11/08/2025
بر شانه های درد، پرچم مقاومت
مادر خاطرات غمانگیزی از سالهای نخستِ مهاجرتش دارد. هر بار که از آن روزها سخن میگفت، بیشتر به زندگی پُررنج و دلهرهآورش پی میبردم؛
مهاجرتی که مقدمهاش بیماری و رنج بود و سپس، تنهایی و انتظاری که سالها ادامه یافت.
نمیدانم آیا این عدالت زندگیست یا بی انصافیِ آن؟ اینکه برای همه بلندی ها و پستی های خودش را دارد. ما خوش خیالیم ولی واقعیت این است که؛ هیچ بنی بشری بی داغ و بی درد نیست.
ما دختران وقتی پای صحبت مادرانمان مینشینیم، تازه درمییابیم که آن نسل چه فداکاریهایی کرده و چگونه با عزم و استواری، ایستادند و مسئولیتهای سنگین آن دوران را به نوبه ی خود بر دوش کشیدند.
درک این خاطرات، امروز که ما در بُنبستی دشوار با دشمنی بیرحم، با کوچهای اجباری، تصرف سرزمین ها، حذف هویت و پایمال شدن آزادیها روبهرو هستیم، اهمیتی دوچندان دارد. این سرگذشتها میتوانند راهنمای ما باشند، تا بدانیم که ما وارثان چگونه مردمی هستیم؟ از کجا آمدهایم و وظیفه ما در این برهه ای از تاریخ چیست؟
این فقط داستانِ مادر یا خانواده ی من نیست، بلکه خاطره ی مشترک هزاران انسان است که در آن ایام دشوار دوشادوش هم، سنگر پاسداری از عزت و آزادی مردم را ترک نکردند. زنانی که رنج غربت، تنهایی و چشمانتظاری را کشیدند، شبها را در دل گریههای فرزندانِ دلتنگ پدر سحر کردند و لالایی آرامش خواندند، تا چراغ مقاومت خاموش نشود. و زنان همان قهرمانان گمنام آن ایام دشوار اند که نقش حمایتگر و سازنده شان در قیامِ آزادی اگر بیشتر از مردان نباشد کمتر هم نیست.
این خاطرات که گهگاهی از زبان بزرگان میشنویم، تنها تصویری گذرا از چند لحظه از آن روزها را در ذهن ما مجسم میکند؛ بیتردید، زیستنِ آن لحظات بهمراتب سهمگینتر و دشوارتر بوده است.
مادرم میگفت: تازه چشم هایم به خواب سنگین شده بود که ناگاه با صدای هق هق و ناله های بلندی از خواب پریدم. از نیمه شب گذشته بود. فریاد هایی که میشنیدم آنقدر درد آور بود که چهار ستون بدنم لرزید. از عالم خواب خودم را هوشیار تر کردم متوجه شدم که استاد است. دست ها به صورت در کنج اتاق با اندوه و فریاد میگریست.
آن شبِ آشوب باقر برادرت نوزادی یک و نیم ساله بود و به شدت تب دار و بیمار بود. احساس کردم بلایی بر سرش آماده که استاد اینگونه میگیریَد! بی آنکه چیزی بپرسم سراسیمه به سوی بچه هایم دویدم. خواب بود ولی هنوز تب داشت.
گفتم استاد چه شده؟ خدا خیر کند، چرا اینطور گریه و ناله میکنی؟ اما پاسخی نداد. ساعت ها اشک ریخت و ناله کرد. تا دمدمه های صبح بی آنکه چیزی بگوید قدم زد و گریست.
نزدیکای اذان بود انگار همه شهر درگیر عزا بود. همه آشفته و پریشان، زمزمه های بدی میشنیدیم.
مادر دیگر همه چیز را فهمیده بود؛ او میدانست که استاد مزاری شهید شده و مقاومت در کابل شکست خورده و اوضاع خیلی دگرگون و غیر قابل پیشبینی است. شرایط خوب نبود. هر آن ممکن بود در مزار هم همه چیز به هم بریزد. پدر و همراهانش باید هرچه زودتر اوضاع را تحت کنترل می آوردند و از فروپاشی شیرازه ی مقاومت در سمت شمال جلوگیری میکردند. این هرگز کار آسانی نبود. باید همه نیرو ها را دوباره منسجم می کردند و از همه مهمتر می بایست امید را در دل مردمی داغدار زنده نگه میداشتند.
