاملن سرشوخ و نجیب و پُرخنده بودم، یادم ه‍ست. اصل ماجرای که من عاشق هیگر نه، بخاطر این که زیاد او را دوست دارم می گویم- از یک آغاز زیبا و از یک جای خاطره زا به ذهنم دامن می زند. می‌شود گفت، با موهای شلخته‌ام کنار ساقه‌ی توت و در یک هوایی ابری نشسته‌‌ ام و بطور غیرتصور برای اولین‌بار او را می‌بینم. البته این برای هر کس دیگری فقط یک‌ نگاه تصادفی به‌گمان می‌رسد، اما به نظر من دور از این حرف هاست. چیزی که اشتیاق برانگیز است، نگاه اول است. دروغ می گوید که وجود ندارد- اشتیاق را گفتم که فقط در فراق نهفته است. ممکن نیست، که می گوید وجود ندارد. اشتیاق، همان شعور بی واسطه بود.
ادامه دارد...

ارسالی نویسنده کتاب (میرآغا حسینی)

28/05/2022

کی دلا آگهی ما را دل به بیگانه بدادم
سال ها ما را نبینی نام ما گر شده آدم

تار و پود زنده‌گی ام وصل تو حاصل نشد
اگر مقبول نیست ما را این چنین ساکت و سردم

بارها من بارها جستی زدم عیار چه انبار کو
سمن غنچه ی گل و نوک شاخ ات را فشردم

دلا ای دل که این دل را نمی فهمی کجا آخر
دیوانه چون دل ما باش غم دنیا برون دادم

چه انگوری به تاب دل خریدارم رخ زیبا
کزو آلو فزون باشد چرا یاس ام تن اش کندم

چه بهتر می شود میری شود صاحب دل محبوب
سلام بر رخ زیبا داد چو بخندد که بخندم
#میرآغاحسینی

28/05/2022

ای نامرادی نامرد هر چند که مرد نبودی
پس کی مرادم حاصل تو با خرد نبودی
آسان نبوده هرگز وصال جان‌اَت ای گل
نبردی آب ز چشمم آن‌گه‌ که بد نبودی
هشت ساله عاشق‌اَت شد این دانه‌ای دروغ گو
این سر همه بسوخت و آن سر که درد نبودی
تاریخ این لجاجت گُم کَی شود ز چشمم
افتاده بر روی بحر در رد و مد نبودی
بی فایده می زند باد بر گلرخان تاریخ
ندیدم همچو تو را با دیو و دد نبودی
این شعرهای خام را در پای تو بگویم
این را که داند اما تو رنگ زرد نبودی
در رکن هر نمازم تو را ادا نمودم
هم گرمی تو هویدا هم آب سرد نبودی

میرآغا حسینی

28/05/2022

آن دلیلی زان میهن که رفتم را؛ می‌فهمی؟
تو معنای سفر و عزم پر غم را؛ می‌فهمی؟
چه‌قدر سخت است نمی‌گویم دل‌ات ویران می‌گردد
با تو هرگز ز خود رنجیده بودم را؛ می‌فهمی؟
چند سال است که رفته‌ام تو هم یک‌بار نپرسیدی
دوری سخت است دلیلی که نگفتم را؛ می‌فهمی؟
به یادم می‌رسد ابرو و آن چشمان مست‌ات
ازآن ابرو شکایت‌های هردم را؛ می‌فهمی؟
شنیدم که چشمانت خمار چشم بادام است
تو این چشم حزین و گریه ماتم را؛ می‌فهمی؟
سخت نمی‌شود باور که بیگانه به تو آشناست
تو گر چه نیز این عشق پاک و سردم را؛ می‌فهمی؟
آن هجران بس است من را دیگر جانا برو اما
این سال‌هاست که چنین حال خرابم را؛ می‌فهمی؟

میرآغا حسینی

Want your school to be the top-listed School/college in Tehran?

Click here to claim your Sponsored Listing.

Location

Website

Address

من، وجود آسیا هستم؛ آسیا میهن من است. علی‌رغم زیباست
Tehran