Dabirestan ofogh

Dabirestan ofogh az sale 1375 ta 1385 yadesh bekheir che dorani dashtim...

استاد گرامی جناب اقای مسعود تاکی
31/05/2016

استاد گرامی جناب اقای مسعود تاکی

31/01/2016
با سلام خدمت دوستان دبیرستان افق شهرضا متاسفانه با تاخیر با خبر شدیم جناب اقای طبیبیان معاون خوش اخلاق و همیشه خنده روی ...
30/01/2016

با سلام خدمت دوستان دبیرستان افق شهرضا
متاسفانه با تاخیر با خبر شدیم جناب اقای طبیبیان معاون خوش اخلاق و همیشه خنده روی دبیرستان افق بر اثر ایست قلبی، جان به جان افرین تسلیم کردند
لذا فردا مورخ 11 بهمن 1394 مراسم هفتمین روز این بزرگوار از ساعت 2_4 در حسینیه انصارالحسین شهرضا برگزار میگردد
قرار دسته جمعی دوستان ساعت 14:50 درب مسجد
لطفا به دیگر دوستان هم اطلاع رسانی فرمایید.

29/11/2014

دوستان لطف کنید اعلام وضعیت کنید الان در چه مقطع تحصیلی‌ هستید یا مشغول به کار!!! ببینیم توی ۱۱ سال بچه‌ها به کجا رسیدند ..با تشکر ادمین Moha

24/09/2012

خوب خدا رو شکر کم کم داره پیجمون پا میگیره...اون آقایونی که ادعای جایزهٔ اسکارشون میشد که چه کارهایی کردن و نکردن تو دبیرستان افق پس کجایند؟!!!....خاطرات تلخ و شیرین خودتون رو با ما به اشتراک بگذارید لطفا...بیشتر از ۱۰ تا لایک‌ برای هر خاطره، خاطره‌ی شما share میشود....متشکرم MOHA

24/09/2012
30/07/2012

دوباره ماه رمضان اومد یاده خاطره‌ی ساله دوم دبیرستانم افتادم...قصه از اونجایی شروع میشه که ما یه معلم هندسه داشتیم که شهرهٔ عالم بودند ایشون کیه که نشناسه آقای شادمهر عزیز رو...خلاصه‌اش کنم از بسکه اومد سر کلاس این بچه‌ها دستش مینداختن اینم کم نمی‌‌آورد از " لطفا خفشو "تا ۱۰۰۰ تا چیز دیگه بار این دانش پژوهان محترم همکلاسیهای عزیز میکردن که می‌خوام یکی‌ یکی‌ شونو وارونه آویزون کنم توی چاه مار و موش،معلم نرسیدند درسشونو تموم کنند شد امتحانات میان ترم و دو تا ۱۷ سوال که بشه ۳۴ تمرین حل نکرده...گفتن امروز تشریف داشته باشین می‌خوام از ساعت ۳ تا ۶.۳۰ و ۷ شب تمرینرو حل کنیم...بچه‌ها یکی‌ یکی‌ صداشون در اومد ولی‌ خوب چاره ‌‌ نداشتیم آقا ۱۰ تا تمرین اول رو صدا زد سروش بیا پای تخته و بقیّه تمرینا حدود ۲۴ تا تمرین دیگه رو گفت تقوی پا تخته...یعنی‌ جونم در اومد تا اینا رو نوشتم این بچه‌ها هم مثلا روزه بودن...یه ۴....۵ تا تمرین مونده بود تموم بشه نمیدونم کدومشون میخ کرد توی پیریز برق به شادمهر گفتن آقا برقا رفت همه جا هم تاریک بود ساعت ۵:۳۰ دیگه اذان بود...گفت بشینید لطفا تا برقا بیاد ...آقا مستخدم مدرسه رفت چک کرد دید فیوز برق پریده ...وقتی‌ دوباره برقا اومد آقای شادمهر دیدن خودشونن با یدونه کتابچه حل تمرین دستشون و یه تقوی در به در با یدونه گچ پای تخته بقیّه بچه‌ها هم یواشکی جیم شدن...گفت پس اینا کجا رفتن هنوز تموم نشدیم؟ گفتم آقای شادمهر شما تموم نشدین اینا جلو جلو خودشون تمرینارو حل کردن رفتن ...

03/05/2012

آقا ساله ۸۲ ما پیش دانشگاهی بودیم با معاون مدرسه هم خیلی‌ خیلی‌ حساب شوخی‌ داشتیم ولی‌ خوب احترامشو هم همه جا داشتیم...یه روز یدونه از این شکلات آیدین هستا خوردم یه تیکه کچ از پای تخته برداشتم و پوسته شکلات رو پیچیدم دورش..دادم به امیر گفتم برو اینو بده به معاون آقای طبیبیان اینم رفت و گذاشت توی جیب جلوی کت طبیبیان...ظهر که مدرسه می‌خواست تعطیل بشه از کلاس اومدیم بیرون دیدیم معاون داره دادو بیداد میکنه امیر رفته جلو که طبیبیان دیدش می‌خواست بکشدش...فرداش تازه ما فهمیدیم که آقا از شانس ما همون روز بازرس اومده بود مدرسه آقای طبیبیان هم همون شکلات کذایی رو تعارف کرده بودن به آقای بازرس،،،دیگه خودتون تا آخر خطو بخونین که چی‌ شده بود