عَلَم خونین و پر افتخار مقاومت باید برافراشته میماند.
در آن روز های دشوار که تروریستان همچون هیولایی هفت سر در حال بلعیدن و تصرف تمام جغرافیای افغانستان بودند آن تصمیم هایی که گرفته شد هرچند سخت ولیک سرنوشت ساز بود.
مادر نیز می دانست که روزهای سختی پیش رو دارد، هم برای خودش هم برای همه اعضای خانواده. این اولین باری نبود که پدر عازم سنگر بود، ولی میتوانست آخرین بار باشد. پیش از این چندین بار دیگر هم شاهد خداحافظی های تلخ پدر بود.
میگفت: پیش از یکروز وقتی عازم سنگر شد و با او اتمام حجت کرد و بچه ها و آینده شان را به او سپرد و رفت. مادر آنقدر غصه کرد که ماه ها در بستر بیماری سختی افتاد. بیماری که نزدیک بود جانش را بگیرد. تنها امید وعشق به فرزندانش او را به زندگی باز گرداند. اینبار هم باید همانگونه استوار می ایستاد و با آنچه در انتظارش بود روبرو میشد. حقیقت با همین بی رحمی جلو چشمانش نقش می بست. او همسر یک سرباز بود، شهادت یا مقاومت؟ واژه هایی آشنا و گره خورده با سرنوشتش.
پس از شهادت رهبر شهید، استاد محقق و یارانش چهار سال در مزار شریف با امکاناتی اندک در کنار مردم مقاومت را ادامه دادند و حملات سنگین و متعددی از سوی طالبان را دفع کردند. مردم ما چهار سال متوالی سربلند از خود دفاع کردند ولی سپس آن روز نحس فرا رسید. در اسد ۱۳۷۷ طالبان شهر مزار شریف را تصرف نموده و جوی خون را جاری کردند و بیرحمانه کشتار های دست جمعی برپا نمودند. در حدود کمتر از یک هفته قتل عام و کشتار در ولایت بلخ، ۱۰ هزار شیعه و هزاره را شهید، خانه هایشان را غارت و به آتش کشیدند. به فتوای بزرگان شان خون و مال شیعیان و هزاره ها حلال بود و حتی کودکان مذکر بالای ۱۲ سال را به تیغ سپردند. چهار هزار نفر دیگر را اسیر و به زندان های مختلف سمت جنوب کشور انتقال دادند. این جنایت بزرگ فقط بخشی از سلسله جنایت ها بود که در آن سالها دشمنان مردم ما مرتکب شدند. طالبان فکر میکردند با این زهر چشم ، روح مقاومت مردم شکسته و دیگر هیچ احدی یارای ایستادن در برابر آنها را ندارد.
پس از درهم شکستن مقاومت در مزار شریف، استاد محقق با همراهان به جبهات بلخاب و دره صوف رفته و در چندین جبهه دیگر (سنگچارک، امرخ، زاری و یکاولنگ) مقاومت مردمی را دوباره سازماندهی نمودند و تا زمان سقوط طالبان در ۱۳۸۰ در سنگر مانده و بر علیه دشمنان وطن رزمیدند و آن سنگر های آزاده گی و استقامت به آدرسی بزرگ و پرافتخار برای مردم ما مبدل شد.
در همان ایام مادر و باقی اعضای خانواده با شرایطی بسیار دشوار مهاجر شدند همانند هزاران هموطن دیگر. پس از آن وداع غریب که بوی رفتنی بی برگشت میداد، هرچند در آن لحظه چیزی به رویش نیاورد اما یکباره احساس بی سرپناهی و آوارگی میکرد و نمی دانست تقدیر برای او و فرزندانش چه رقم خواهد زد؟ سالهای بسیاری در انتظار ماند و روز ها و شب ها هزار دلهره داشت. من تمام سختی هایی که او در اوج بی کسی و غربت و در انتظار پدر میکشید را میدیدم.