03/05/2012

این حرف مال زمستونه ۸۴، منو امیر نشسته بودیم توی مغازه بابای داوود که دیدم یه پرایدی جلوی مغازه توقف کرد یک باره دیدم دوسته همکلاسیمون (سید احمد ) که خیلی‌ وقت بود ازش بیخبر بودیم از ماشین پیاده شد داشت در ماشینو میبست که از جام مس فنر بلند شدم دویدم طرفش امیرم که پشته سر من اونم شروع کرد به دویدن...چشمتون روز بد نبینه هم چین که رسیدم به پرایدی که بپرم توی بغلش دستم رو هم دراز کرده بودم به طرفش که دیدم،ِ ِ ِ ِ این که دوستمون نیست یکی‌ دیگست که خیلی‌ رو در بایستی باهاش دارم..تا اومدم به خودم بجنبمو صحنه رو عوض کنم امیر از پشت سر رسید و دیده و ندیده پرید توی بغل یارو حالا منم وسط این دو تا گیر کرده بودم...فقط یادم میاد کلاهه کاپشنمو کردم تو سرمو فرار کردم...از یه طرف می‌خندیدم از یه طرفم خدا خدا می‌کردم طرف منو نشناخته باشه...

02/05/2012

ساله سوم دبیرستان سر آزمایشگاه شیمی‌ دبیرمون آقای دباغ داشت یک سری ازمایشاتو انجام میداد و می‌خواست واکنش شیمیایی که باعث تغییر رنگ محلول میشه رو نشون بده...این امیر ما هم به همراه صادق نشسته بودند بغل دست دبیرمون شیطونیشون گل کرده بود دور از چشمای دباغ محلول هارو رو با هم دیگه قاطی کردند حالا دباغ هم توی اوج درس دادن ...

دباغ: همینطور که مشاهده می‌کنید محلول سود با محلول بازی فلان باهم ترکیب میشن و رنگه صورتی‌ مایل به....ایی‌

اینو داشت میگفت که یکباره از لوله آزمایش دود بلند شد یه کف سبز مس لجن ازش شروع کرد به سرازیر شدن..امیر و صادق که از ترس کپ کرده بودند که حالا لوو بره کارشون بقیه بچه‌ها هم از خنده کف آزمایشگاه ولو شدند ...

14/03/2012

۲۵ اسفند بود ساله پیش دانشگاهی بودیم منم به عنوان نماینده کلاس و شاگرد پر و پا قرص ادبیات فارسی ( یه جورایی شکر چی‌ واسه معلممون) اعلام کردم که روز دوشنبه کلاس ادبیات تشکیل میشه و دبیرمون که مولف کتاب هم بود میاد کسی‌ غیبت کرد از نمرهٔ آخر ترمش کم می‌کنن آقا روز دوشنبه شد و بچه‌ها غرغر کنان یکی‌ یکی‌ اومدن تو مدرسه منم ابروهامو انداخته بودم بالا که‌ای تنبلای بی‌ خاصیت همین شماها باعث عقب افتادگی کشور هستید و اینا..آقا ساعت شد ۸ معلم نیومد ۸:۳۰ معلم نیومد نزدیک ۹ شد کلاس بعدی دینی داشتیم مدیرمون تا دید همه بچه‌های کلاس اومدن زنگ زد به حاج آقامون که بهش می‌گفتیم زورو و معلم دینی ما هم بود که پاشو بیا بچه‌ها منتظر کلاس شما هستن...آقا ۱۰ دقیقه بد دیدیم با سرو روی پف کرده عبا و عمامهٔ کجو ماوج اومد تواین حیاط مدرسه از اولین نفر دم در پرسید کی‌ به شما گفته احمقا که امروز پاشین بیاین مدرسه مگه شما نبایستی حالا تعطیل باشین...پسر هم اشاره کرد به من گفت این گفت بیاین مدرسه آقا یه کلاسی تواین حیاط مدرسه دنبالم کردن...فقط نمی‌دونم چه جوری زنده از زیر دستا پاشون اومدم بیرون...فقط ۲۸ تا پس گردنیشو یادم میام شمردم سر کلاس...مشتو لگدش بماند

14/03/2012

دبیرستان بودیم بردنمون اردو یکی‌ از هم کلاسیا که دوستم بود و قدو هیکلش با من یکی‌ بود لبه نهر آب خورد زمین لباسش با گًل یکی‌ شد بهم گفت من لباس اضافه ندارم گفتم تا تو میای بری توی چادر لباستو بکنی من برات میارم...یه مستخدم قزوینی داشتیم که بچه‌ها از این میترسیدند خداییش مرد ساده دل‌و خوبی‌ بود..آقا رفیق ما رفت تو چادر منم پریدم ظرف سالاد رو گرفتم دستم به مستخدم گفتم دستم به دامنت فلانی من گیرم،توی چادر بودم کتریو جوش آوردم یادم رفت خاموش کنم بدو تا آتیش نگرفته زندگیم اینم با یه شتابی دوید طرف چادر پرید توی چادر که آقا چشمتون روز بد نبینه پسره با یه دونه شرت از چادر پرید بیرون و د دررو...بیچاره فکر کرده بود طرف می‌خواد آره... خدایا ببخش بیامرز ما را...

Address

Khiabane Hakim Nasrollah Sare Kucheye Kajie Mivehforoosh. . .
Shahreza

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Dabirestan ofogh posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The School

Send a message to Dabirestan ofogh:

Shortcuts

Share

Category