شاید نوشتن یا خواندن این خاطرات آسان باشد اما وقتی عمیق تر به حرف های مادر و آن روزهای تلخ می نگرم که چگونه آن رادمردان در آن کوه پایه ها و سنگر ها، در اوج سرما و تنگدستی، با تحمل گرسنگی و تشنگی، پای حقوق و ارزش های انسانی استوار ایستادند. این عزم و اراده ی راسخ، تحسینم را برمی انگیزد.
مادر میگفت: گویا پدر و همسنگران، پس از روز ها تحمل گرسنگی، یکروز مقداری گندم بریان و چای فراهم کرده بودند. همین که دور هم جمع شدند تا از آن بهره یی ببرند که ناگهان بالای جبهه شان حمله میشود و همه چیز در میان دود و خاکستر گم میشود.
اینها فقط داستان چند لحظه از آن روزهای دشوار است. روز ها و ساعت ها مشکلات جسمی و روحی را تحمل میکردند ولی هرگز پای اراده و ایمان شان نلرزید.
بسیاری که آن روز ها رهسپار سنگر مقاومت و قیام شدند زنده برنگشتند. این میتوانست سرنوشت پدر نیز باشد و این بزرگترین دلهره ی ما بود. هیچ تضمینی وجود نداشت که زنده برگردد.
آن بزرگ مردان دل کنده از دنیا اینگونه عزم و باوری داشتند که توانستند پس از دو قرن انزوای سیاسی و اجتماعی به صحنه بیایند. ما هزاره ها باید بدانیم که گذشتگان ما با خون های پاکشان درخت امید ما را آبیاری کردند و ما را به این خودباوری رساندند که میتوانیم برای حق و آزادی های خویش در این سرزمین دادخواهی کنیم.
باورم این است آنچه پدر و یارانش انجام دادند وظیفه و مسئولیت وجدانی و انسانی آنها بود. نه سر قهرمان سازی دارم نه اسطوره سازی! آن دَینی بود از سرزمین و مردمش، از شهدا و آرمان پاک آنها، دَینی که باید در آن روزها به والاترین شکل ادا میشد.
این فقط نَبَرد پدر نبود، قیامِ مردمی بود که پس از یک عمر محرومیت و حذف و با اندوهی بزرگ قامت راست نموده بودند و برادرانه در کنار هم ایستادند. آنها عاشقانی بودند که برای یکدیگر جان فدا کردند. و امروز این مسئولیت ماست تا از آن آزادگان درس استقامت و پایداری بگیرم و دشمن را به درستی بشناسیم. این را بدانیم که امروز نیز چون دیروز هم سرنوشتیم! اکنون که هویت و آینده ی جمعی ما رو به نابودی است. فقط اتحاد و انسجام است که میتواند در برابر این تهدید ویرانگر کارگر افتد.
در اخیر میخواهم بگویم اگر من قضاوتی درباره ی استاد محقق دارم، قضاوتی در رابطه به آنچه خواهد بود که زندگی کرده ام. بر مبنای رنج صادقانه یی که در کنار او متحمل شده ام. به یاد تمام روزهایی که درد ها و مشقت هایش را با چشم سر دیده ام. برای سلامتی اش دعا کرده ام تا از میان آن همه وحشت ،دشمنی، و تاریکی سلامت به درآید.
همه ی ما انسان ها در قضاوت های خود مختاریم ولی چه زیباتر است اگر صرف نظر از اینکه مخالفیم یا موافق که اینهم امری طبیعیست، به مسایل منصفانه تر بنگریم.
استاد محقق یک قدیس نیست اما در گرداب طوفانِ انحصار و تعصبِ دیگران، همه ی آنچه در توانش بود را انجام داد. در دوران دیموکراسی هم او نزدیک چهارده سال در اپوزیسیون بود و بی وقفه تلاش کرد تا صدای مردم باشد. مقابله با فشار های روحی آنزمان هم آسان نبود.
چطور منکر مردی شوم که شاهد دشواری های مسیر زندگی اش بوده ام. شاهد اندوه پنهانش، شاهد اشک ها، رنج ها و زخم های قلبش.
برگرفته از صفحه ذکیه محقق
02/08/2025
02/08/2025
01/08/2025
01/08/2025
29/07/2025
27/07/2025
26/07/2025